این سه روز خونه بودن اجباری، علاوه بر درد سینوزیت وحشتناکی که با خودش داشت و فرصتی که بهم داد که بشینم و با خیال راحت بقیه لاست رو ببینم(هرچند هنوز سیزن سه هم تموم نشده) به من این فرصت رو داد که حسابی فکر کنم.
چقدر آرزوهام عوض شدن!چقدر طرز فکرم عوض شده.چقدر بیخیال شدم.چقدر خواسته هام تغییر کردن.دلبستگی هام هم همینطور.چقدر راحت میگم نه!!!
راستی پوستم هم کلفت شده...
هر چی که هست این من جدید رو دوست دارم.
گفته بودم میخوام یه من دیگه رو امتحان کنم...
پ.ن:راستی سوپر من دانا، ممنون از دارو و غذای خوشمزه و اون شال زرشکی خوشرنگ.هرچند که نمی دونی چرا اون دختره! شالش رو توی جیب کت تو جا گذاشته!و تو هم اون رو به من دادی!!!
به هر حال یه دنیا ممنونم...
چند سال قبل، چند ماهی بعد از اینکه درسم تموم شد، یه شب با گلی تصمیم گرفتیم فردا صبحش بریم دنبال کارهای تصفیه حساب و مراحل اولیه فارغ التحصیلی.از اونجایی که محل کارم هم با شال و روسری می رفتم و بعد از فارغ التحصیلی جایی نرفته بودم که احتیاجی به مقنعه داشته باشم، اصلا از احوالات مقنعه م بی خبر بودم و فقط می دونستم یه جایی توی ته کمد داره خاک می خوره و احتمالا هم باید حسااابی چروک شده باشه.تو این فکر بودم که برم و دنبال مقنعه م بگردم که برق رفت!اونشب قرار بود با کانون گرم و صمیمی خونواده بریم شام بیرون!خلاصه منم شال و کلاه کردم و رفتم(می گم شال و کلاه، یعنی واقعا شال و کلاه کردم.چون بهمن ماه بود و برف فوق العاده سنگینی هم اومده بود). با خودم گفتم وقتی برگشتم می گردم و پیداش میکنم و اتوش هم میکنم.
خلاصه با کانون گرم و صمیمی رفتیم جاتون خالی شامی خوردیم و بعدش هم من و داداشم گیر دادیم بریم بستنی بخوریم و رفتیم بستنی خوردیم که البته پولش از جیب من رفت چون تازه فارغ التحصیل شده بودم!
وقتی برگشتیم خونه، برق اومده بود.همین جور که زیرلب داشتم یه آهنگ زمزمه می کردم، اومدم سمت اتاقم و در رو باز کردم و چراغ رو روشن کردم.شالم رو برداشتم و پالتوم رو درآوردم و رفتم جلوی آیینه که آرایش چشمهام رو پاک کنم.همینجور که خجسته دل و بی توجه بودم، یهو یه چیزی از توی آیینه توجه م رو جلب کرد.موهای تنم سیخ شد.مقنعه م تمیز و صاف و مرتب روی تختم بود!!!
همه اعضای خونه باهم بیرون بودیم و کسی خونه نبود که بخواد مقنعه من رو از ته کمد بکشه بیرون و مرتب بذاره روی تختم.تازه اصلا کسی خبر نداشت که من قصد انجام همچین کاری رو دارم.
بعدشم من حداقل شش ماه بود که از مقنعه م استفاده نکرده بودم و چیزی نبود که ازش استفاده روزمره داشته باشم که بگم روی تخت بوده و متوجهش نشدم!
هنوز بعد از چند سالی که ازاون قضیه می گذره براش هیچ توجیهی پیدا نکردم.
چند روز پیش که هوا بارونی بود، با خودم گفتم بهتره چترم رو ببرم و بذارم توی کیفم که اگه بارون اومد غافلگیر نشم.همه اتاق و زیر تخت و بالای کمد و ...هرجایی رو که بگی رو گشتم ولی نبود که نبود...توی ماشین رو هم حسااابی جوریدم ولی خبری از چتر نازنینم نبود.این چتره هم کادو بود و هم خیلی کوچیکه.به طوریکه راحت توی کیف جا میشه و البته وقتی بازش می کنی، تقریبا دونفر زیرش جا میشن.خلاصه که نبود.با خودم گفتم باید برم و یه چتر دیگه بخرم.
دو سه روز بعدش توی شرکت یه چتر قرمز دست همکارم دیدم که البته بزرگتر از چتر من بود.وقتی دید من خیلی از این چتر خوشم اومده، هی اصرار کرد که حالا که خوشت اومده برش دار.من تازه خریدمش و دوباره برای خودم میخرم.خلاصه کلی اصرار کرد.بهش گفتم اگه خواستم میگم برام بخری و دستت درد نکنه و اینا...و چتر رو ازش نگرفتم.
اون شب تا برسم خونه چراغ بنزین ماشینم روشن شد و منم نرفتم بنزین بزنم.فردا صبحش خواب موندم در نتییجه بدون ماشین رفتم سرکار چون زمانی برای رفتن توی صف پمپ بنزین نداشتم و با اون باک خالی هم حتما وسط راه می موندم.
فردا صبحش که سوار ماشین شدم که برم سمت پمپ بنزین و بعدش هم به سمت شرکت.کیفم رو که گذاشتم روی صندلی کنار راننده، احساس کردم یه چیزی زیر کیفم بود.کیفم رو که برداشتم، چتر دوست داشتنیم اون زیر بود!!!
برای این اتفاق هم هیچ توجیهی ندارم.چون سوییچ ماشین دست کسی نبود که بخواد بره و چتر من رو بذاره توی ماشین.تازه اصلا کسی نمی دونست من دنبال چترم می گردم!
خلاصه این اتفاقات و امثالهم زیاد اتفاق میفتن، درحالیکه توجیهی براشون نیست.
حالا علی الحساب هر کی این چتر و مقنعه رو برام پیدا کرد، میشه لطفا ماساژور سر اپی لیدی و کتاب هزاران خورشید درخشان و اون آدمک ژله ای جا سوییچی و اون پابند سکه ای قدیمی من رو و هوارتا چیز گمشده دیگه رو هم بیاره و بذاره سرجاش؟!
پیشاپیش از همکاری شما متشکریم!
خوشم اومد...نه بابا...انگاری هنوز سیگنالهام خوب کار می کنن هااا...
نمی دونم فرستنده های من قوی هستن یا گیرنده های تو؟!
به هر حال سیگنال بازیه جالبیه...
خیلی خیلی چسبید...
پ.ن:قدیما یه گویهای شیشه ای بود که توشون بابانوئل و یا هر چیز دیگه بود و توش یه عالمه برف داشت.بعدش که گوی رو سر و ته می کردی برفهای توش تکون می خوردن و پخش می شدن و می ریختن روی سر موجودات اون تو...اصلا یادم نیست اسمشون چی بود و یا اصلا اسمی داشتن یا نه؟ولی دلم میخوااااد...نمی دونم کجا دارن و از کجا باید پیداشون کنم...احساس می کنم یه جایی دیدم.ولی یادم نیست کجا؟شاید عروسک فروشی های خیابون قائم مقام داشته باشن...آی که چقدر دلم یه دونه از اون گوی های شیشه ای میخواد...حتما یه سر می رم.امیدوارم که پیدا کنم...چه گیری دادم هااا...
هوووووووه...
اين صداي يه نفس راحت بود.
ديروز ظهر آقاي رييس گوگولي بهم گفت فردا (يعني امروز) بايد با آقاي رييس بزرگ برم يه جاي خفني جلسه.اونم جايي كه هيچ كسي رو نمي شناختم.حالا اينش خيلي مهم نبود.مهم اين بود كه بايد ميرفتم توي يه جلسه اي كه هيچ چيزي راجع به مطالبش نمي دونم!يعني مثلا من كارم معماري و شهرسازيه بعد تصوركن برم و توي يه جلسه مربوط به پرورش دام و طيور و بيماري هاي مربوط به اونها شركت كنم!بيربطي اون جلسه با كاري كه من انجام ميدم در همين حد بود.هرچند كه اون جلسه هم مربوط به همين معماري و شهرسازي بود.ولي خوب درباره كاري بود كه من تا حالا انجامش ندادم و هيچ اطلاعاتي ازش ندارم.
خلاصه سعي كردم يه مطالبي راجع بهش بخونم كه زياد باعث آبروريزي شركت نشم.بعد بهم گفتن كه من لازم نيست برم.آقاي معاون رييس بزرگ با يه خانوم ديگه از همكاران ميره.هنوز خوشحاليم كامل نشده بود كه گفتن قراره من و اون خانوم بريم.بازم جاي شكرش باقيه كه اون خانوم در اين زمينه كلي اطلاعات داشت.آخر وقت ديروز دوباره اعلام كردن كه معلوم نيست من و اون خانوم بريم.ولي به هرحال به ما گفتن فردا با لباس يه ذره رسمي بياين كه اگه قرار شد برين اونجا با روسري قرمز گل باقالي نريم!
من نمي دونم چه اصراريه وقتي كسي در مورد چيزي اطلاعات نداره برش دارن و ببرنش توي جلسه.اگه به جز من آدم ديگه اي توي اين شركت نبود، باز مي گفتم يه چيزي.ولي وقتي هوارتا آدم ديگه هست كه تازه كلي هم اطلاعات دارن و سابقه كاريشون هم از من بيشتره نمي دونم اين چه مرضيه آخه؟!
خلاصه امروز صبح كه اومدم معلوم شد آقاي رييس گوگولي و آقاي رييس بزرگ با هم ميرن.خلاصه نفس راحتي بود كه من و اون خانوم همكار كشيديم!
حالا از صبح اومدم و گير دادم كه يه قالب جديد براي اين وبلاگ بسازم.هرچند اين قالب رو خيلي دوست دارم ولي خوب دلم ميخواد عوضش كنم.ميخواستم همزمان با روز تولد خودم اين كار رو بكنم كه متاسفانه نشد!
از صبح هم چند تا قالب درآوردم ولي خوب...به دلم ننشست.اميدوارم به زودي اين عمل انجام بشه و يه دستي به سروگوش اينجا بكشم!
مي دونين ياد چي افتادم؟قبلا كه مانيتورها مثل الان ال سي دي نبود ، وقتي موبايلت رو ميذاشتي اطراف مانيتور، وقتي ميخواست تماسي برقرار بشه و يا اس ام اس بياد،صفحه مونيتور مي لرزيد و خيلي حس خوبي به من ميداد.ولي الان با اين مانتيورهاي پيشرفته اين اتفاق نميوفته...يادش بخير!
خداييش آدم دلش براي چه چيزهايي تنگ ميشه ها؟!!!
از اونجايي كه مشغول ديدن سريال لاست هستم و كارم هم خيلي زياده، خوابهايي كه شبها مي بينم حسااابي ديدنيه.مثلا خواب پلان ساختموني رو ميبينم كه دارم روي طرحش كار مي كنم،در حاليكه از كاغذ جدا شده و داره توي خيابون شركت حركت مي كنه.آقاي معاون رييس بزرگ از آسانسور مياد بيرون و جك داره دنبالش ميدوه و همزمان ترجمه هاي مسخره اي كه داريم براي يه پروژه ديگه شركت انجام ميديم توي فضا تكرار ميشن و...يه بار هم خواب ديدم كيت داره روي پله هاي جلوي شركت غذا ميخوره و جان با تفنگ بالاي سرش ايستاده ...خلاصه داستاني داريم شبها!
كارهاي هنرپيشه هاي اين سريال بدجوري من رو ياد آدمهاي اطرافم مي اندازن.مثلا تركيب رفتار و منش جك و آچار فرانسه بودن سعيد و گاهي هم نگاه هاي جان و اينكه مي دوني از پس هرچيزي برمياد و در كنارش احساس امنيت مي كني، من رو بدجوري ياد سسل مي اندازن...
پ.ن:پارس آنلاين ازت بيزارم....!!!
اون موقع ها که یه وبلاگ خون حرفه ای بودم خیلی برام عجیب بود که توی بعضی وبلاگها میدیدم که نویسنده گفته که یه هفته یکبار آپ می کنه.به نظرم خیلی عجیب بود.خودم هم هر روز و یا یک روز درمیون وبلاگم رو آپ می کردم و گاهی هم حتی روزی دوبار.اما الان دارم حال اونها رو می فهمم.
این سه هفته از نظر کاری خیلی شلوغ بود.شبها گاهی تا ساعت ده و نیم می موندیم سرکار و حتی جمعه هم اومدیم سرکار.یه مرحله کار انجام شد.ولی خوب هنوز بازم ازش باقی مونده.
هرروز به خودم می گفتم حتما امروز وبلاگم رو آپ می کنم.شب که میشد می گفتم وقتی رفتم خونه حداقل دوخط می نویسم.ولی از اونجایی که من هم به خیل لاست بینان پیوستم وقتی می رسم خونه حداقل باید یه اپیزودش رو ببینم و بعدش بخوابم.با خودم می گم صبح حتما یه چیزی می نویسم و ...این پروسه ادامه دارد!
واقعیتش اینه که دیگه خیلی هم نوشتنم نمیاد.وقتی توی ترافیک وحشتناک بین خونه و محل کار و بالعکس هستم کلی چیز میز به ذهنم میرسه که بنویسم ولی خوب...بعدش یادم میره!
راستی نگفته بودم که محل شرکت عوض شده؟اومدیم توی مرکز شهر و راهم کلی دور شده.یکی از خوبیهایی که توی این ترافیک موندنها داشت این بود که یه خط کاملا مخفی برای خودم اختراع کردم و هر چی دلم بخواد می نویسم و بدون ترس از اینکه الان کجا هستم و کسی ممکنه بفهمه من چی نوشتم هرچی دلم بخواد می نویسم!
به هر حال این پست رو به منزله حضور و غیاب بذارین.
پ.ن:ممنون از همه دوستایی که توی کامنتدونی پست خیریه بهم اطلاعات دادن.اگه کسی اطلاعاتی در مورد اون گروه خیریه که گفتم می خواد می تونه به کامنتدونی همون پست (دوتا پست پایین تر)مراجعه کنن.هر چند من خودم هنوز فرصت نکردم باهاشون تماس بگیرم ولی هر موقع خبری گرفتم حتما اینجا اعلام می کنم.
وقتی شب قبل شب نسبتا آروم و خوبی بوده باشه روز جمعه سرکار بودن و گذروندن ظهر جمعه توی شرکت برات قابل تحمل تر میشه!
بفرمایید سرکار به صرف نقشه و ترجمه و اتوکد و فتوشاپ و مداد و کاغذ و مدادرنگی و ماژیک در خدمتتون باشیم.البته ناصر عبدالهی و فرامرز اصلانی و زیبا شیرازی و لئونارد کوهن هم هستن در کنارمون و در مواقع خستگی هم ساسی مانکن و رضایا و امثالهم!
و صدالبته چایی و شکلات پرتقالی!(که مرسی و اینا از کادو دهنده عزیزش)
پ.ن:کامنتدونی پست قبل بازه.اگه اطلاعاتی دارین در اون زمینه ممنون میشم همونجا برام بنویسین.
کسی در مورد گروه خیریه امام علی (یا همچین اسامهایی) چیزی شنیده و یا می دونه؟
تا اونجایی که من شنیدم این گروه قلک هایی رو در روستاها و جاهای دور افتاده بین بچه ها توزیع میکنه.اسم این قلکها قلک آرزوهاست.بعد از مدتی میرن و این قلکها رو جمع آوری می کنن و قلکها رو به کسانی که عضو این گروه هستن تحویل میدن.افراد هم بعد از خوندن آرزوهای بچه ها اونها رو تهیه می کنن و اون بچه های کوچولو رو به آرزوهاشون می رسونن.(چه کار قشنگی)
من خودم هرچی سرچ کردم به جایی نرسیدم.شاید هم اسم گروه رو اشتباه فهمیدم.ممنون می شم اگه اطلاعاتی در این زمینه دارین به من بدین.
پ.ن:آخر هفته خوش بگذره.
راه رفتن زیر بارون همیشه لذتبخشه.حتی اگه دو ساعت و پنجاه زیر شرشر بارون تک و تنها راه بری و فکر کنی و هی با خودت زمزمه کنی.حتی اگه هی مزاحمت بشن و برات بوق بزنن.حتی اگه اشکات هم بیان پایین و با بارون قاطی بشن.حتی اگه پات درد بگیره و زق زق کنه.حتی اگه دست آسیب دیده ت تیر بکشه.انگاری دیشب زیر بارون با قطره های بارون خیلی از کدری ها پاک شدن.انگاری یه پرده از جلوی خیلی چیزها رفت کنار و من تازه تونستم بفهممشون.مهم نیست که از سرما یخ زدم.مهم نیست که دو ساعت و پنجاه دقیقه پیاده زیر بارون راه رفتم.مهم نیست که انقدر خیس بودم که همه وجودم حتی توی گوشهام هم خیس شده بود و وقتی سواره ماشینم شدم تمام صندلی خیس شد و تا امروز صبح هم هنوز خشک نشده بود.مهم نیست که تنهایی زیر بارون بودم.
مهم اینه که دیشب بالاخره تکلیفم با خودم روشن شد.مهم اینه که انگاری تازه فهمیدم کجام و دارم کجا میرم.
مهم این نیست که همه اون فکرهای دیشب باعث شدن دیشب نخوابم و صبح با خلقی تنگ بیدار بشم و با رویی درهم بیام سرکار.مهم نیست که از در خونه تا توی شرکت به همه بد و بیراه گفتم.مهم نیست که الان حالم خرابه و دچار خل خلی شدم.حتی مهم نیست که دلم میخواد برم و یه ماشینی چیزی پیدا کنم و هی بهش لگد بزنم.
مهم اینه که دیشب هی زیر بارون راه رفتم و با خودم تکرار کردم:خلایق هر چه لایق...
پ.ن:اگه بدونین چقدر از خوندن کامنتهای پست قبل ذوق کردم و پر از محبت شدم.مررررررسی.ولی خوب بدون هیچ قصد توهینی ترجیح میدم فعلا کامنتدونی بسته باشه.ولی خداییش دلم خیلی برای حرفهاتون تنگ شده بوداااا....همه کامنتها رو هم توی همون کامنتدونی جواب دادم.جواب ایمیلها رو هم حتما میدم.مرسی از همه...
یک توصیه دوستانه:این پست رو آفلاین و در چند نوبت بخونین.هم طولانیه و هم مطالبش بیربطن به هم!
- آخ آخ که چقده هوا سرده.از عصری که فهمیدم شوفاژها رو راه انداختن کلی خوشحال شدم.من هیچ موقعی آدم سرمایی نبودم.ولی دو ساله نمی دونم چرا انقده ننه سرما شدم.فکر کنم از عوارض سن و سال و لاجون شدن بدنم باشه!
- امروز داشتم به حرفهای یکی از دوستهام فکر می کردم که با وجود داشتن دوست پسر، پسرهای دیگه ای رو هم امتحان می کرد و هر کسی سر راهش میومد، نه نمی گفت.استدلالش هم این بود که می گفت باید آدمها رو ببینم، شاید یکی مناسبتر از فلانی پیدا کردم.این کار رو هم حق خودش می دونست.نمی دونم اگه طرف مقابلش هم این کار رو انجام میداد، خودش چه عکس العملی نشون می داد؟!به هر حال به نظر من تعهد، تعهده.فرقی نمی کنه که طرف همسرت باشه و یا دوست پسرت یا دوست دخترت.وقتی یه تعهدی میدی باید پاش وایستی.خسته شدی هم اول تکلیفت رو با اون آدم و رابطه و تعهدت روشن کن و بعدش برو سراغ مورد مناسبتر.البته این عقیده منه و هیچ اصراری هم ندارم کسی قبولش کنه!
یکی دیگه از دوستهام هم چند روز پیش برگشته میگه میخوام برم توی کار فلانی و مخش رو بزنم.میخوام به این قصد بهش نزدیک بشم و ببینم چی میشه.فعلا هم این دوست عزیز در حال مخ زنی می باشند.تا نتیجه چی بشه، خدا داند!
یکی دیگه از دوستهام هم گرفتار یه رابطه عجیب و غریب شده.ببین اوضاعش چقده خیطه که به من میگه خوش به حالت!!!
- خدا الهی همه رو عاقبت به خیر و راضی و سلامت نگه دارد!(بگو آمین)
- من امروز صاحب یه دونه از اینا شدم.می شناسینش که؟!
- عصری که اومدم خونه انقده سرد بود و انقده اعصاب و روانم به هم ریخته بود و ... بودم که لیوانم(خداییش نمی دونم اسمش چیه؟نه ماگه نه لیوانه و نه کاسه و نه پارچ!!!)رو پر از چایی سبز کردم و چای بابونه و گل گاوزبون و نبات و دو تکه چوب دارچین هم بهش اضافه کردم و زدم بر بدن تا شاید آسایشی پدید آید!
- صبح که داشتم میرفتم سرکار، توی اتوبان و از لاین وسط داشتم حرکت می کردم.سرعتم هم نه کم بود و نه زیاد.اتوبان هم خلوت بود.یه پسره اومده پشت سر من و هی چراغ می زنه.حالا یک عالمه جا بود برای رد شدنش ها ولی نمی دونم چه مرضی داشت که اومده بود پشت من.هی چراغ زد و هی چراغ زد.منم این جور مواقع لج می کنم بدجوری.هی چراغ زد و من محلش نذاشتم.یه ذره ازش فاصله گرفتم و یهو زدم روی ترمز.اونم زد روی ترمز و یه دودی بلند شد که بیا و ببین!اونم کفری شد و یهو اومد بدجوری پیچید جلوی من.منم که حدس میزدم باید یه کار ناجوری انجام بده، سرعتم رو کم کرده بودم.خلاصه یهو پیچید جلوی من و خیال کرد لابد من الان حسابی کفری شدم.ولی من در کمال آرامش براش دست تکون دادم و لبخند ملیحی هم چاشنی صورتم کردم!از توی آیینه هم می تونستم چشمهای گرد شده از تعجبش رو ببینم.با خودش فکر کرده بود لابد این دختره خله که همچین می کنه!!!
بعد از این ماجرا، وقتی به شرکت نزدیکتر شدم، پشت چراغ قرمز، یه ماشین خوشگل با یه راننده که یه آقا پسره خوشگلتر و خوشتیپ تر از ماشینش بود، کنار من ایستاد.حالا ماشین منم کثیف و افتضاح.یعنی یه چیزی می گم و یه چیزی می شنوین هاااا.یهو شنیدم یه صدایی میاد.دیدم به به از ماشین آقای خوشتیپ این صدا میاد.شیشه رو کشید پایین و رو به من گفت:من و تو رو می گه هااا(اشاره به آهنگ مذبور*!)منو می گی همچین شوکه شده بودم که با تعجب نگاهش کردم.بهم گفت خودتو رو می گم بابا!!!همون موقع چراغ سبز شد و پام رو گذاشتم روی گاز و گازوندم به سمت شرکت!اونم یه ذره پشت سرم چراغ زد و دیگه ندیدم چی شد!خلاصه که عجب روزی بود امروز برای خودش!
*آهنگ مذبور، آهنگ بهانه های عاشقانه لیلا فروهر بود!!!
عصری که برگشتم خونه، توی پارکینگ ماشین رو خاموش کردم و همش این آهنگه رو گوش میدادم.تا میرسید آخرش میزدم بیاد اولش.نمی دونم چند بار گوشش دادم.سرم روی فرمون بود.از صدای دزدگیر ماشین همسایه جان به خودم اومدم و از ماشیم پیاده شدم.صدای زیبا شیرازی اثر عجیبی روی من داره.من رو می بره به یه عالمه حس و حال خوب و دوست داشتنی...کی میگه من حالم بده؟کی میگه من دلم گرفته؟کی می گه من عصبی هستم؟!
- چند روز پیش رفته بودم توی سایت شرکت.یه سری عکس از مراسم مختلف بود که منم توشون بودم.این عکسها از سه سال پیش که من اومدم این شرکت بود تا همین سمینار دو هفته پیش.با مرور عکسها فهمیدم که به به عجب هیکل توپی برای خودم بهم زدم!!!اصلا مگه مهمه؟مهم منم و وجودم و قلبم و اون چیزی که توی کله م می گذره.چه فرقی داره من پونصد کیلو باشم یا پنجاه کیلو؟!!!واقعا فرقی داره؟!
- یه زمانی برام خیلی مهم بود که آشناها اینجا رو نخونن.ولی الان دیگه برام خیلی فرقی نمی کنه.وقتی من وبلاگ خیلیهاشون رو پیدا کردم، بدون اینکه بهشون چیزی بگم، از کجا معلوم اونها هم من رو پیدا نکرده باشن؟از همینجا به همه سلام و خوش آمد گویی می گم.خوش اومدین، صفا آوردین...ولی یه ذره دیر اومدین!
- کی گفته پول بده؟پول خیلی هم خوبه.پول رفاه میاره، آسایش خیال میاره، زیبایی و خوش پوشی و پرستیژ اجتماعی میاره.تحصیلات میاره.ارزش و اعتبار اجتماعی میاره.تا حد زیادی سلامتی میاره.اعتماد به نفس میاره و از همه مهمتر عشق هم میاره!من بودم که قبلا می گفتم پول خوب نیست و مهم عشق و درک و از این جور مزخرفاته؟رسما از همینجا اعلام می کنم که بنده غلط کردم همچین حرفی زدم!آدمیزاده دیگه، اشتباه می کنه.اشتباه کردم!!!
- آخ آخ بدم میاد از آدمهایی که برای یه تصمیم گیری کلی فکر می کنن و این دست و اون دست می کنن و آخرش هم گند میزن.حالا اگه یه تصمیم گیری بزرگ باشه باز این پروسه تا یه حدی قابل قبوله ولی مثلا برای یه آب خوردن ساده هی فکر می کنن تو این لیوان بخورم یا توی اون؟سرد بخورم یا گرم یا ولرم؟بشینم بخورم یا ایستاده بخورم و ...آخرش هم در حالت دولا توی یه لیوانی که تهش سوراخه و لب پر شده، آب داغ می خورن و علاوه بر اینکه دهنشون میسوزه و لبشون هم می بره، تنشون هم میسوزه و آب هم میپره توی گلوشون!!!
- کاش یادمون باشه که روی حرفهایی که از دهنمون میاد بیرون، یه ذره فکر کنیم.حرف اثر فوق العاده ای داره.می تونه یکی رو تا اوج ببره و یا اینکه از اوج بندازتش توی قعر.من خودم از شنیدن یه حرفی که سه روز پیش شنیدم، هنوز حالم بد و به هم ریخته هستم.با یه حرف شاید به راحتی بشه روی همه کارهای خوبی که انجام دادیم رو خراب کنیم و گند بزنیم بهش.بچه ها مواظب باشین!
- دلم میخواد کارم رو عوض کنم.منظورم محل کارم نیست ها،منظورم کلا شغلم بود که میخوام عوض بشه و میخوام برم یه کار هیجان دار انجام بدم.از پشت میز نشینی بدم میاد.حاضر نیستم یه مدت بیکار بگردم و بعد برم تازه بشینم فکر کنم که حالا چیکار کنم؟دلم میخواد از یه کاری مستقیم برم سر یه کار دیگه.یه کار هیجان انگیزناک!!!
- آی از پسرهایی که مامانم مامانم میکنن، بدم میاد!یعنی رسما حالت تهوع می گیرم وقتی می بینم یه پسر خرس گنده هی مامانم مامانم می کنه!!!اه اه اه اه...
- چهار شب خونه تنها بودم.هرچند کلی ترسیدم ولی کلی هم از تنهاییم لذت بردم.حالا الان که دوباره خونه داره شلوغ میشه یه احساس خاصی دارم...یکی از شبهاش که نصفه شب بعد از دیدن یه خواب وحشتناک از خواب پریدم.داشتم می لرزیدم از ترس.تا خود صبح توی تخت لرزیدم و لرزیدم.(کلی هم آبغوره گرفتم...)قبل از خوابم داشتم همش این (دانلود)آهنگه رو گوش میدادم.شاید کار همین آهنگه بوده اون خوابی که دیدم!!!
- به این فکر می کنم که من فرصت نشون دادن خیلی چیزها رو نداشتم.خیلی از لایه های وجودیم فرصت ابراز وجود پیدا نکردن...فرصت از دستم رفت...من فقط این نیستم.من پر از خیلی چیزهای دیگه هستم...نشد که ببینیشون...نشد...
- دلم یه فامیل بزرگ و متحد و باهم یکی میخواد.از اینایی که همیشه پشت هم هستن و همیشه هوای هم رو دارن...
- چند وقته یه ترس عجیب و غریبی همه وجودم رو گرفته...خدا به خیر بگذرونه...
- همین الان هم خبر فوت یکی از اقوام رو که دکتر بود و کلی هم به خودش میرسید و سرحال بود رو شنیدم.هنوز توی شوکم...همین چند ماه پیش توی عروسیهای سریالی تابستون کلی دیدمش هاااا.سر و مر و گنده بود...طفلی بچه هاش هم ایران نیستن...بیچاره خانومش...روحش شاد...قیافه ش همش جلوی چشممه...
- چقده نوشتم.بازم دارم نوشتنی ولی فکر کنم دیگه بس باشه.
- چقده لینک دادم!!!
- یه بغل آرامش و امنیت و مهربونی...
- کامنتدونی این پست رو باز می ذارم و هر جوابی لازم باشه توی همون کامنتدونی جواب میدم.هر کامنتی رو هم دلم بخواد، تایید نمی کنم!!!
- یووووهووو داره بارووون میااااد.باروووون...
پ.ن:آهان راستی، خلایق هرچه لایق...
هستم، اما حس و حال نوشتن ندارم.
فقط خواستم اين رو بنويسم كه يه وقت اين فكر به وجود نياد كه من همش غمگينم و زانوي غم به بغل گرفتم و مثل پست قبل دارم زاري مي كنم!
نه خير، منم زندگي مي كنم.بالا و پايين داره.خوشحالي و ناراحتي داره ولي همش اندوه نيست.پست پايين رو در حالي نوشتم كه هم حال جسميم و هم روحيم بد بود.گذشت.الان هم بدك نيستم.راستش تو اين هفته اصلا حال و حوصله نداشتم به اينجا سر بزنم.هنوز هم حال نوشتن ندارم.زنده م.ولي خوب نوشتنم نمياد!
از مهموني دوستانه پريشب هم دچار مختصر!كسالتي شدم كه دنيا پيش چشمم تيره و تار شده و هرچی شب قبل و ظهرش خونه خاله جان خورده بودم از دست رفت....جونم داره حسابي بالا مياد.ولي خوب...خود كرده را تدبير نيست ديگه.
ديروز يه كار خبيثانه كردم:
فقط من و بابام خونه بوديم.بابام خواب بود و منم داشتم از درد به خودم مي پيچيدم و توالت رو هي خجالت مي دادم.تلفن زنگ خورد و رفت روي پيغامگير.پسر عمه م بود كه پيغام گذاشت كه ميخوان عصري بيان به ما سر بزنن.
از اونجايي كه حالم اصلا خوب نبود و مي دونستم اگه بيان، حتما بابام اصرار مي كنه شام بمونن و حال و روز منم كه تعطيل...در نتيجه منم در كمال آرامش پيغامش رو پاك كردم و شماره ش رو هم از ليست تماسها پاك كردم و با خيالي آسوده رفتم و خوابيدم!!!
حالا...صبح هم با گردني گرفته و چشمهايي كه باز نمي شدن، در حاليكه كليه هام از درد داشتن ميتركيدن فهميدم كه چرخ عقب پنچره...منم در کمال آرامش ماشین رو همونجا پارک کردم و با تاکسی اومدم شرکت.حالا عصر که بخوام برم خونه ددم وااای!!!
چند روزه اینجا رفته روی مخم.چی حالی میده آدم اینجا توی یه همچین مشاوری کار کنه هاااا.بعدشم رییست کی باشه؟ ن و ر م ن ف ا س ت ر!!!وااای.آقای فاستر شما احیانا کارمند نمی خواین؟اونم کارمندی از ایران!!!
اين آهنگ به نظرم خيلي بامزه س.كلي دوسش مي دارم.
دانلود
پ.ن:چرا امروز همه میرن روی مخ من و روی اعصابم با کفش میخی پیاده روی می کنن؟!
اضافه شده در ساعت ۱۲:۰۶:آخ جوووووووووووووووووووووون بارووووووووووووووووووووووون!!!