تبليغاتX
رزسفید
رزسفيد
روزمرگيهاي من
شنبه سی ام شهریور 1387
یه روز معمولی

امروز سی ام شهریوره.یه روز معمولی مثل همه روزها.یه عالمه آدم ناراحتن و یه عالمه آدم خوشحال!یه سری مریضن و یه سری سالم.یه سری پر از نفرتن و یه سری پر از عشق.یه سری امروز به دنیا میان و یه سری امروز می میرن.یه سری برنده میشن و یه سری می بازن.یه سری امروز تصمیم می گیرن که برنده بشن...
یکی هم از بس چشمهاش بارونی بوده مژه هاش شوره زده...
امروز یه روز معمولیه.هوا نه گرمه و نه سرد.خورشید توی آسمونه.نه زلزله اومده و نه سیل.ظاهرا همه چیز عادیه...
امروز روزیه که شناسنامه م می گه مثلا یک سال بزرگتر شدم.البته قلابیه.اینم از اون اداهاییه که پدر و مادرا درمیارن که بچه شون زودتر بره مدرسه.نمی دونم اگه شناسنامه من رو امروز نگرفته بودن و همون روز تولد واقعیم گرفته بودن سرنوشتم چه جوری بود؟
شاید بهتر و شاید هم بدتر.مهم اینه که فرق داشت.اینی نبودم که الان هستم...
به هر حال اسما امروز وارد یک سال دیگه از زندگیم شدم و البته رسما دو هفته دیگه...امیدوارم که بیست و هفت سالگی سن خوبی برام باشه.خوشحالم که هر چند اسما ولی بیست و شش سالگیم تموم شد.بیست و شش سالگیم رو اصلا دوست نداشتم...
آره...امروز یه روز عادیه.روزی که من الکی یه سال بزرگتر شدم.فقط همین.امروز یادآور هیچ اتفاق مهم دیگه ای نیست...امروز یادآور یه روز شلوغ و پر از خوشی و هیجان نیست.یادآور یه اتفاق تازه ای که افتاد نیست...امرزو همون روزیه که می گفتم سی شهریور هشتاد و دو یعنی تولد بیست و دو سالگیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.هنوز فراموشش نکردم ولی میخوام فراموشش کنم.یا حداقل اگه فراموش نمیشه باید کمرنگ بشه.باید بشه مثل یک روزمره گی که یادآوریش هیچ حسی رو برام زنده نمی کنه!امروز فقط سی ام شهریوره.روزی که الکی یه سال بزرگتر شدم...

جمعه بیست و نهم شهریور 1387
یا مجیب
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
دانستن یا ندانستن؟!

دیروز و امروز از نظر کاری وحشتناک شلوغ بودن.باید یه کاری رو برای امروز آماده می کردیم و می فرستادیم یه جایی برای شرکت توی یه مسابقه ای.رسما خل شدم.دیروز که دم افطار یهو احساس کردم هیچ رمقی ندارم و بیخیال همه چیز شدم و پا شدم اومدم خونه.یه عالمه آب خوردم و یه دونه گلابی.یه دوش گرفتم و ساعت نه پریدم توی تخت.داشتم بیهوش میشدم.شب قبلش هم خیلی دیر خوابم برده بود.خلاصه تازه چشمهام داشت گرم میشد که صدای یه آقای آوازه خون از توی کوچه اومد.ساکسیفون میزد و آواز میخوند.کلمات شعرش توی مغزم وول می خوردن و منم بیهوش شدم.
صبح هم با استرس کار که باید تا امروز تموم بشه و متعجب از خواب عجیبی که دیده بودم، رهسپار شرکت شدم.بماند که چقدر استرس کشیدم امروز.همش یاد دوران دانشجوییم و شبهای تحویل پروژه میوفتادم.و اینکه توی اون شبها تنها چیزی که یه ذره آرومم میکردم، گوش دادن به موسیقی بود و تجسم کردن فردای خودم در حالیکه پروژه رو تحویل دادم و دارم آروم آروم برای خودم بر می گردم.
یه نکته جالبی که اون موقع ها برام زیاد اتفاق میوفتاد این بود که بعد از هر تحویل پروژه، درحالیکه دست و بالم پر از رنگ بود و ناخنهام هم لاک لب پر داشتن و حسااابی چشمهام قرمز و ژولی پولی بودم، یه کسایی سر راهم قرار می گرفتن و میخواستن باهام آشنا بشن که اگه صد سال مرتب و منظم و جیگول میرفتم توی خیابون نگاهم هم نمی کردن!من که نفهمیدم فلسفه اون آدمها چی بود؟!احتمالا دلشون به حالم میسوخته و فکر می کردن خیلی بیچارم که انقدر ژولی پولی هستم!
خلاصه که امروز هم تمام مدت خودم رو در لحظات بعد از تحویل کار تجسم می کردم.طرفهای عصر بالاخره کار تموم شد و خلاص شدم.
من یه عادت بدی که دارم اینه که وقتی فشار زیادی روم باشه، یا کارم خیلی زیاد باشه، یه مقدار خیلی زیادی لوس تر از این چیزی که الان هستم میشم(این روزها هم که نازکش ندارم و حسااابی اوضاع بق کنون رو به راهه!)!کار رو تحویل دادم ولی بق کرده بودم و توی ذهنم حسابی درگیر بودم.همین جور که ولو رو صندلی افتاه بودم، یکی از همکارهام یه تیکه از یکی از قسمتهای مسابقه لحظه حقیقت* رو نشونم داد.وااای که چقدر یه آدم میتونه احمق باشه که به خاطر پول یه همچین کاری بکنه و خودش رو توی موقعیتی قرار بده که جلوی همه نزدیکانش ازش سوالهای خیلی خصوصی بپرسن و راست و دروغ حرفهاش هم بوسیله دروغ سنجی که اونجاست معلوم بشه!یعنی واقعا حدس نمیزده که چه سوالهایی قراره ازش بپرسن؟!
خلاصه با دیدن قیافه شوهر دختره که از شنیدن اینکه همسرش بعد از ازدواج با دیگران هم س*ک*س داشته و الان هم حاضره با دوست پسر قبلیش بره و زندگی کنه، سرش رو گرفته بود توی دستهاش حسااابی تحت تاثیر قرار گرفتم و حرص خوردم و بدتر بق کردم!
یکی از همکارهام داشت با یکی دیگه از همکارها راجع به این قضیه حرف میزد که یهو برگشت و گفت خوب مگه چیه؟مرده که ایرانی نبوده که از اینکه بفهمه زنش بعد از ازدواج با یکی دیگه س*ک*س داشته ناراحت بشه؟!
بهش میگم آخه چه ربطی داره؟این کار ناراحت کننده س.خیانت خیانته.سم رو هرجای دنیا بخوری، می میری!!!
بعدش هم مغزم روی این قضیه گیر کرده که من طاقت شنیدن حرف راست و حقیقت رو دارم و یا ترجیح میدم در نادانستن خودم باقی بمونم؟!
به نظر من شنیدن حرف راست و واقعیت توی موارد مهم و جدی، ظرفیت خیلی بالایی میخواد که هنوز نفهمیدم من دارم یا ندارم؟!(البته فکر نکنم زیاد داشته باشم)
*:لحظه حقیقت (Moment of Truth) نام مسابقه تلویزیونی مشهوری است که از کانال FOX آمریکا پخش می شود.
در این مسابقه به فرد شرکت کننده دستگاه دروغ سنجی وصل است و از وی سوالات بسیار حساسی پرسیده می شود. هر چقدر که فرد شرکت کننده به تعداد بیشتری از سوالات پاسخ واقعی (True)بدهد، مبلغ جایزه دریافتی افزایش پیدا می کند. این برنامه هر هفته از کانال FOX پخش میشود و در این دو ماهی که شروع شده حساسیت های زیادی ایجاد کرده.
بیشترین تعداد سوالی که پاسخ داده شده 17 سوال از 21 است. و 100 هزار دلار حداکثر مبلغی است که تا کنون کسی برنده شده است. 6 سوال اول 10 هزار دلار. 5 سوال دوم 25 هزار دلار. چهار سوال سوم 100000 دلار. سه سوال بعدی 200000 دلار . دو سوال بعدی 400 هزار دلار و سوال اخر نیم ملیون دلار. لازم به توضیح است این برنامه از دستگاه Polygraph برای تشخیص دروغ استفاده میکنه.

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
Life is

زندگی مثل نوشیدن یه لیوان قهوه و یه تکه کیک توی اواخر تابستون و اوائل پاییز توی یه تراس روباز می مونه.در عین حالی که نشستی و با آرامش و لذت داری قهوه و کیکت رو می خوری، یه سوز میاد و یهو موهای تنت سیخ میشه.ولی انقدر از موقعیتی که توش قرار داری، داری لذت میبری که حاضری اون سوز و سرما رو هم تحمل کنی!
اون قهوه ممکنه تلخ باشه ولی اون تکه کیکی که کنارشه اون تلخی رو کم می کنه!
هر چند به نظر بعضی ها، قهوه خیلی هم شیرینه!
آره داداش من زندگی اینه.در عین لذت بردن، موهای تنت هم ممکنه سیخ بشه و مدتها هم سیخ بمونه...
زندگی همینه.عین همینه...
پ.ن:وقتی عکسهای قدیمی رو می بینی، علاوه بر اینکه می فهمی چقدر چاق شدی یا لاغر شدی، آدمهایی رو توی عکسها می بینی که چه لبخندهایی روی لبشون بوده ولی الان دیگه نیستن...یعنی هستن ولی اینجا نیستن...همه آدمها یه روزی عکس میشن و میرن توی قاب.خوش به حال اونهایی که فقط توی قاب روی دیوار نمیرن و جای اصلیشون قاب توی دل آدمهاست.اینجوری اگه قاب روی دیوار بشکنه، حتی اگه اون خونه خراب هم بشه، باکی نیست.چون جای اون آدم امنه...امن ترین جای آدمها، توی دل دیگرانه.اینجوری هیچ موقع هیچ بلایی سرشون نمیاد.مگر وقتی که دیگه اون قلب نباشه...

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
ای حیات عاشقان در مُردگـی دل نیابی جز که در دلبُردگی

از دیشب دارم مطالبی رو که این چند وقته همش توی سرم وول وول میزنن رو می نویسم.دیشب که نوشتنم نصفه موند.تصمیم داشتم امشب تمومش کنم و پستش کنم.از بیرون که اومدم، رفتم حموم و گفتم بعد از دوش گرفتن میام و مطلبم رو کامل می کنم.ولی توی حموم به این نتیجه رسیدم امشب که یه ذره چشمهام گرمه و ظاهرا نیازی به شمردن گوسفندها و ستاره ها و شنهای لب ساحل و ...نیست،و از اونجاییکه چند روزه دیر میرم سرکار و شبها هم خیلی دیر خوابم میبره و صبحها همش توی شرکت خمیازه میکشم و خوابم میاد، بهتره بعد از حموم بیام و بخوابم تا شاید از فردا بتونم دوباره سر وقت برم سرکار!
اون نوشته رو هم کاملش می کنم (البته در حدی که بشه توی وبلاگ نوشت!)و به محض اینکه کامل شد میذارمش اینجا.
پ.ن:کتاب ق*م*ا*ر عاشقانه رو تازه شروع کردم خوندنش.به نظرم محشره.مخصوصا شعرهاش.راستی من یه دیوان شمس داشتم که نمیدونم کجاست و چرا نیست و نابود شده و از نظرها پنهان شده؟!فکر کنم کار همون موجوداتی باشه که هر از گاهی با من شوخی می کنن.یه بار یه چیزی رو برمیدارن و یه بار یه چیزی که گم شده رو میارن و میذارن روی تخت.(نخندین این اتفاق واقعا برای خودم افتاده.اتفاقی که هیچ توجیح عقلانی براش ندارم!)یه روزی حتما تعریف می کنم و البته کامنتدونی رو هم باز میذارم که شما هم نظراتتون و تجربیاتتون رو بگین.
علی الحساب شب خوش!

جمعه بیست و دوم شهریور 1387
رنگين كمان

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزارها سر شارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای دربگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر , درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش , نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب , تو
بستر رگهام را سیلاب , تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه , ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه , ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه , آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این , این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم , من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
آب لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه , می خواهم که بر خیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود
در شبستان , زخمه های چنگ و رود
این فضای خالی و پروازها
این شب خاموش و این آوازها
ای نگاهت لای لائی سحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
فروغ فرخزاد

پ.ن:مرسی...مرسی...مرسی...دانسته یا نادانسته کلی حالم رو بهتر کردی...مرسی...

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
هر روز گه تر از دیروز

ای گندت بزنن زندگی که هی گه تر از قبل میشی.
ازت بیزارم زندگی که فعلا دور، دور چرخوندن منه.بس نیست؟تقریبا ده ماهه که هی گند میزنی بهم.هی میگن خدا رو شکر کن که از این بدتر نشد.آره، از این بدتر نشد.ولی میتونست از این بهتر باشه.یعنی خدا فقط با توی منگنه قرار دادن بنده هاش میتونه بزرگیش و خداییش رو ثابت کنه؟!
این خدا بودنه؟!
از زنگ تلفن بیزارم.تلفن خونه که زنگ میزنه تمام وجودم میلرزه.هر کی میاد و میخواد باهام حرف بزنه همش میگم لابد اینم هر از این باغ بری میرسده...
از همه طرف داره می باره.غم و غصه خودم کمه، هی از در و دیوار هم میباره.انگاری با خدا حرف زدن و به دلش راه اومدن هم فایده نداره.مثلا اینجوری خدا میخواد بگه هنوزم من رو یادشه و بنده ش هستم؟یعنی نمیتونه ملایم تر بگه؟نمی تونه بدون فرستادن بدبختی بهم بگه؟!نمی تونه مهربون بگه؟!
دلم میخواد یکی رو بغل کنم و زااار زااار گریه کنم توی بغلش.دلم یه عالمه مهربونی میخواد و امنیت!دلم از دست همه آدمها گرفته.از دست پدر و مادر و برادر و همکار و دوست و ...همه و همه...
لعنت به من و این زندگی.مرده شور همه چیز رو ببرن...
خسته شدم انقدر از صبح تا شب توی شرکت بودم و بعدش هم تا دیرقت توی ماشین الکی دور خودم چرخیدم و تک و تنها زار زدم.
اینم از شب جمعه من و اونم از برنامه فردا که مثلا روز تعطیلمه...
اه اه اه ...
پ.ن:به علت کلافه گی و عصبانی بودن و ...این پست ممکنه هی بهش اضافه بشه!!!
اضافه شده در ساعت ۲۳:۱۶:انگاری یه ذره خوشی به من نیومده.ظهر که از شرکت اومدم بیرون خواب خواب بودم.دیشب نتونستم اصلا خوب بخوابم.دیدم در عین حالی که خیلی خوابم میاد، خیلی هم کلافه و طبق معمول این چند وقته دل گرفته هستم!پشت هر چراغ قرمزی که گل فروش بود من یه دسته گل خریدم.بعدشم رفتم شهر کتاب نیاوران و یه دل سیر کتاب اونم از انواع مختلف خریدم.یه رمان در پیت هم (نه به در پیتی کتابهای فهیمه رحیمی)برداشتم و کلی هم لوازم التحریر خریدم.یه کاکتوس هم خریدم و چند تا سی دی.
دو تا جا کلیدی هم خریدم.یکیشون یه موجود ژله ایه که فشارش که میدم یه جور بامزه ای جمع میشه و کلی بهش میخندم.از اونجایی که صبح توی شرکت گلاب به روتون شدم(از بالا)به صورت ناخواسته روزه م باطل شد!منم که خیلی وقته نوشابه نخوردم و امروز کلی دلم نوشابه میخواست.بیخیال سلامتی و این شر و ورا شدم و رفتم یه قوطی کوکا خریدم.عین خجسته دلها توی هر مغازه ای هم که میرفتم اون موجود ژله های کوچیک رو با خودم میبردم و باهاش بازی می کردم!
خلاصه اومدم خونه و ولو شدم.هرچند خرید درمانی هم اثر زیادی نداشت ولی خوب یه نموره احساس بهتری پیدا کردم.شروع کردم به خوندن کتاب.از اونجایی که مغزم کشش درک کتابهای جدی رو نداشت، رفتم سراغ اون رمان درپیت . نوشابه رو هم با همون قوطی سر کشیدم.صفحه اولش رو که خوندم وا رفتم.اسم قهرمان داستان، اسم اون بود!!!
تازگیها نمیدونم چرا هرجا میرم اسمش هست:توی سریال، اسم خیابون و اسم مغازه و حالا هم که اسم قهرمان داستان!!!
تا غروب که دوباره حالم گرفته شد بنا به دلایلی و دوباره قاطی کردم.دلم پر بود و این قضیه که تازگیها پیش اومده هم بدتر میره روی اعصابم.
دلم میخواست فردا صبح حسابی میخوابیدم و حداقل اگه زود بیدار میشدم، راحت توی رختخوابم تا هر وقت میخواستم وول میزدم.ولی الان...احتمالا فردا صبح زود از خونه میزنم بیرون...
خلاصه که تا اومدم یه ذره آروم بشم، دوباره گند خورد به حالم...
دلم به حال خودم میسوزه.چه خوبه که بزرگ شدم.چه خوبه که دیگه بچه نیستم...چه بده که تنهام.چه بده که سردمه...
یه خروار حرف نگفته توی دلم تلمبار شده.حس می کنم هی هر روز بیشتر و بیشتر میشه.انگاری این حرفها توی دلم یه بادکنک شدن و هی یکی داره بادش می کنه و بزرگتر میشه.میترسم بترکه و اون وقت حسااابی بد میشه.
یه جایی گیر کردم که نمی دونم چیکار کنم؟!
همه حرصم رو سر ظرفها درآوردم و وقتی داشتم میشستمشون هی تق تق زدمشون بهم و انقدر روی هم چیدمشون که یه لیوان سر خورد و افتاد شکست و هزار تکه شد.یه جورایی دلم خنک شد.البته هنوز هم خیلی حرصیم.ای گند بزنن این حافظه رو که حتی از شکستن و هزار تکه شدن یه لیوان هم خاطره ها به ذهنم هجوم میارن.
هی هی هی روزگار.کاش دوباره بیاد اون روزگاری که خوش بودم.هر چیزی نبود، دلم خوش بود که یکی هست که مهربونه.یکی که هوام رو داره.یکی که دوسش دارم و دوستم داره.یکی که بود...
زود باش...خوشیهام رو پس بده...زود باش...انقده دلم امنیت و آرامش و مهربونی میخواااااااااااد که حد نداره.اصلا شاید امشب دق کردم... 
میدونم جای شکر هم زیاد دارم.نعمت برای شکر هم زیاد دارم.همین سلامتی خودش به خیلی چیزها می ارزه و ارزشمنده.ولی من دیگه خسته شدم.همه چیز رو هم گردن خدا نمی اندازم.ولی وقتی من نشستم آروم سر جام و توی خودم هستم و یهو از آسمون یه تیر غیب میاد و صاف میخوره توی گلوی من بیچاره، اون وقت دیگه من چی بگم؟بگم امتحان الهیه؟اوکی.من خسته شدم از این امتحانهای الهی.بابا جون خدایا انگاری یادت رفتی چی آفریدی!این منم...یه بنده معمولی...معمولی معمولی...من رو در حد و اندازه های خودم بسنج.اونم نه هر روز.یه امونی بده نفس تازه کنم.ای بابا...
ممکنه بازم به این پست اضافه بشه...راستی من خیلی بد و غمگین مینویسم؟!یادم نبود کامنتدونیم فعال نیست که جوابم رو بدین.خودم میدونم دارم همش غرغر و بد مینویسم.ولی واقعا حال و روزم تعریف نداره.مینویسم که شاید یه ذره سبک بشم.(چقدر هم که میشم!!!)
راستی من که آدرس ایمیلم رو هم از اینجا برداشتم.پس این آدمهای جدیدی که برای من ایمیل میزنن و تا حالا هم ایمیل نزده بودن ایمیل من رو از کجا پیدا کردن؟!!!
ای بابا یادم نبود کامنتدونیم فعال نیست که جواب بدین از کجا ایمیلم رو پیدا کردین.بیخیال...

چهارشنبه بیستم شهریور 1387
عقل من بیا من رو یاری بکن

واقعیت اون چیزیه که وجود داره، اون چیزیه که داره اتفاق میوفته، نه اون چیزی که من دلم میخواد باشه و بهش فکر می کنم و دوسش دارم و آرزومه.واقعیت، زندگی الان منه.همین الان که مجبورم با عقلم تصمیم بگیرم.همین الان که دیگه هیچ گریزی ندارم و هیچ دلیلی ندارم که دیگران (و خودم) رو قانع کنم.
من الان مجبورم با عقلم تصمیم بگیرم.وقتی یک کسی رو نمی شناسی و هنوز حسی بهش نداری، خیلی راحت میتونی خوبیها و بدیهاش رو ببینی و درست آنالیزش کنی!
چی گفتی؟
.
.
.
دلم چی پس؟!
گوش ت رو بیار
.
.
.
گور بابای دل. دلی که فقط ازش حرف میزنن و عملی نمیبینه به درد من نمی خوره.من دلم رو کندم و انداختمش یه گوشه.فعلا هم قصد ندارم ازش استفاده کنم.شاید یه روزی که این ترکهای روش از عمقشون کم شد، شاید یه نیم نگاه بهش کردم.فقط یه نیم نگاه...
پ.ن:غمگینم...می ترسم...دلتنگم...می ترسم...

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
impossible


هر آدمی توی زندگیش حداقل یه آرزوی بزرگ محال داره...
.
.
.
محال
محال
محال

دوشنبه هجدهم شهریور 1387
5th

حال و روزم خرابتر از اونیه که بتونم افکارم رو جمع و جور کنم.
می دونم که هیچ چیز توی زندگی، ابدی و دائمی نیست.میدونم که هر چیز و هر آدمی یه روز میاد و یه روز هم میره.می دونم همه این لحظه ها و روزها و شبهایی که می گذره، دیگه بر نمی گردن.چه با شادی بگذرن و چه با ناراحتی و اندوه...
شاید من زیادی غرق شدم توی گذشته م.شاید زیادی دارم حسرت می خورم.شاید الکی دارم انقدر خودم رو اذیت می کنم.شاید از دید دیگران من برای هیچی غمگینم.ولی خودم می دونم برای من هیچی نبوده.این ماجرایی که توی زندگی من اتفاق افتاد، سطح برجسته ای از زندگی من بود.شاید ظاهرش فقط یه دوستی بود.ولی عمقش برای من خیلی زیاد بود.خیلی چیز یاد گرفتم و ...
ولی هنوز نتونستم خودم رو از اندوه تموم شدنش خلاص کنم.هنوز نتونستم خودم رو پیدا کنم.هنوزم توی خلوتم لحظه های غمگین و بیقراریم فراوونه.
شش ماه گذشت.ولی من هنوز به یه حالت مقاوم نرسیدم.شاید زیادی وا دادم.شاید زیادی دارم کشش میدم.دیگه دلم نمیخواد راجع به ناراحتی های این قضیه با کسی حرف بزنم.از شنیدن حرفهای تکراری خسته شدم.از شنیدن اینکه خودت خواستی اینجوری بشه و این تصمیمی بود که خودت گرفتی خسته شدم.خسته شدم از بس شنیدم من دارم فقط خودم رو اذیت می کنم و اگه ...
از شنیدن خیلی حرفهایی که فقط آزارم میدن خسته شدم.
هنوز یه لحظه هایی هست که فقط دلم میخواد اون باشه و فقط با اون باشم.هنوزم هستن لحظه هایی که با تمام سلولهای تنم میخوامش.شاید چون کاملا مسالمت آمیز این قضیه رو تموم کردیم من این حس و حال رو دارم و اگه مثل خیلی های دیگه با جنگ و دعوا تمومش می کردیم من الان اینجوری نبودم و انقدر خوبی توی ذهنم نبود و جلوی چشمم رژه نمی رفت...هنوزم دلم برای اون رابطه دوست داشتنی و اون ادم دوست داشتنی تنگه ...
دلم یه زندگی نرمال میخواد.دلم میخواد این بغضی که تقریبا همیشه توی گلومه، بره و آب بشه.دلم میخواد روزهام آروم باشه و شبهام راحت.دلم میخواد دیگه شبها این خوابهای لعنتی رو نبینم.خسته شدم.آخه دیدنشون مال یک شب و دوشب که نیست.تقریبا هر شب این خوابهای مسخره رو می بینم و صبحها گرفته و سگ اخلاقم...
خوشحالم که ظاهرم انقدر مقاومه که حتی مشاورم هم نفهمید من چقدر ناراحتم و در جوابم برگشته میگه مگه تو ناراحتی و حالت خوب نیست؟!خوبه.اینجوری همه گول ظاهر آروم و شلوغم رو میخورن و دیگه کسی دهنش رو باز نمی کنه تا با در و گوهرهایی که ازش بیرون میریزه بدتر کلافه م کنه.دردم به یه مرحله رسیده که دلم میخواد فقط برای خودم باشه و به هیچ کسی نگمش.
گذاشتم زمان بگذره.شش ماه گذشت.ولی واقعا نفهمیدم من از روی زمان گذشتم یا زمان از روی من گذشت...
هی دارم به خودم می قبولونم هجده شهریور یه روز معمولیه، مثل بقیه روزها.مثل دیروز، مثل یک ماه پیش، مثل فردا...ولی خودم میدونم که اینجوری نیست.میدونم که امروز همش به مرور لحظه های هجده شهریور پنج سال گذشته می گذره.میدونم این کارها فایده نداره.ولی من واقعا توی یک لوپ گیر کردم.افتادم توی یه چرخه و هی میگردم.میخوام ازش بیام بیرون.ولی شاید راهش رو بلد نیستم.دلم یه دست میخواد که دراز بشه و من رو از توی اون لوپ بکشه بیرون.
هر چیزی یه روزی تموم میشه.دلیل نداره اگه پنج سال، این روز روز مهمی بود، تا آخر عمرم هم مهم باشه.من نمی تونم این روز رو از تقویم زندگیم پاک کنم.من فعلا زنده هستم و معلوم نیست چند تا هجده شهریور دیگه پیش روم دارم.پس بهتره باهاش کنار بیام و آروم آروم حلش کنم.ولی امروز اولین هجده شهریوریه که بعد از این چند سال تنهام.اولین هجده شهریوریه که بغضم و اشکهام از ناراحتی و اندودهه.که شب قبلش خوابم نبرد.که کلافه م.که بدجوری احساس تنهایی می کنم.که حالم خیلی بده...
برای خودم آرزو می کنم که زودتر از این اندوه رها بشم و زندگیم نرمال و عادی بشه و شادی و خوشحالیم واقعی باشه، نه فقط برای حفظ ظاهر باشه...
هنوز نمیدونم هجدهم شهریور و اتفاقی که توی هجده شهریور هشتاد و و دو افتاد رو باید جز بهترین روزهای عمرم بدونم یا نه...؟
پ.ن:خدا جون هر موقع وقت داشتی و سرت شلوغ نبود بگو دوتایی بشینیم و دو کلمه حرف حسابی بزنیم با هم.شاید اون موقع من رو ببینی و بشنوی!منتظرم هاااا یادت نره!
 

شنبه شانزدهم شهریور 1387
این زندگی...


امروز عصر پشت چراغ قرمز یه پیرمرد گل فروش بود.چند تا ماشین جلوتر از من یه سانتافه سفید بود با راکبین سوپر جینگول!پیرمرد مشغول اصرار کردن به راکبین سانتافه بود که ازش گل بخرن و اونها هم ظاهرا قصد نداشتن که از پیرمرد گل بخرن.ولی پیرمرد کوتاه نمیومد.با خودم گفتم پیرمرد خسته میشه و میاد سمت بقیه ماشینها و اونوقت می تونم ازش گل بخرم.کیف پولم رو درآوردم و پول رو هم آماده کردم که به محض اینکه پیرمرد اومد سمتم ازش گل بخرم و معطل نشم که هر لحظه ممکن بود چراغ سبز بشه.
چراغ سبز شد و پیرمرد همچنان مشغول چونه زدن با راکبین سانتافه بود و اونها هم اصلا بهش محل نمیذاشتن.در حالیکه من حتی پولم رو هم آماده کرده بودم و قصد داشتم گل بخرم.خلاصه چراغ سبز شد و پیرمرد موفق نشد به سانتافه سواران عزیز که البته قصد نداشتن گل بخرن، گلی بفروشه و منهم که قصد داشتم ازش گل بخرم هم موفق نشدم که چهارتا شاخه مریم ازش بخرم!
با خودم فکر کردم توی زندگی هم همینجوره.یه چیزی رو آماده به یکی تقدیم می کنی، در حالیکه اون اصلا قصد نداره اون چیز رو که حتی گاهی خیلی هم گرانقیمته (منظورم از گرانقیمت، لزوما بحث و ارزش ریالی قضیه نیست) ازت بپذیره.در حالیکه یکی دیگه مشتاقه همون چیز رو با قیمت بالایی ازت بپذیره و حتی خودش رو هم آماده کرده ولی تو اصلا نگاهش هم نمی کنی!!!
پ.ن:یادم باشه به قولهایی که امشب توی اون بالایی که سابقا دنج بود و تقریبا همه تهران زیرپاته و امشب لبریز از دختر و پسرهایی بود که برای باهم بودن اون خلوت و ارتفاع رو انتخاب کرده بودن، و زیر اون نم نم بارون به خودم دادم پایبند باشم.یادم باشه...یادم باشه...یادم باشه...
این روزها انقدر توی ماشین و شرکت و خونه آهنگ یادم باشد* ناصر عبداللهی رو گوش دادم که حتی توی خواب هم توی مغزم تکرار میشه.متن آهنگ به نظرم خیلی قشنگه.اون قدر روی من تاثیر داره که بارها اشکهام رو روونه گونه هام کرده...البته فقط تاثیر متن آهنگ نیست.بلکه حال و هوای این روزها و هوای آخر تابستون که به  سمت خنکی پاییز میره و سیل حسهای آشنایی که یه زمانی خیلی دوسشون داشتم و الان نمیدونم باید دوسشون داشته باشم یا دوسشون نداشته باشم، به همراه خیلی حس و حالهایی که حتی با یه بو هم اکتیو میشن، در امر روان سازی اشکهای اینجانب دخیل می باشند!
*لینکش رو پیدا نکردم که بذارم.با اینترنت خونه هم عمر نوح و صبر ایوب میخواد که آپلودش کنم.عمر نوح که ندارم.صبر ایوبم هم خیلی وقته سر اومده!

جمعه پانزدهم شهریور 1387
اضطراب

دیشب انقدر خوابم میومد که همش با خودم می گفتم آخ جون فردا جمعه س و تعطیل.منم یه دل سیررر برای خودم میخوابم.نصف شب یه چند باری از خواب پریدم و تا دستم رفت سمت موبایلم که برش دارم و ببینم ساعت چنده، یادم می افتاد که فردا جمعه س و الان هر ساعتی باشه مهم نیست و من تا هر وقت دلم بخواد میتونم بخوابم.
ولی صبح راس ساعت هفت و سی و پنج دقیقه با یه دلهره و اضطراب وحشتناکی که خودم هم نمیدونم علتش چیه از خواب پریدم.یعنی الان رسما از شدت دلهره نفسم بالا نمیاد.هر کاری که به عقلم هم میرسید کردم تا شاید آروم بشم:یوگا کردم، نفس عمیق کشیدم، آروم دراز کشیدم، موسیقی ملایم گوش دادم، قرآن خوندم، با خدا حرف زدم، یه ذره از اون چیزهایی که توی مغزم هستن رو برای دل خودم نوشتم، دوش گرفتم.ولی تا الان که هیچ فایده ای نداشته...
دیگه از شدت اضطراب حالت تهوع گرفتم و دست و پام هم داره می لرزه.نمی دونم چرا و نمی دونم چه کنم تا آروم بشم.هی با خودم می گم الان برم و یه سری از کارهام رو انجام بدم.عصر هم که قراره برم مهمونی و دوستهام رو میبینم و امیدوارم که خوش بگذره.هی سعی می کنم خودم رو آروم کنم ولی هنوز موفق نشدم.خیلی حس و حال بدیه...
امیدوارم هر چه زودتر این حال عجیب و غریب به خیر و خوشی تموم بشه!
پ.ن:بازم خروار خروار انرژی + پلیز...

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
یادم باشد
یادم باشد، حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی‌راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز روبه راه و بر وفق مراد است و خوب...
تنها... تنها دل ما دل نیست...
آره..

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
انرژی+

امروز از اون روزهاي تخيليه.بهتره كسي دور و وروم پيداش نشه كه اونوقت ممكنه كلاهمون بدجوري بره توي هم.قاط قاطم.همش هم به اين و اون مي پرم.دیشب که خوابم نمیبرد.جون کندم تا خوابیدم.اونم چی؟اسمش خواب بود.همش پر از کابوس بود و با ترس و لرز می پریدم...كلي هم گرممه و كلافه و شاكي و عصباني هستم.توي راه شركت هم با دو تا راننده دعوا كردم و فحش و فحش كاري اساسي كردم. تازه هم یادم افتاده كه چند شب پيش یکی از به اصطلاح دوستان!كه همه مي گن هيچي توي دلش نيست و البته به نظر من توي كله‌ش هم چيزي نيست، توي مهموني بهم چي گفت و تازه الان دارم جلز ولز مي كنم و ...
خلاصه كه حالمان بسيار خراب و تخ...مي مي باشد.
پ.ن: مقادير زيادي انرژي + و حسهای خوب و مهربون مورد نیاز مي باشد!

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
Heat

یه حس و حال عجیب و غریبی دارم.یه وقتهایی حتی یه جمله میتونه کاملا زیر و روت کنه.ظهر با خوندن یه جمله از سطح زمین یه چند ده سانتیمتری فاصله گرفتم!!!سرشب انگاری یه تیکه از دلم جا موند... 
...و زمانی که پدیدار می شوی
تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند
در تن من،
زنگ ها آسمان را می لرزانند،
و سرودی جهان را پر می کند*...
پ.ن:اینم از افطار اولین روز ماه رمضان.قبول باشه.به یاد افطارهای سالهای پیش...یادشون به خیر...
*فکر کنم کاملا مشخصه که کتاب شعر پابلو نرودا رو تازه از ته کمد پیدا کردم!!!

دوشنبه یازدهم شهریور 1387
زندگی کن

وقتی یه چیزی رو نداری و یه حسی رو تجربه نکردی، شاید در آرزوی رسیدن بهش باشی.ولی وقتی یه چیزی رو داشتی و یه حسی رو تجربه کردی ولی الان نداریش، فقط حسرتش رو داری...

ولی به هر حال بهتره که واقع بین بود و واقع بینانه تصمیم گرفت و هر کی رو میخوای گول بزنی، حداقل با خودت رو راست باشی و خودت رو گول نزنی!!!

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی...
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی...
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن...

"پابلو نرودا"

پ.ن:هی دخترک با توام...با خود خودت...بجنب...مهلتت داره تموم میشه...دیگه چیزی نمونده.چرا دست روی دست گذاشتی؟زود باش یه تکونی به خودت بده...بدو...بدو تا بیشتر از این دیر نشده...

یکشنبه دهم شهریور 1387
Time To Do

به نظر من،

هر کاری یه وقتی داره.وقتی از وقتش گذشت، دیگه مهم نیست کی انجامش بدی...حتی اگه راحتی میتونی اصلا انجامش ندی...چه کاریه آخه خودت رو بندازی تو سختی؟!هاااان؟راحت باش.بابا بیخیال...

پ.ن:مامان گلم تولدت مبارک.امیدوارم سال دیگه روز تولدت حالت حسااابی خوب خوب شده باشه و همون مامان همیشگی باشی.ویش یو د بست...

شنبه نهم شهریور 1387
لیاقت

لایق بودن، لیاقت میخواد... لایق بودن، لیاقت میخواد... لایق بودن، لیاقت میخواد...

یادم باشه...

پ.ن:ویروسهای مزاحم از من دور بشین، دور بشین...هر چه زودتر گورتون رو گم کنید و دیگه دور و ور من پیداتون نشه...اجی مجی لا ترجی...

جمعه هشتم شهریور 1387
مرگ پایان کبوتر نیست

چهل روز از پر کشیدن ناگهانی و ناباورانه پسر عمه سی و سه ساله م (همپای من در جمع آوری آلبومهای اندی در سنین نوجوانی) گذشت...روحش شاد...یادش گرامی...

پ.ن:نیت کردم و جناب حافظ چنین فرمود:

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل

سلسبیلت کرده جان و دل سبیل

سبزپوشان خطت بر گرد لب

همچو مورانند گرد سلسبیل

ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای

همچو من افتاده دارد صد قتیل

یا رب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

من نمی‌یابم مجال ای دوستان

گر چه دارد او جمالی بس جمیل

پای ما لنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

حافظ از سرپنجه عشق نگار

همچو مور افتاده شد در پای پیل

شاه عالم را بقا و عز و ناز

باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387
باد یاد عاشقان را برد

چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟پیله ات را بگشای، تو به اندازه یک دنیایی...

یه بغض اندازه، آلبالو...نه، اندازه نارنگی... نه، اندازه یه هندونه اومده و نشسته توی گلوم...

امشب دلم میخواست فقط رانندگی می کردم و نمی اومدم خونه.دلم میخواست شب توی یه جاده خلوت رانندگی می کردم و همینجور که فرامرز اصلانی گوش می دادم، پیش می رفتم و می روندم.دم دمهای طلوع خورشید میرسیدم به یه کلبه کوچیک که توی جنگل بود و نزدیک دریا...می رفتم اونجا و پر از آرامش میشدم...دلم میخواد تمام این ناراحتیهام رو بندازم توی یه شیشه و پرتش کنم توی دریا.گاهی وقتها دلم نمیاد پرتشون کنم توی دریا.چون ممکنه توی آب پخش بشن و گریبان ماهی ها رو بگیرن.شاید هم برن و جذب یه کسی بشن که داره شنا می کنه.نه، توی دریا انداختنشون هم خوب نیست.چون شاید برن و بچسبن به یه آدم دیگه و حال یه آدم دیگه رو بد بکنن و غمگینش بکنن.پس من با این ناراحتیها چیکار کنم؟!چه جوری فراریشون بدم؟چه جوری ازشون خلاص بشم؟!

دلم به حال چشمهام میسوزه...دلم به حالشون میسوزه که انقدر بارونی میشن، اونم از شدت ناراحتی.دلم میسوزه به حال چشمهام که خیلی وقته از شدت ذوق و خوشحالی خیس نشدن...دلم به حال خودم میسوزه.من دارم تلاشم رو می کنم.ولی شاید کافی نیست، شاید کمه، شاید باید بیشتر سعی کنم.شاید باید جدی تر باشم...

پ.ن:برای بار nام، یادم باشه وقتی میخوام آرزو کنم، درست و کامل و با سنجیدن همه جوانب آرزو کنم که مثل الان یه آرزوی برآورده شده به درد نخور نداشته باشم.یه زمان نه چندان دوری، آرزوم بود که فراموشی بگیرم.میخواستم فراموشی بگیرم که خیلی چیزها رو فراموش کنم تا با یادآوریشون عذاب نکشم.آرزو کردم و بهش رسیدم.الان فراموشی گرفتم ولی در مواردی که نمی خواستم.و اون چیزهایی که میخواستم فراموش کنم، همچنان قرص و محکم توی مغزم حک شدن.تا کی باید تاوان آرزوهای ناقصم رو پس بدم، خدا می دونه...

من با خودم چه کردم؟!!!

سه شنبه پنجم شهریور 1387
لواشک

اون چیزی که توی اون کیسه بود از نظر من فقط یه لواشک معمولی نبود...یه لواشک فوق العاده بود...توپ...توپ...مررررسی که هنوزم یادته من چی دوست دارم...مرررررررررسی....

دوشنبه چهارم شهریور 1387
I Hate You

هیچ موقع فکر نمی کردم توی زندگیم انقدر لبریز از نفرت بشم و بتونم از کسی بیزار باشم.باورم نمیشد من بتونم همچین نفرت عمیقی رو با بند بند وجودم نسبت به یه انسان نما در وجود خودم حمل کنم.ولی الان میبینم که منم میتونم نفرتی انقدر عمیق رو نسبت به یه موجود دیگه حس کنم.

خدا به دادت برسه که انقدر تنفر پشت سرت هست.من نمی دونم با این همه انرژی منفی که از افراد مختلف به سمتت میاد و همه هم از بیزاری افراد نسبت به تو حاصل میشه، چه بلایی سرت میاد؟!!!

ببین چه کردی که منی که انقدر صبورم، در مقابلت لبریز شدم از حس نفرت...

خودت هم خوب دیدی که رفتارم چند وقته باهات عوض شده.هارت و پورتت تو خالیه.همچین که صدام رو برات بلند می کنم مثل موش میشی.به چیت می نازی آخه؟با بالا رفتن از استخوانهای خورد شده بقیه، میخوای خودت رو بالا ببری؟این راهش نیست...اون مدرکی که تو گرفتی به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره که به تو یاد نداده، اهواز و مشهد استان نیستند...

اول میخواستم استعفا بدم و بدجوری دستت رو بذارم توی حنا.ولی بعدش فکر کردم چرا من برم؟اگه رفتنی باشه، اون تو هستی که باید بری.اون تویی که یک شرکت و دانشگاه لبریز از حس نفرت به تو هستن.اون تویی که بعد از من اومدی اینجا.دیر اومدی و زود هم میخوای بری؟نه بابا...

من می مونم و می چزونمت.روزی میرم که یه کار بهتر پیدا کرده باشم.وگرنه در خدمتت هستم تا حسااابی بچزونمت.من اگه روی لج بیوفتم بدجوری لجباز میشم.تا چند وقت قبل فقط روی مهربون و آروم من رو دیده بودی.ولی چند وقته اون روم رو هم داری میبینی.باورت میشد من اینجوری باشم؟نه؟تازه این که همش نیست.اگه همینطور زرزر کنی، منم وحشی تر میشم...

بچرخ تا بچرخیم...

تو یادم دادی باید در مقابل مردم وحشی بود.تو یادم دادی در عرض دو ثانیه میشه تغیر رویه داد و در حالیکه مشغول زیرآب زدن یه نفر هستی، بلافاصله جلوی خودش قربون صدقه ش بری...ولی من نمی تونم اینجوری باشم.ذاتم به خرابی ذات تو نیست حیوون...

ما همه ازت بیزاریم.من به نوبه خودم می چزونمت...

پ.ن:حیف صفحه وبلاگم که این نوشته ها در مورد یه آدم مزخرف توش نوشته بشه.ولی نوشتم که یادم باشه چه روزایی رو دارم از دستت می گذرونم.و شاهد داشته باشم و نوشته هام مکتوب باشه که من از راه به درت می کنم.یا آدمت می کنم یا از اینجا می ندازمت بیرون...هر چقدر من از تو بیشتر نفرت داشته باشم، تو قوی تر میشی.اینجا نفرتم رو می نویسم که دیگه بارش رو با خودم حمل نکنم خانم مثلا دکتر...

اون بنده خدایی که یه زمانی میومد دم شرکت و توی ماشین منتظر من می موند و من دیروقت با اعصابی خراب از دست تو می رفتم پیشش، پارسال تابستون همچین روزهایی رو برام پیش بینی کرده بود که زیاد جدی نگرفتمش.یک سال گذشت ولی فهمیدم که تو واقعا مزخرفی و نباید گول اون ظاهر مهربونت رو خورد...

خدا به دادت برسه...

شنبه دوم شهریور 1387
صد دانه یاقوت...

گاهی چقدر خوبه که این مردم دانه های دلشان پیدا نیست!

چه لذتی داره که کسی نمیدونه و نمی فهمه (شاید هم می فهمه) پشت اون همه جیغ و داد و شلوغ کاری و مجلس گرم کنی و قر و قمیش و پریشون کردن موها و رقصیدن مسخره به حد خفگی و پشت اون هرهرهای خنده ای که انگار از ته دلت بیرون میاد، چه خبره و چه حالی داری و چی داره می گذره...  

گفته بودم حالا که کلاس رقص دونفره پیدا کردم، همپای رقص ندارم.دیشب توی همون مهمونی همپای رقص دونفره م رو هم پیدا کردم.اونم کی؟همون کسی که اگه پارسال این کلاس رو پیدا کرده بودم، باهاش میرفتم!دیشب رسما پیشنهاد رفتن به کلاس رقص دوتایی رو بهم داد.فکرکنم اون موقع کلا اتفاقاتی که افتاده رو فراموش کرده بود و یادش رفته بود دیگه الان بینمون چیزی نیست...حالا به فرض که رفتیم و باهم رقص یاد گرفتیم.اونم یه مدل رقص هماهنگ مثلا رقص سالسا!آخه به چه دردی می خوره؟!اصل قضیه مشکل داره.دونفر رو در نظر بگیر که خوب بلدن برقصن ولی فقط باهم.وقتی این دونفر باهم نیستن اون رقص تکی دوزار هم نمی ارزه!!!

دارم فکر می کنم از کارم بیام بیرون و با توجه به حوصله ای که دارم، برم سمت تدریس...از استرس کار و فشار وحشتناکش خسته شدم و یه جورایی بریدم.توی شرکت هم حسابی پرخاشگر شدم و زودی به همه می پرم.اصلا هم مهم نیست اون آدم زیردست منه و یا مافوق منه و این اصلا خوب نیست.نه تنها اعصاب ضغیفم جواب نمیده، بلکه جسمم هم تازگیها داره آلارمهای بدی میده.باید زودتر یه فکری به حالش بکنم...خلاصه کلوم اینکه استهلاکم داره زیاد میشه...

دیدن اون روسری ساتن قهوه ای آبی و سر کردنش همانا، من رو برد و پرتاب کرد به شهریور دو سال پیش...امروز رو همش توی همون حال و هوا بودم...

وبلاگ قدیمی خودم یه چیز دیگه س...

چقدر بعضی از این آهنگهای رپ جدید بامزه هستن.بماند که بعضیهاشون پر از فحش هستن و بعضیهاشون هم انگار فایل صوتی پ و ر ن و هستن!ولی یه سریهاشون هم از شدت جفنگی بامزه هستن.چند روز پیش داشتم میرفتم شرکت و توی ترافیک بودم.شیشه های ماشین هم پایین بود و داشتم یه سی دی که تازه رایت کرده بودم رو گوش میدادم.با شنیدن یکی از آهنگهاش مرده بودم از خنده.جوری که اصلا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بدجوری زدم زیر خنده.پسری که توی ماشین کناری بود گفت خانم الهی همیشه انقدر خوش باشی که یه نفری انقدر همیشه بخندی!با خوده گفتم یارو فکر می کنه از این آدمهای الکی خوش هستم که برای خودم دلشادم و خبر نداره که نباید گول رنگ و لعاب و لب خندونم رو بخوره!

خوابم میاد، شب خوش...

جمعه یکم شهریور 1387
دل دل دیوونه

حدود سه، چهار سال قبل

چند تا دختر و پسر از یه کانالی با هم آشنا شدن دور هم جمع شدن و یه اکیپ رو تشکیل دادن.توی این جمع همه تکی بودن و تنها بودن.تنها یک دختر و یک پسر از این دوتا جمع با هم بودن، .که دوستی و آشناییشون به قبل از آشنایی با این اکیپ بر می گشت.این اکیپ بیشتر مواقع با هم بودن و با هم مهمونی و بیرون می رفتن و خلاصه حسااابی برای خودشون خوش بودن.البته مثل همه اکیپهای دیگه، بینشون حرف و حدیث هم بود.ولی نه اونقدر که باعث بشه جمعشون از هم متلاشی بشه.اعضای گروه هی پارتنر عوض می کردن و گاهی تنها بودن و گاهی دوتایی.فقط اون دونفری که از قبل از شکل گیری این اکیپ باهم بودن، همچنان هم باهم بودن و فقط و فقط هم باهم بودن.همه هم خیلی با این دوتا راحت بودن.

امسال

اغلب اعضای اون گروه ازدواج کردن و یه چندتاییشون هم از ایران رفتن.چندتا ازدواج درون گروهی هم داشتن.یعنی چند تا از دختر و پسرهای گروه با همدیگه ازدواج کردن.الان برخلاف اول شکل گیری این اکیپ، همه با هم هستن، غیر از اون دختر و پسری که از قبل از آشنا شدن با این اکیپ با همدیگه بودن.این دختر و پسر حدود هشت ماه قبل در عین خوب بودن و خوش بودن، بدون داشتن مشکل خاصی و در عین علاقه زیادی که بینشون بود، تصمیم گرفتن از هم جدا بشن.استارت اولیه ش رو هم دختر زد.یه دوماهی تو سر و کله هم زدن و از شش ماه پیش رابطه شون رو باهم قطع کردن و به همه هم اعلام کردن.همه شوکه شدن.خیلیها تلاش کردن که رابطه رو برگردونن سرجای اولش، ولی هیچ کدوم از طرفین زیربار نرفتن.برای دوباره باهم بودنشون باید یکیشون کامل از خواسته هاش دست می کشید.هردو انقدر خودخواه بودن که از نظرشون و خواسته هاشون کوتاه نیان.

این دوتا همدیگه رو گهگاهی می بینن.هر ازگاهی باهم بیرون میرن.توی مهمونیها و عروسیهای مشترک همدیگه رو میبینن.هیچ کدومشون هنوز نتونستن کسی دیگه ای رو بیارن توی زندگیشون.هنوز هم برای هم احترام فوق العاده ای میذارن.هنوز به هم کمک می کنن.هنوز یاد هم هستن و هراز گاهی از هم خبری می گیرن.هنوز نگران همدیگه میشن و ...

امشب هم یکی دیگه از مهمونیهای این اکیپه.خونه یکی از زوجهای تازه ازدواج کرده.قراره این دختر و پسر همدیگه رو اونجا ببینن...

با اینکه این دختر و پسر با همدیگه هرازگاهی تماس دارن و حتی دیروز هم همدیگه رو دیدن، ولی دل دختر الان داره بدجوری تالاپ و تولوپ می کنه و البته از حال و روز دل پسر خبری در دست نیست...

امیدوارم امشب به همشون خوش بگذره...

پ.ن:امروز اولین روز از آخرین ماه تابستونه. شهریور دوست داشتنی من، خوش اومدی.