اگه بدونی وقتی تنهام...
اگه بدونی فقط و فقط...
اگه بدونی وقتی می ترسم...
اگه بدونی وقتی دلم می گیره...
اگه بدونی وقتی دلم تنگ میشه...
اگه بدونی وقتی بغض می کنم...
اگه بدونی چقدر الان دلم گرفته...
اگه بدونی وقتی یاد برف میوفتم...
اگه بدونی دیشب چه خوابی دیدم...
اگه بدونی روزها و شبهای تعطیل...
اگه بدونی وقتی کارتون جدید میاد...
اگه بدونی وقتی دلم سیگار میخواد...
اگه بدونی شبها که خوابم نمی بره...
اگه بدونی این هجده با من چه کرده...
اگه بدونی وقتی خودم رو می بینم...
اگه بدونی وقتی اشکهام میان پایین...
اگه بدونی وقتی از تجریش رد میشم...
اگه بدونی وقتی گل رزسفید می بینم...
اگه بدونی وقتی که نمی تونم بفهمم...
اگه بدونی وقتی هیچ کسی نمی تونه...
اگه بدونی وقتی از دم سینما رد می شم...
اگه بدونی وقتی خودم رو جای تو میذارم...
اگه بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم...
اگه بدونی وقتی که مثل معتادا می شم...
اگه بدونی چقدر از یاهو 360 بدم میاد...
اگه بدونی وقتی دور و ورم رو می بینم...
اگه بدونی وقتی توی مهمونی می بینمت...
اگه بدونی وقتی دارم میرم سمت محل کارم...
اگه بدونی صبحها که از خواب بیدار می شم...
اگه بدونی وقتی لپ تاپم رو زیر و رو می کنم...
اگه بدونی امروز عصر که از دکتر بر می گشتم...
اگه بدونی وقتی مثل الان مریض و سرماخورده م...
اگه بدونی وقتی یاد ورزشهای شبانه ت میوفتم...
اگه بدونی وقتی حرف مهمونی و مسافرت میشه...
اگه بدونی وقتی می بینم از حرف تا عمل بسیاره...
اگه بدونی وقتایی که ظاهرا خوشحالم و می خندم...
اگه بدونی وقتی دلم از دست اهالی خونه می گیره...
اگه بدونی وقتی دارم میام خونه و آدمها رو می بینم...
اگه بدونی وقتی آهنگ فریدون فروغی گوش می دم...
اگه بدونی وقتی صدای زنگ اس ام اس گوشیم در میاد...
اگه بدونی توی این غروبهای دلگیر پاییز دوست داشتنی...
اگه بدونی وقتی دارم کار می کنم و سرم مثلا با کارم گرمه...
اگه بدونی وقتایی که انگاری هیچ کس به دردم نمی خوره...
اگه بدونی وقتی پسرهای اطرافم و عملکردشون رو می بینم...
اگه بدونی وقتی خسته میشم و احساس می کنم دارم می برم...
اگه بدونی وقتی از خیلی کوچه پس کوچه های این شهر رد میشم...
اگه بدونی اون فکرهایی عجیب و ناراحت کننده ای که سراغم میان...
اگه بدونی وقتی یاد اون شب مزخرف زمستونی میوفتم که تا صبح نخوابیدم...
اگه بدونی وقتی هوا گرفته می شه و از پنجره آتلیه بیرون و ماشینها و آدمها رو نگاه می کنم...
اگه بدونی...
اگه بدونی...
و هزارتا اگه بدونی دیگه که الان نه هجوم اشک میذاره بنویسمشون و نه شاید اینجا جای نوشتنشون باشه.مهم اینه که تو فعلا هیچ کدوم اینها رو نمی دونی...
خوابم نمی بره.امشب که میخواستم زود بخوابم، توی رختخواب یاد همه چی افتادم.یاد این وبلاگ هم افتادم که چند روزه طرفش نیومدم.انقدر این چند وقته توی خونه و شرکت پای کامپیوتر بودم که دیگه حالم از هرچی کامپیوتر و لپ تاپه بهم می خوره!
هی رفتم توی تخت و هی بلند شدم.تشنه م شد.گرسنه م شد.سردم شد.گرمم شد.تنم خارید.دلم بغل خواست.نفسم به خاطر کیپ بودن دماغم در نیومد.احساس کردم هوا سنگینه.پنجره رو باز کردم.سردم شد بستمش.هی آب جوش خوردم و بعدش رفتم دستشویی.مسواک زدم و خمیر دندون بدون اینکه بفهمم ریخت روی تاپم.اومدم توی تخت و لحاف رو کشیدم روی سرم.بوی خمیر دندون کلافه م کرد.با اینکه دماغم کیپه ولی نمی دونم چرا بوی خمیر دندون رو حس کردم.لباسم رو عوض کردم.دلم ذرت مکزیکی میخواد.دلم لواشک انار می خواد.کلافه شدم...
دیروز خربزه خوردم و بدجوری هم پای لرزش نشستم!تمام وجودم درد می کنه و هی سردم میشه و هی گرمم میشه.هی لباسهام رو کم می کنم و هی زیاد می کنم.یه دستمال هم بستم به سرم تا شاید درد سینوزیتم آروم بشه!گلوم هم درد می کنه.دلم میخواد یه جوجه تیغی رو درسته قورت بدم شاید که خارش گلوم کم بشه!
نمیدونم من که از این عمر بیست و هفت ساله م، حدود بیست و دو ساله که می دونم به خربزه حساسیت دارم چرا دیروز اون همه خربزه خوردم؟!...امان از شیکمویی!تازه وقتی یه عزیز مهربونی برات خربزه رو قاچ می کنه و تیکه می کنه و می ریزه توی یه ظرف و می ذاره جلوت، حتی اگه شیکمو هم نباشی وسوسه می شی که خدمت اون خربزه با بوی خوبش برسی.وای به حال اینکه مثل من شکمو هم باشی!
خلاصه الان توی اتاقی که لامپش سوخته نشستم و با نور آباژور دارم می نگارم.آب دماغم هم بدجوری روانه!عود هم روشن کردم ولی خوب دماغم چیزی رو حس نمی کنه!یه دونه قرص هم ندارم که بخورم.همه وسایل دم دستیم توی شرکته.آخه اونجا داره میشه خونه م و خونه داره میشه خوابگاهم!
ظهر هم کلی شلغم و لیمو شیرین بستم به نافم.ولی خوب...هنوز افاقه ای نکرده!سرم داره دنگ دنگ می کنه.می خوام بخوابم ولی خوابم نمی بره...خداییش چقدر الان من رمانتیکم...
عزت زیاد، شب خوش.مواظب باشین توی این هوای دوست داشتنی و عزیز پاییزی یه وقت نچایین که دیگه چاییدین!
امروز بي هيچ دليل خاصي ياد دوراني افتادم كه دانش آموز راهنمايي بودم.ياد اون دوراني كه تازه كتاب رمان خوندن رو كشف كرده بودم.البته كتابخوني من از خيلي وقت پيش شروع شده بود.از بچهگي، خاله جان (روحش شاد)هر دفعه ميومد خونه مون علاوه بر كلي خوراكي، برام چند تا كتاب هم مياورد.در نتيجه من با كتاب انس عجيبي پيدا كردم.مامان و بابام هم اصرار عجیبی داشتن که من کتاب بخونم!
الغرض،من الان ميخوام از دوران راهنمايي بگم.يادم نيست چه جوري اسم فهميه رحيمي رو شنيدم.رفتم و ازش يه كتاب خريدم.اواخر شهريور و اوائل مهر بود و من تازه رفته بودم دوم راهنمايي.اولين كتابي كه ازش خريدم،بانوي جنگل بود.هيچ موقع حس و حالي كه از خوندنش بهم دست داد رو يادم نميره.هنوز هم اون حس برام تازهس.يه شب تا صبح بيدار موندم و خوندمش و راستش رو بخواين كلي هم بغض كردم.ولي وقتي آخرش فهميدم كه اون دوتا قهرمان داستان(كه اسمهاشون يادم نيست)بهم رسيدن كلي خوشحال شدم و با خيال راحت خوابيدم!
كتاب بعدي كه از فهيمه رحيمي خوندم، تاوان عشق بود.يادش به خير.كتابهاش رو مي بردم مدرسه و ميذاشتم توي جاميزي و ميخوندمشون.اون موقع شركت ايران چاشني لواشكهايي درست مي كرد كه بسته بندي بودن و توي هم بسته حدود 20 تا لواشك بود.كتاب مي خوندم و لواشكها رو ليس ميزدم!!!
چند تا كتاب ازش خوندم و بعدش كه همه كتابهايي كه از فهيمه رحيمي توي بازار بود رو خوندم،رو آوردم به سمت دانيل استيل.واااي كه چه دوراني بود.همه اينها مربوط به وقتيه كه من دوران راهنمايي بودم.
سوم راهنمايي رو كه تموم كردم با يه پسري دوست شدم كه تازه دانشجوي دندانپزشكي شده بود و من هنوز توي كف موندم كه چه جوري با من جوجه دوست شد؟!تازه كلي پيغام و پسغام فرستاد تا باهاش دوست شدم و ...حالا بماند.من كتاب پيمان دانيل استيل رو دادم بهش كه بخونه و اون هم وقتي كتاب رو بهم پس داد، اول كتاب برام يه متني نوشته بود كه از كتاب امشب اشكي ميريزد (کورس بابایی)،نوشته بود.دقيقش رو يادم نيست ولی يه چيزي توي اين مايه ها بود:كه اگه بميرم و بعد از صدسال گورم رو بشكافي و قلبم رو از توش دربياري روش نوشته كه فقط تو رو دوست دارم و ...از اين جور چيزا!
خداييش چقدر جواد بوديم.
نمي دونم چرا امروز ياد اون دوران كتابخونيم افتادم.رفتم و توي گوگل كتاب بانوي جنگل فهميه رحيمي رو سرچ كردم و ديدم به به خانوم فهميه رحيمي چقدر كتاب نوشته!!!
الان ديگه عمرا نميتونم حتي يه لحظه هم از اون تيپ كتابهاي عاشق و معشوقي با اون غلظت بخونم.شايد اون موقع اقتضاي سنم بود.شايد هم جو موجود بين دوستهام بود.
توي سرچم ديدم كه قيمت كتاب بانوي جنگل رو زده 3200 تومان.من اون موقع،فكر كنم سال 73-74 كه دوم راهنمايي بودم،اين كتاب رو خريدم 200 تومان.لواشكهاي بسته هم بسته اي 90تومان بود و كتابهاي ديگه فهميه رحيمي كه حجمشون بيشتر بود هم قيمتشون 300 تومان بود...
همون موقع مامانم كشف كرد كه اين خانوم فهميه جان،دوست دوران مدرسه مامان جانم بوده و از لابه لاي عكسهاي دوران مدرسهش،عكس فهيمه جون رو هم نشونم داد!
اون موقع اين كتابها خيلي جالب بود.ولي الان هركي (من جمله خودم)ميخواد كتابي رو مسخره كنه،مي گه تريپ كتابهاي فهيمه رحيمي و دانيل استيل...يعني كه اينها حسابي جواد شدن الان.ولي اون موقع كتابهاي زيادي نبود.همينها رو هم روي دست مي بردن!
به هرحال هر دوراني يه حس و حالي داره.بعدا كه بهش نگاه مي كني خيلي چيزها تداعي ميشه...هي هي هي روزگار...
پ.ن:شباهتي كه اون دوران كتابخاني با امروز داره اينه كه اون موقعها شب كه بايد درس ميخوندم،ياد كتابهام ميوفتادم و يواشكي ميخوندمشون و الان هم كلي كار دارم و يواشكي اومدم اين رو بنويسم!
Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
How can we say forever
Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
I took for granted, all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can't get near you now
Oh, can't you see it baby
You've got me going crazy
I wonder how we can survive
This romance
But in the end if Im with you
Ill take the chance
Oh, can't you see it baby
You've got me going crazy
عشق در باغها نمی روید
عشق در بازار فروخته نمی شود
هر آنکو آنرا می طلبد،شاه یا گدا
سرش را می دهد تا بستاندش
چه بسیاری که کتابهای بزرگ را خواندند و مردند
هیچ یک هرگز نیاموختند
دو حرف و نیم در عشق
هر که می خواند ، می آموزد
باریک است راه عشق
هر گز دو را در آن جای نیست...
امروز هوا نمونه بارز یه روز پاییزیه هااااا.اون از بارون صبح و اینم از هوای گرفته دم غروب.یوووووهوووو.دوست می داریم....
پ.ن:دیروز یهو برنامه جور شد و من هم به بستنی رسیدم و هم به شکلات و هم در کنار دو تا آدم دوست داشتنی(که البته یکیشون دوست داشتنی تره!)به یه غروب جمعه دلپذیر رسیدم.شاهدش هم یه انار گنده س که امروز توی کیفم سنگینی می کنه!و البته یه سیب سرخ که فکر کنم خیلی خوشمزه باشه!
هر فرصتی یه فرصته.یه موقعیته.میتونه خوب باشه و یا بد باشه.وقتی یه فرصت رو از دست میدی، دوتا احتمال رو از دست دادی:هم احتمال خوب بودنش رو و هم احتمال بد بودنش رو.
وقتی یه فرصت رو از دست میدی، هم می تونی خوشحال باشی که شاید یه موقعیت بد رو از دست دادی و هم میتونی ناراحت باشی که یه فرصت خوب و عالی رو از دست دادی.
به هر حال وقتی از دست دادیش بهتره دیگه سعی کنی بهش فکر نکنی.چون فایده نداره.تو میتونستی از این فرصت خیلی خوب استفاده کنی.شاید اصلا بهترین موقعیت زندگیت بوده و تو به راحتی از دست دادیش...
به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز از پیش تعیین شده نیست و همه چیز رو خود آدمها میسازن و به وجود میارن.زندگی نتیجه تلاش خود ماست، نه قسمتی که از پیش تعیین شده باشه!!!
دارم به یه نتایج دیگه ای هم میرسم که یه ذره ترسناکه!
پ.ن:دلم بستنی میخواد با یه عالمه شکلات و یه پیاده روی عشقولانه توی این هوای بینظیر پاییز!واااای سینما رو که دیگه نگووو.خیلی وقته نرفتم...دلم به غروب جمعه درست و حسابی میخواد.نه مثل الان که خوابالو هستم!
اضافه شده در ساعت ۱۵:۱۰:همانا از بزرگترین لذتها در یک بعدازظهر پاییزی، خوردن یک انار آبلمبو و در کنارش یه لیوان بزرگ چای ترش و گوش جان سپردن به آهنگ Dance me to the end of love،درحالیکه بوی عود چای سبز دماغت رو نوازش می کند و توی ذهنت داری برای رسیدن به بستنی و شکلان نقشه می کشی، می باشد!
امشب يه مهموني بالماسكه دعوتم...
من نمي فهمم چرا اسم اين مهموني رو گذاشتن بالماسكه.ما آدمها همينجوري توي زندگي عادي و روزمرهمون هم نقاب به صورتمون داريم.اونم نه يكي، نه دوتا، گاهي چند تا نقاب روي هم.توي زندگي روزمره هم همش داريم نقش بازي مي كنيم و بازي مي كنيم.
ظاهرا خوشحاليم، درحاليكه داريم از غم مي پكيم.بي تفاوتيم در حاليكه واقعا تمام وجودمون داره وود وود مي كنه.پولداريم در حاليكه ته جيبمون شپش قاب مي اندازه .قربون صدقه هم ميريم در حاليكه توي دلمون داريم همديگه رو جر و واجر مي كنيم...
به نظرم خوبه به مهموني بديم و توش از مدعوين بخوايم بدون نقاب بيان و خود واقعيشون باشن.خود واقعي و بدون بازي...
واقعا اگه آدمها رو بدون نقاب ببينيم، به همين قابل تحملي كه الان هستن، مي تونن باشن يا غير قابل تحمل ميشن؟!
پ.ن:مرسي.![]()
من چه جوري عقايدي رو كه باهاشون زندگي كردم رو تغيير بدم؟اونم عقايدي كه قبولشون دارم.اگه تغيير بدمشون شايد احوالم يه ذره بهتر بشه ولي يه جورايي فقط فيلم بازي كردنه چون در عمق وجودم قبولشون دارم.ولي اگه تغيير ندمشون توي حال و روزم تاثيري نداره ولي عقايدم حفظ شده.من عقايدم رو قبول دارم، هرچند مثل عقايد خيلي از آدمهاي جامعه نيست.هرچي كه هستن عقايد من هستن.دوسشون دارم.ولي انگاري براي رهايي از رنج،بايد تغييرشون بدم.من اينجا تنها توي يك جزيره زندگي نمي كنم.من دارم با آدمهايي زندگي مي كنم كه عقايدشون با من فرق داره.
شايد من افكارم پوسيده س.شايد من مثل خانباجي هاي قديمي فكر مي كنم.من فقط لباسم تغيير كرده و يه ذره امروزي شده.در حاليكه افكارم همون افكار سنتي سالهاي پيشه...
نمي دونم چه حكمتيه كه تا يه ذره ميام آروم بشم و كلي روي خودم كار مي كنم و براي خودم كلي برنامه ميريزم، خودم رو توي موقعيتي قرار ميدم كه عذاب بكشم.مساله اينه كه من الان با اتفاقهاي خيلي كوچيكي به هم ميريزم.اتفاقهايي كه شايد حتي ارزش گفتن هم نداشته باشن.با يه غوره سرديم مي كنه و با يه مويز گرميم...
گير كردم.حالم خيلي بده.نمي تونم در عرض مدت كوتاهي همه اون عقيدهاي رو كه توي همه اين سالها باهاش زندگي كردم و قبول داشتم رو تغيير بدم.مساله اينه كه هرچند نظر من شايد با تعداد خيلي كمي از افراد جامعه يكي باشه، ولي من قبولش دارم.اگه به نظر خودم هم اشتباه بود شايد راحت تر مي تونستم تغييرش بدم.ولي الان...
اگه تغييرش ندم با خيلي از آدمها مشكل خواهم داشت و از همه مهمتر اينه كه خودم همش عذاب ميكشم.نميدونم چيكار كنم...
دلم به حال خودم ميسوزه...چقده طفلكي شدم...دیگه از غصه خوردن خسته شدم.شاید زار زار گریه نمی کنم ولی از درون خیلی به هم میریزم.یعنی راستش دیگه توان ناراحتی رو ندارم.ولی خوب فکرم خیلی مشغول میشه.امان از این چرخه معیوب...
پ.ن:روزهایی مثل امروز که از همون دنده معیوب بیدار میشم هزارباره خدا رو شکر می کنم که میام سرکار و توی خونه نیستم.اگه توی خونه بودم که در عرض یک روز کارم تموم بود.با همه کرختی که صبحهای این جور روزها دارم و با همه سنگینی که توی دست و پام هست یکی از لذتبخش ترین کارها اومدن به سرکار هستش.خدایا شکرت!

- مي گما چقدر انسان فرهيخته توي اين مملكت وجود داره هاااا.از اول مهر كه مدارس و دانشگاهها و پيش دبستانيها و مهدكودكها و ...باز شدن چه ترافيك افتضاحي توي خيابونها وجود داره هاااا.از اونجايي كه محل شركت عوض شده و اومديم توي مركز شهر،من هر روز كلي از وقتم رو توي ترافيك صبحگاهي و شبگاهي و غروبگاهي مي گذرونم تا برسم خونه.تا قبل از اول مهر اوضاع بدك نبود ولي الان...اوووف، داغونه اوضاع.هميشه خيابونها پر از ترافكيه.چه صبح كه با خوابالودگي دارم ميرم سركار و هنوز يخم باز نشده و چه عصر كه معمولا خوابالو دارم بر مي گردم خونه!شب هم كه ديگو نگوووو.همينه ديگه.فعلا چاره اي هم نيست!
چرا يه راه حل وجود داره.اونم اينه كه برم يه جايي مثل شمال و يه خونه ويلايي دوطبقه بخرم و طبقه پايينش رو بكنم رستوران و طبقه بالاش هم زندگي كنم و به روياي چند سالهم جامه عمل بپوشانم.ولي خوب اوضاع جيب اصلا مناسب اين كار نيست.كسي پيرمرد پولداري چيزي سراغ نداره؟!!!
- صبح با يه خواب عجيب و شيرين از خواب بيدار ميشي.حس و حالت خوبه.شاد و شنگول مياي سركار و ...يهو يه تماس تلفني كه خيلي هم كوتاهه به هم ميريزتت.شايد مساله خاصي نبوده ولي خوب من رو بهم ريخت.از اون موقع هي دارم زور ميزنم برگردم به حال و هواي قبلم.من مي تونم.راستش رو بخواين از غصه خوردن ديگه خسته شدم!!!
-چقدر خوبه هاااا.من از روز سي شهريور كه تولد شناسنامه ايم هستش، دارم تبريك و كادو مي گيرم و ميشنوم و اين پروسه تا ديشب كه دو روز بعد از تولدم بود هم ادامه داشت.آي حالي ميده هااااا.
-دستشويي شركت دوتا چراغ داره:يكي سقفي و يكي بالاي آيينه.امروز چراغ بالاي آيينه سوخته و محيط دستشويي نیمه تاريك شده.كف دستشويي هم كاشيهايي به رنگ پاركت داره.خلاصه كه توي دستشويي كلي رومانتيك شده.وقتي ميري اون تو ديگه دلت نميخواد بياي بيرون!
-يه نكته اي رو كشف كردم و اونم اينه كه اصل نیمه گمشده اشتباهه.هيچ نيمه گمشده اي وجود نداره.هر انساني يه موجود كامله.هيچ انساني ناقص و نصفه نيست كه دنبال نیمه گمشدهش بگرده تا کامل بشه.اين كه يكي رو پيدا كني كه باهات جور باشه و خلاصه كلي باهم خوب و خوش باشين و حال كنين به اين معني نيست كه اون نيمه گمشده تو هستش.اون فقط ميتونه آدمي باشه كه باهاش بتوني رشد كني و لذت ببري.دوتا انسان كامل ميتونن كنار هم قرار بگيرن(كنار هم قرار بگيرن و نه رو به روي هم)و باهم يه راهي رو طي كنن.اگه وسط اين راه يكيشون به هر دليلي از همراهي باز موند، اون يكي ميتونه بقيه راه رو خودش طي كنه، چون يه انسان كامله و ناقص نيست!
-يادم باشه:زندگي خالي نيست، مهرباني هست، سیب هست، ایمان هست، آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.
بهم ثابت شد كه دعاي دست جمعي جواب ميده و اگه يه چيزي رو از ته ته دلت و با تمام وجودت بخواي، حتما اتفاق ميوفته.البته اگه انرژي كه براي اين كار ميذاري زياد باشه و مربوط به چند نفر باشه كه باهم يكدل و يك خواسته هستن كه ديگه نگوووو...البته وقتي همه اين اتفاقها ميوفته كه اوني كه اون بالاست هم با همه اين آدمهايي كه دعا مي كردن،يكدل و همراه باشه.خداجون مرسي
به اين ميگن دعاي خير.خواسته دو طرف برآورده ميشه...
اينجوري بهتره.هم براي تو بهتره دكي جان و هم براي ما...برو به سلامت.هرچند كه من رو خيلي اذيت كردي و بهم استرس وارد كردي و ...ولي خوب هيچ آدمي خوب مطلق و يا بد مطلق نيست.تو هم خوبيهايي داشتي و داري.ولي حتي مهربونيهاي اين دم رفتنت هم نمي تونه از اون عذابهايي كه به من دادي كم كنه.به هر حال برات سلامتي و موفقيت رو از خدا مي خوام و البته يه مقداري درك و شعور!
پ.ن:ممنونم از ايميلها و آفهاي تبريك تولد.اميدوارم هميشه سالم و شاد باشين.![]()
يك، دو،...، ده، يازده،...، هجده،...، بيست و دو،...، بيست و پنج، بيست و شش
بيست و هفت
ساعت نه و نیم صبح سیزدهم مهر ماه هزار و سیصد و شصت...
خوش اومدي بيست و هفت سالگي.براي خودم آرزومند سلامت و آرامش و يه عالمه اتفاقهاي خوب هستم.
اميدوارم اين عدد هفت كنار دو، امسال خوش يمنيش رو نشونم بده...اميدوارم همه بيست و هفت سالگي مثل جشن آغازش پر از هيجان و حسهاي خوب باشه.
خدای مهربونم تنهام نذار.مثل همیشه در کنارم باش.کمکم کن که منم باهات باشم.
هميشه معتقد بودم روز تولد يه روز خيلي خاصه.شايد خاص ترين روز زندگي يك آدم.ممنون از خدا كه باعث شد امسال هم شب تولدم اون همه هيجان رو تجربه كنم و در كنار آدمهايي كه برام عزيزن كلي لذت ببرم.
پ.ن:ممنونم.يه دنيا ممنونم.نميدوني چقدر سورپرايزت شوكه م كرد.امسال اصلا انتظار همچين كاري رو نداشتم.شايد براي همين واقعا و از ته قلبم و با تمام وجودم سورپرايز شدم.ممنون از اون همه زحمت و تدارك و اونهمه شادي كه مهمون قلبم كردي...ویش یو د بست...![]()
به خودم قول دادم سعی کنم هرچقدر هم ناراحت و دلگرفته باشم، تا اونجایی که زورم میرسه نزارم بغضی بترکه و اشکی جاری بشه.گریه کردن خیلی اوقات خوبه و باعث سبک شدن میشه ولی خوب فعلا در مورد من اینجوری نیست.چون قضیه فقط دو قطره اشک و بعدش سبک شدن که نیست!از اونجایی که مازوخیسم دارم، میزنم به صحرای کربلا و کلی یاد و خاطره و حس و حال رو از لابه لای سلولهای مغزم می کشم بیرون و میارم جلوی چشمم و بهشون جون میدم و حالا، یک، دو، سه...د برو که رفتی و کرور کرور اشکه که میاد و علاوه بر اینکه باعث میشه اونقدری که انتظار دارم سبک نشم، بلکه باعث ایجاد سردرد و طپش قلب و دست درد و ...میشه.در نتیجه با خودم قرار گذاشتم تا اوجا که می تونم نذارم اشکی بیاد پایین.
به این نتیجه رسیدم که اگه قرار بود این اشکها کاری رو از پیش ببرن و چیزی رو درست کنن، تا حالا حتما موفق شده بودن.حالا که نه سبک شدنی در کاره و نه حل مشکلی، پس گریه کردن یه کار بیهوده محسوب میشه!
داشتم صورتم رو بخور میدادم.صدای سهیل نفیسی توی اتاق پخش میشد.حوله روی سرم بود و بخار آب با مخلوطی از بوی بابونه و گلاب و آبلیمو پخش میشد روی صورتم.انقدر حوله رو روی سرم نگه داشتم تا ظرف بخور از حرارت افتاد و دیگه ازش بخاری بلند نشد.
سرم رو که بلند کردم و حوله رو پس زدم، تمام صورتم مرطوب بود و خیس عرق و بخار گرفته بود.توی آیینه که خودم رو نگاه کردم دیدم چشمهام غیرعادی هستن.اون قطراتی که زیر چشمهام بودن، مال بخور نبودن.اون قرمزی چشمها هم مال بخور نبودن!
ای ای ای، آدم این دردا رو به کی بگه؟چشم آدم سر آدم کلاه بذاره؟!اعضای بدن خود آدم، آدم رو دور بزنن؟!این دوتا چشم من تا موقعیت بخور رو مناسب دیدن، به بهونه بخور دادن بارونی شدن و اون بعضی که توی گلوم بود رو بیصدا شکوندن...
اشکالی نداره...چشمه دیگه...پر از اشک بوده.باید خودش رو تخلیه می کرده!تازه می گن گریه برای چشم خیلی هم خوبه.باعث شستشوی چشم میشه.اشک من دستت درد نکه که انقدر به فکر سلامت چشمهای منی.بنازم به این چشمها و اشکها...
پ.ن1:امشب بعد از کلی وقت رفتم سراغ اون وبلاگی که یه مدت توش مینوشتم و کسی هم ازش خبر نداشت...آرشیوش مال سه ماه هستش.یه جورایی باورم نمیشد این حرفها رو من نوشتم.به نظرم خیلی از اون روزها دور شدم.همش مال سه، چهار ماه پیش بود هاااا ولی به نظرم مال خیلی دورتر و دیرتره...زمان چرا اینجوری می گذره؟خاطره روز تولد پارسالم که همش داره جلوی چشمم رژه میره انگاری مال حداقل سه ساله پیشه، نه یک سال پیش.جلل الخالق...
پ.ن2:راستی توی کاخ نیاوران جشنواره غذا هستش.شکموها بشتابید که هم فاله و هم تماشا.
پ.ن۳:دلم یه عالمه هیجان با خیال راحت میخواد با یه عالمه جیغ جیغ...
- حدود نیم ساعت پیش برای یه کاری از خونه رفتم بیرون.کارم کوچیک بود و از ماشین هم نمی خواستم پیاده بشم.در نتیجه با همون برمودایی که توی خونه پام بود و همون تاپی که تنم بود، مانتوم رو پوشیدم و شالم رو کشیدم روی سرم و رفتم بیرون.عجب هواااااایی بود.کاملا پاییزیه پاییزی بود.افسوس خوردم که کاش لباسم مناسب بود و می تونستم برم اون بالا(یه جایی توی کوچه پس کوچه های نیاوران که همه شهر زیرپاته و یه جورایی پاتوق من حساب میشه)و از ماشین پیاده بشم و حسابی از هوا لذت ببرم.ولی حیف که نه لباسم مناسب بود و نه می تونستم زیاد رانندگی کنم و حداقل اگه نمی تونم از ماشین پیاده بشم، همینجوری توی خیابونها بگردم.یه رگی از کمرم گرفته و رفته تا شست پام!خلاصه کارم رو انجام دادم و همینجور دلی دلی کنان برگشتم خونه.هیچ آهنگی نمیتونه جز من نیازم تو رو هرروز دیدنه، مناسب این حال و هوا باشه.خدایا ممنونم که پاییز رو آفریدی.
من که این روزها همش توی ماشین همین آهنگ رو گوش میدم.هربار هم میرم توی بحرش و هی می گم جلل الخالق.روحت شاد فریدون خان جان فروغی.عجب چیزی خوندی...
- عصر عجب هوایی شده بود.من خواب بودم و با صدای رعد و برق بیدار شدم.دیدم اتاق تاریکه.گفتم لابد الان ساعت شش و هفته.ولی دیدم نه خیر ساعت چهار بعدازظهره.خلاصه از ذوق بارون حدود یک ساعت نشسته بودم رو لبه پنجره و زل زده بودم به آسمون و درختهای توی باغچه که با باد تکون می خوردن.
- گلی زنگ زده و میگه چه احساسی داره تا پایان بیست و شش سالگیت همش سه روز مونده؟!بهش می گم هیچی، فقط امیدوارم بیست و هفت سالگی پر از خوشی و شادی باشه.یه جورایی دلم میخواد بیست و شش سالگی زودتر تموم بشه.به این امید که روزهای شیرین بیست و هفت سالگی در انتظارم باشه!
- بیرون رفتن امشب، اونم توی این هوای محشر باید خیلی خوب باشه.من که شرایطش رو ندارم ولی خاطرات گذشته م میگه که حس خیلی خوبیه...خلاصه که هوا کلی عشقولانه س برای خودش.هر کی می تونه بره و حالش رو ببره حسابی و بترکونه و حسااابی لذت ببره ازش...هوا حساااابی پاییزیه...
- نماز و روزه و طاعات و عباداتتون قبول باشه.امیدوارم خدا همه رو به حاجتشون برسونه.آمین.
پ.ن:راستی امشب شبکه چهار، ساعت یازده و ربع، نمایشنامه خرده جنایتهای زن و شوهری رو نشون میده.(با بازی مجمدرضا فروتن و نیکی کریمی)اگه مثل من کتابش رو خوندین و نمایشش رو از دست دادین، خوشحال باشین که امشب از تلویزیون پخش میشه.اگه کتابش رو هم نخوندین، دیدن نمایششش رو توصیه می کنم بهتون.
بیا و برکه ای شو تو این کویر بی آب...
پ.ن:۷/۷/۸۷ روزی که پر از عدد هفته.تصمیم گرفتم اون روز یه روز خوب باشه و به حد و اندازه های خودم خوب بود(حتی شاید فراتر از حد و اندازه های این روزهای من)...توی این روزهای پر از برهوت و تنهایی و ترس یه روز دلپذیر بود...یادم می مونه...ممنونم.
وقتی بعداز ظهر جمعه در حالیکه داری به خودت می پیچی درد داره دیوونه ت می کنه و همین جور که روی تخت دراز کشیدی دستت رو دراز میکنی و از روی میز آرایش که بغل تختته، جعبه قرصت رو برمیداری و دوتا قرص بدون آب میندازی بالا و آروم دراز میکشی به امید بهتر شدن و آروم شدن قلب پر از تپش و به جاش خوابت ببره، می دونی یعنی چی؟یعنی اینکه به جای اینکه پروپرانول بخوری، لورازپام خوردی و انقدر اون موقع درد داشتی که حتی نگاه نکردی بفهمی رنگ این دوتا قرص با هم فرق داره!!!
در نتیجه از بعدازظهر جمعه بیهوش میشی تا صبح شنبه و البته صبح هم با منگی تمام بیدار میشی و با منگی آماده میشی و میری سرکار.تا بعد از ظهر شنبه همچنان منگ میزنی و بیحالی و سردرد داری!البته خیلی هم از این قضیه ناراحت نیستی.با خودت فکر می کنی بهتر از داشتن یه غروب جمعه پر از دلتنگی و غم و غصه ایه که آخرش هم به اشک و زاری و دلسوزی و ...ختم میشه.ولی نکته این قضیه اینجاست که وقتی امروز ظهر داری با بیحالی گوشیت رو چک میکنی، متوجه میشی دیروز غروب یه بنده خدایی(که همه هم میشناسینش)زنگ زده و تو هم باهاش حرف هم زدی و نکته اینجاست که تو اصلا همچین اتفاقی رو یادت نمیاد و نمیدونی راجع به چی حرف زدی و چی گفتی و چی شنیدی!!!
پ.ن:آی آی،نازنین جون جانا سخن از زبان ما می گویی!با گوشت و پوست و استخوان و مو و ناخن و مژه و قلب و معده و مثانه و کلیه و رگ و خلاصه با تمام اعضا و جوارح داخلی و خارجیم لمسش کردم و حسش کردم!!!
یادبود:یک سنگ یه دست مشکی که روش نوشته مرغ باغ ملکوتم و شیرینی که نونش پیچ خورده و تا پایین سنگ قبر دو طبقه اومده...یک سال شد...شیرین شیرینا روحت شاد...هنوز باورم نمیشه اون موهای خوش حالت و اون چشمهای خوشگل فقط توی عکسها هستن.هنوز برای خونواده ت و آیدین و نادر صبر میخوام از خدا...
طبقه های اجتماعی، اقوام و ملل
همه فقط پشت صحنه زندگی تو هستن.
تو اینا رو می دونی،
اما حیرت نکن که:
در هر حال فقط میون دویست نفر ِ خودت زندگی می کنی.
با اینکه طنین قاره ها و کشورای دیگه رو می شنوی،
بازم به هیچ وجه قادر نیستی از رده ی احتماعی خودت بیرون بپری!
- داشتم فکر می کردم الان که همه در تب و تاب رفتن از مملکت عزیر و دوست داشتنیمون هستن و دارن به هر چنگ و دندونی که شده خودشون رو یه جا می چپونن و یه کشوری (که حتی می تونه آنگولا باشه) رو پیدا کردن و هر روز دم سفارتش ولو هستن و آویزونن و همش در حال جمع آوری مدارک هستن، که حتی شده زوری خودشون رو اونجا بچپونن، کسر شان منه که نه تنها هیچ پرونده ای توی هیچ سفارتی ندارم، بلکه اصلا فکر از ایران رفتن هم به صورت جدی به سرم نزده و اگه حرفی هم زده شده فقط در حد شوخی بوده!فقط از دار دنیا یه پرونده گرین کارت دارم که در جریانه و خدا می دونه کی نوبت من میشه و آیا به بچه های نداشته م هم میرسه یا اینکه باید مثل یه ارثیه بدرد نخور برای نسل های بعدیم (اگه نسلی از من بمون البته!) بذارمش؟!
در نتیجه برای عقب نموندن از قافله تصمیم گرفتم منم برم و برای یه کشوری اقدام کنم.اوووم حالا کجا برم؟کجا رفتنش مهم نیست، مهم اینه که کلاس قضیه رو حفظ کنم!!!!
هرهرهر
من آدمی بودم که چند سال پیش(دقیقا هفت سال پیش)یه موقعیت عالی برای از ایران رفتن داشتم ولی با اشک وگریه و غش و ضعف باباجان رو از این تصمیم منصرف کردم.الان دارم فکر می کنم اون موقع نه پای دلدادگی درمیون بود و نه پای هیچ قضیه جدی.حالا من رو چه حسابی نمی خواستم از ایران برم، خودم هم یادم نمیاد!!!
تازه باباجان رو بگو که من رو جز آدم بزرگها حساب کرد و به نظرم احترام گذاشت و آینده م رو به دست خودم سپرد و راضی شد که من نرم!!!
ولی اگه رفته بودم...
هی هی هی
- یه کم پیش با برادرم تلفنی صحبت می کردم.ازم قول گرفت که اگه اینجا هر اتفاقی برای هر کسی افتاد، حتما بهش زود و بدون پرده پوشی بگم.منم بهش قول دادم.ولی دلم یه جور بدی شد...امان از راه دور...ایشالله که خیره!
-درد قلب و دست درد و تنگی نفس، فشار پایین و سردرد، کرختم کرده و نفسم رو بریده.یعنی این داروها و دکترها عملا به هیچ دردی نمی خورن.فقط دارو می دن و کرخت و لمست می کنن و بیحال میوفتی و میری توی هپروت و دردت رو نمی فهمی.این که نشد بالام جان...
-امیدوارم هیچ کس و ناکسی این لحظه های مزخرف و پر از ترس و ناآروم و افکار و تصورات وحشتناکی که وقتی میان سراغم همه وجودم داغ میشه و دندونهام از حرص روی هم ساییده میشن رو که من دارم می گذرونم رو نگذرونه.آمین...
پ.ن:اولین روز از پاییز زیبا و دوست داشتنی خوش اومدی.توی اولین روز از دومین نیمه سال یه نیمه عالی و خوب رو آرزو می کنم.یه نیمه دوست داشتنی و پر از آرامش وسلامتی و امنیت.