تبليغاتX
رزسفید
رزسفيد
روزمرگيهاي من
شنبه سی ام آذر 1387
یلدا

 
حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد...
هر چی از صبح دارم زور میزنم که بیام و دو خط اینجا بنویسم نشد که نشد.هیچی نمیاد که نمیاد!
از صبح نه کار کردنم میاد و نه حرف زدنم.الانم که نوشتنم نمیاد.خلاصه که از صبح الکی دارم دور خودم می چرخم و می چرخم.انقدر دور خودم چرخیدم که هر آن احتمال این میره که سرم گیج بره و ولو بشم!!!
حال و روزم که از اول صبح تا الان اینجوری بود.که البته باعث وقوع یک فروند سوتفاهم هم شد!
نه حالی برای امشب دارم و نه ذوقی و نه حتی برنامه ای.میخوام آروم برم توی خلوت خودم و شاید یه سری به فیلم هام بزنم و شاید هم زودتر بخوابم و از این یک دقیقه اضافی اینجوری استفاده کنم!
قصد گرفتن فال حافظ هم ندارم.راستش دیگه حافظ هم همون حافظ نیست!!!
به هر حال امیدوارم از الان تا آخر شب به خیر بگذره و بهتر از صبح تا الان باشه!
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودنمان را باید جشن گرفت.
یلدا خوش بگذره.لبتون پر از شادی و دلتون پر از خوشی.


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
Prima neve


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد!
پ.ن:به به اینم از اولین برف امسال.(البته شاید اولین برف نباشه.ولی اولین برفیه که من امسال دیدم.)چقدر دونه های برف توی آسمون پرواز می کنن... 

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
Impossible Dream
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...
جمعه بیست و دوم آذر 1387
Non sto bene
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
چینی نازک تنهایی من
چینی نازک تنهایی من
پ.ن:مرحله اول:قبول کردن واقعیت!
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
Sacrifice

من نمی دونم چرا وقتی یکی یه خونه می خره یا ماشین می خره یا یکی عروسی می کنه گوسفند یا مرغ و خروس می کشن!یا برای رفع بلا سر یه موجود بیچاره دیگه رو می برن!باباجون نظر من اینه که اتفاقی که بخواد با کشتن یه موجود دیگه و ریختن خونش شروع بشه که واویلاست.من اگه باشم به جای این کارها میرم یه نفر رو پیدا می کنم که احتیاج به کمک داشته باشه.اون وقت برای شگون داشتن شروع زندگیم یا ماشینم یا خونه جدیدم با پولی که قراره یه گوسفند یا خروس بخرم به اون آدم کمک می کنم و شروع یه اتفاق جدید توی زندگیم رو با یه کار خوب شروع می کنم نه با کشتن یه موجود بیچاره دیگه!!!
جریان اینکه خدا به حضرت ابراهیم دستور داده که پسرش رو قربونی کنه هم از دید من و با توجه به کتاب حج دکتر شریعتی جریانش اصلا این نبوده که حالا که پسرت رو نکشتی به جاش گوسفند بکش!اونوقت هرسال هزاران حاجی روز عید قربان هزاران گوسفند بیچاره رو می کشن!
جریان این بوده که خدا حضرت ابراهیم رو هرجوری امتحان کرد ابراهیم سربلند بیرون اومد و از همه چیز به خاطر خدا گذشت.حتی از پسرش که سالها منتظر داشتنش بود.یعنی ابراهیم به خاطر خدا از نفسش و تعلقاتش برید.خدا هم بهش گفت حالا به جای پسرت یه گوسفند رو قربونی کن.اون گوسفند در حقیقت نفس ابراهیم بوده!
به نظرم بهتره به جای قربونی کردن یه موجود بیگناه دیگه اول نفسمون و متعلقاتی که همه جا به دست و پای ما بسته شدن رو قربونی کنیم و بذاریم کنار.این متعلقات می تونه از یه آدم باشه تا یه شی!
به هر حال عیدتون مبارک.مخصوصا حاجی های عزیز!!!
پ.ن:مطالب بالا فقط و فقط نظر منه و برداشت من از کتاب حج دکتر شریعتی و هیچ اصراری برای اینکه دیگران هم بپذیرنش ندارم.پارسال که مامانم سکته کرد و بابام هم مریض شد و دایی م هم مریض شد و دست خودم رفت توی گچ و البته خاله کوچیکم هم فوت کرد و موقعیت بد عاطفی که خودم داشتم و هزار تا مصیبت دیگه از در و دیوار بارید همه بهم گفتن حتما یه خون بریز تا بلا دور بشه.البته من زیربار نرفتم و پولش رو دادم و باهاش یه کار دیگه کردم!
من خودم آدمی هستم که کلی وابستگی دارم.خودم هم هنوز نتونستم بذارمشون کنار.پس سر اصلی این فلش اول به سمت خودمه.این رو نوشتم که فکر نکنین من خودم رو بنده مخلص می دونم و خودم رو از همه وابستگیها مبرا می دونم.نه جانم.من پر از وابستگی هستم.وابستگیهایی که حتی تا گور هم شاید نتونم ازشون دست بکشم!متن بالا نظرمه.و البته عملکردم با نظرم هنوز کلی فاصله داره!

دوشنبه هجدهم آذر 1387
Jubilee

امروز سالگرد آخریشه...سالگرد آخریه واقعیش...از امروز تا سه ماه بعد سالگرد بدترین اتفاقها و لحظات زندگیمه...مخفیشون نمی کنم و با خودم نمی گم بهشون فکر نمی کنم.چرا که اینجوری یه وقتی یواشکی میرم سراغشون و هی همشون  می زنم.بهشون نگاه می کنم و ازشون می گذرم و خدا رو  شکر می کنم که اون لحظه های مزخرف و سیاه و سنگین گذشتن.
یه لکچر آماده کرده بودم که در این باره امروز اینجا ارائه بدم ولی بنا به دلایلی منصرف شدم.دیشب داشتم چیزهایی که میخوام بنویسم رو توی ذهنم مرور می کردم.یهو به خودم اومدم که چه کاریه آخه همزدن گذشته ها؟!ولش کن.بذار بره.زندگیت رو بکن و الان رو بچسب.گذشته گذشته...حالا نیست که خیلی اتفاقات خوبی هم بوده هی سالگردشون رو هم بگیر!!!
به جای همه اینها دیشب زل زدم به اون جا شمعی نارگیلی سوراخ سوراخ که نور شمعی که توش بود همه اتاق رو روشن کرده بود و به خودم قول دادم امسال توی این سه ماهه برای خودم اتفاقهای قشنگ و لحظات خوب رو به وجود بیارم و آروم آروم چشمهام رو بستم!
علت طغیانها و درگیریهای این چند روزه م هم شاید همین نزدیک شدن به این تاریخها بوده...
پ.ن:نامفهوم بود.نه؟!هووووم...بیخیال...یه یادآوری بود شاید فقط برای خودم!

یکشنبه هفدهم آذر 1387
کو دلیلش؟!

بیزارم از موقعیتهایی که دلیل ناراحتیم انقدر کوچیک و خرده که نمی تونم بیانش کنم و در مقابل سوالهایی که روی سرم هوار میشن چیزی ندارم بگم و به مزخرف گویی می افتم!
نکته اینجاست که حتی در خلوت خودم هم میبینم دلیلی برای ناراحتی وجود نداره.یعنی اون عاملی که باعث ناراحتی من شده اصلا ربطی به من نداره و نباید ازش ناراحت بشم.حالا تحت چه عواملی من از اون موضوع بیربط ناراحت شدم و اینجوری عکس العمل نشون میدم خودم هم نمی دونم!!!
بعد نتیجه ش میشه دوتا آدم ناراحت و عصبانی و دوتا اعصاب ت.خ.م.ی و هزاران سوال بیجواب و قضاوتهای نادرست و برداشتهای غلط و هوارتا حرف و اما و اگر و ناراحتی!!!

شنبه شانزدهم آذر 1387
شنبه نامه!

من كم كم دارم به اين سريال لاست شك مي كنم اساسي.من فكر مي كردم فقط خودم هستم كه شبها خوابشون رو مي بينم.ولي متوجه شدم كه نه بابا، خيليهاي ديگه هم شبها خوابشون رو مي بينن.جالب اينجاست كه من اصلا تلويزيوني و سريالي نيستم.ولي سر اين لاست نمي دونم جريان چيه؟!به نظرم يه ذره ترسناكه كه همش خوابشون رو ميبينم.اين يعني كه خيلي توي ذهن من نفوذ كردن.فاجعه اين قضيه اينه كه امروز صبح آلارم موبايلم كه صدا كرد،‌هر چي ميخواستم بيدار بشم نتونستم.چرا؟چون داشتم خواب لاست رو مي ديدم توي يه فضايي خارج از فضاي سريال.هر چي ميخواستم بيدار بشم، جلوم رو گرفته بودن و نمي ذاشتن بيدار بشم.خلاصه تا يه صحنه اي از خوابم اومد كه هيچ كدومشون توش نبودن،‌با خودم گفتم حالا الان كه نيستن مي تونم از خواب بيدار بشم و يهو از جام بلند شدم و از تخت پريدم پايين و دويدم به سمت دستشويي!!!
خلاصه كه خيلي عجيب بود به نظرم.اين دوتا دي وي دي كه مونده رو هم ببينم و ببينم بعدش هم آيا از اين خوابهاي عجيب و غريب مي بينم يا نه؟!
البته احتمالا بعدش توي خماري موندن اينه كه بعدش چي ميشه و بايد صبر كنم تا سري جديدش بياد.انگاري قراره سيزن پنجش از ژانويه ۲۰۰۹ پخش بشه!

يه برنامه دانلود كردم و روي كامپيوترم نصب كردم.اين برنامه با تنظيماتي كه روش ميكني، هر چند وقت يكبار مياد روي صفحه و يكسري حركات ورزشي كه مختص پشت ميزنشينان و كساني كه با كامپيوتر كار مي كنن،‌داره.داري كار مي كني،‌يهو يه صفحه مياد كه روش نوشته :Time to Stretch.به نظرم بد نيست.اگه از هر چند باري كه روي صفحه اين پيغام مياد،‌حتي دوبارش هم حركات رو انجام بدي، بازم بهتر از، از صبح مثل چوب خشك نشستن تا شب پشت ميز و كامپيوتره!

هر كسي دنياييه براي خودش.هر اتفاقي هم كه براش ميوفته اگه بد باشه،‌فكر مي كنه بدترين اتفاق دنياست و اگه اتفاق خوبي باشه،‌فكر مي كنه اين خوبي فقط مختص خودشه و شانسه كه فقط در خونه اون رو زده.خيلي وقتها حماقتهامون رو مي ذاريم به پاي اينكه اين اتفاي كه افتاده بهترين بوده توي دنيا و ديگه آخرشه و ...براي همين خيلي چيزها رو نمي بينيم.ايرادي هم نيست.همينه ديگه، دنياي هر كسي مال خودشه.دنيايي كه پر از من بودنه.ولي وقتي يكي از بيرون به قضيه نگاه مي كنه جور ديگه اي مي بينه،‌شاید چون بدون تعصب نگاه مي كنه، نگاهش واقعي تر باشه.مثلا عاشق يه مرد متاهل بچه داري كه جونش براي بچه ش در مي ره، شدن و ادعاي اينكه اون مرد خيلي مهربونه و من مثل اون ديگه نمي تونم پيدا كنم و ...يعني چي؟!
اون مرد اگه زندگيشون رو اونجوري كه مي گه، دوست نداره كه خوب مي تونه تمومش كنه.اگه تمومش نمي كنه يعني مشكلي نداره.اگه همونجوري كه مي گه فقط به خاطر بچه ش توي اين زندگي مونده،‌پس هر هفته مسافرت رفتن با زن و بچه ش چيه؟!تازه آقا مدعي شده كه توي اين چند سال اصلا با خانومش س ك س هم نداشته و همش رو با معشوقه ش بوده!!!آخه ميشه همچين چيزي؟مردي كه همش به دل زنش راه مياد و همه كار براش مي كنه و هي ميبرتش مسافرت،‌ادعا كنه دوسش نداره و فقط به خاطر بچه ش باهاش مونده؟!يعني همچين مردي با زنش چند سال س ك س نداشته و همش رو با معشوقه ش بوده؟!چي بگم آخه؟بعدش هم مدعي ميشي كه اين مرد بهترين مرد دنياست و ...
من البته خودم سرشار از ايراد و نقص هستم.گفتن اين قضيه به اين معني نيست كه من مبرا از هر ايراد و نقصي هستم.من خودم هم توي دنياي خودم زندگي مي كنم و مثل همه هستم.ولي اين قضيه مرد متاهل و اين روابط به نظر خيلي عجيبه.ولي خوب...هيچي به اين طرف نمي گم.چون به من ربطي نداره.دنياي خودشه و زندگي خودش...

براي بار n ام به خودم يادآوري مي كنم:حرف دلت رو به هيچ كسي نگو.خيلي كارها رو جلوي هر كسي انجام نده.هيچ كسي قابل اعتماد نيست،‌نيست،‌نيست.(اتفاقي براي خودم نيوفتاده.از شنيدن اتفاقي كه براي يكي از دوستهام افتاده،‌اين يادآوري رو به خودم مي كنم!)

از صبح همش دارم آهنگهای بیژن مرتضوی رو گوش می دم.این آهنگش پرتم می کنه به زمستون سال هشتاد و دو...نهار جیم زدنها و با هم فری کثافت رفتنها...بانک ملی و اون حسابی که باز کردی و شبهای سرد و ...

مهمونی پنجشنبه شب...هوووم...خوب بود...هم قبلش و هم بعدش...مرسی...

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
Stop Cold

از اول فصل سرما،‌اين چهارمين باره كه سرما مي خورم!نمي دونم جريان چيه كه انقدر امسال سرما خوردم.چهار بار سرماخوردگي اونم توي پاييز،‌نوبره والله!خدا به داد زمستون برسه!!!
اينبار ديگه تقصير من نبود.نه لباسم كم بود و نه زير بارون يه عالمه پياده روي كردم.تقصير سيستم گرمايش شركته  كه خراب شده و اينجا رو از زمهرير سردتر كرده!
صبح كه از شدت سوزش چشمهام باز نميشد.همه راه خونه تا شركت رو با چشمهاي بسته رانندگي كردم.
الان هم منم و يه دماغ فين فيني و قرمز،‌چشمهايي كه ميسوزه و قرمزه و دورش هم حسابي سياه شده و تني دردناك و خسته و گلويي خراشيده شده و يه خروار كار!و البته لوله ویکسی که هی میکنمش توی سوراخهای دماغم تا شاید بتونم یه ذره نفس بکشم!
فردا شب مهموني يكي از دوستانه.صاحب مهموني ايران زندگي نمي كنه.پارسال هم كه اومده بود ايران مهموني گرفت كه من نرفتم چون تولد مامانم بود.امسال هم اگه نخوام برم خيلي بد ميشه.حالا موندم با اين حال و روز پاشم برم اونجا و بگم چند منه؟!ديشب با خودم گفتم نهايتش اينه كه ميرم و نمي رقصم و ميشينم و رقصیدن همراهم رو نگاه می کنم!ولي امروز دارم فكر مي كنم با اين حالم اصلا چه جوري بشينم اونجا حالا رقصيدن پيشكش!
فردا صبح علی الطلوع هم توی شرکت کلاس دارم و نمی تونم مرخصی بگیرم و فردا رو نیام تا شاید یه ذره حال و روزم بهتر بشه!
خلاصه كه موقعيتي شده براي خودش!
دیشب بالاخره رفتیم و پردیس سینمایی ملت رو دیدیم.به صرف فیلم دلداده!به نظرم ساختمونش خوب بود.هرچند هنوز خیلی کار داشت تا درست و حسابی راه بیوفته.از همون دیشب منتظر یه شب برفی هستم که برم اونجا و از پشت شیشه هاش بیرون رو نگاه کنم!
راستی اون وسایلم بودن که گم شده بودن و تا اینجا نوشتم که گم شدن، پیدا شدن، از یابنده اون وسایل خواهشمندیم این بار فلش مموری محبوبمان را پیدا کند.در فلش مموری هست ولی خودش نیست...جلل الخالق.پیشاپیش از همکاری شما ممنونیم!
پ.ن:سيندخت عزيزم تسليت مي گم.اين جور مواقع كلمات هيچ ياري نمي كنن كه بتوني تسلي خاطر بدي.براي هردوتاشون از خداي مهربون آرامش ميخوام و براي شماها به خصوص براي مامان گلت صبر و شكيبايي.روحشون شاد، يادشون گرامي.

دوشنبه یازدهم آذر 1387
از خیال تا واقعیت!

من ديگه يقين پيدا كردم كه وقتي يه چيزي رو از ته دل بخواي و يا بهش فكر كني، حتما حتما اتفاق ميوفته.وقتي يه چيزي رو هي توي فكرت تجسم كني، يه روزي اتفاق ميوفته.اين ديگه به من خيلي ثابت شده.
شايد اتفاقهايي كه بهشون فكر كردم و يا صحنه هايي كه توي ذهنم تجسم كردن، كوچيك بودن،‌ولي مهم اينه كه اتفاق افتادن.پس وقتي فكرهاي كوچيك به واقعيت تبديل ميشن،‌فكرهاي بزرگ هم مي تونن تبديل به واقعيت بشن!
مثلا بلافاصله بعد از اينكه اين پست رو نوشتم، وسايلي كه گم كرده بودم رو پيدا كردم.يا اون گوي بلوريني كه توش برف داره و تازه فهميدم اسمش snow globe هستش رو هم بعد از اينكه راجع بهش نوشتم، توي بازار قائم پيدا كردم و جالب اينجاست كه همون چيزي رو پيدا كردم كه هميشه توي ذهنم مجسم مي كردم.يه قلعه كه دورش يه گوي شيشه اي هستش و وقتي برش مي گردوني برفهاي توش جا به جا ميشن و میریزن روی قلعه.
بارها شده كه دلم ميخواسته يه اتفاقي بيوفته و يا فكرم خيلي پيش عزيزي بوده و زنگ زده و اون اتفاق هم افتاده.یا خیلی از صحنه ها رو توی ذهنم تجسم کردن و اتفاق افتادن.مثل صحنه ای که خبر فوت مادربزرگم رو شنیدم.یا صحنه سورپرایز شدن تولدم توی خونه سسل خان!
یک جای جواهرآلات هم همیشه توی ذهنم تجسم می کردم که از چوب درست شده و ظاهر آنتیکی داره و بالاش هم آیینه داره و باز میشه.چند روز پیش که رفته بودم برای دوستم کادو بخرم دیدمش.اول برای دوستم خریدمش ولی بعد دیدم نمی تونم رویام رو به همین آسونی از دست بدم* و از اونجایی که اون مغازه از این جای جواهری یه دونه بیشتر نداشت در نتیجه من اون رو برای خودم خریدم و رویام رو به واقعیت تبدیل کردم و برای دوستم یه چیز دیگه خریدم!
و...
جديدترينش هم امروز صبح اتفاق افتاد.ديروز عصر راجع به يه چيزي با همكارم صحبت مي كرديم.توي ذهنم هم كلي ميخواستمش.امروز صبح در حاليكه حتي بيست و چهار ساعت هم از خواستنش نگذشته بود،‌طي صحبتهايي كه با يه عزيزي داشتم، من صاحب اون چيزي شدم كه ديروز خواسته بودمش...!
قبل از اينكه آرشيوم رو حذف كنم هم حدود دو سال پيش يه پستي در همين باره و اتفاقاتی که در این زمینه برام افتاده بودن نوشتم.پس در نتيجه وقتي يه چيزي يكبار اتفاق ميوفته،‌براي حداقل بار دوم هم ميتونه اتفاق بيوفته.
پس در نتيجه با نگاهي به آينده، ‌درست آرزو كنيم!!!
*:هر چند اون عزیزی که موقع خرید این کادو همراه من بود در جواب من که گفتم نمی تونم بذارم رویام به همین راحتی از دستم بره و بدمش به کس دیگه ای، بهم گفت ولی من بارها اینکار رو کردم.بارها یه چیزی توی ذهنم بوده و بعد که دیدمش برای تو خریدمش!
ممنون که رویاهات رو به من دادی!

شنبه نهم آذر 1387
نارنجی-خاکستری

امروز دنياي بيرون نارنجيه.ولي من...خاكستريم...يه خاكستري كمرنگ و بيرنگ...
بعضي از اتفاقها و برخوردها هستن كه نمي دونم چرا وقتي هزار باره هم مي بينمشون، بازم برام عجيبن و به همون نسبت بار اول، برام سخت و ناراحت كننده هستن.با اينكه بايد در مقابل اين برخورد ضدضربه شده باشم(چون براي بار اول نيست كه باهاش رو برو ميشم)ولي نمي دونم چرا بازم...؟!
امروز هوا دم كرده و گرفته‌س...هواي منم همين جوره...بي حوصله هستم و کلافه و...
يه فكرهايي دارن توي سرم وول وول مي خورن،‌با هم مي جنگن،‌بعدش باهم كنار ميان،‌كنار هم ميشينن و باهم صحبت مي كنن.دوباره با هم به تفاهم نمي رسن و دوباره درگيري و ...هووووم...
روز اول هفته‌س.بهتره با خوشحالي و خوبي شروعش كنم...
دلم یه اتاق سفید میخواد با یه تخت با ملافه های سفید و خنک.یه پنجره باز و سکوت و یه عالمه شمع و عود با یه آبمیوه خنک و شکلات.
دلم میخواد یه لباس سفید بپوشم و روی اون ملافه ها آروووم بخوابم...
دلم بوی کاج میخواد...
پ.ن:ماساژور سر اپي ليدي و پابند سکه ای قدیمی بود كه به طرز عجيبي گم شده بودن، به طرز عجيبي هم بعد از اينكه اون نوشته رو نوشتم پيدا شدن!اونم جاهايي كه هزارباره گشته بودم و حسابي جوريد بودم!

پنجشنبه هفتم آذر 1387
من و ندای درونی-1

من:اوه اوه.امشب و فردا شب رو بگو.دوتا مهمونی دوستانه.پر از بخور بخور.مگه تو رژیم نداری؟میخوای بری و هرچی توی این یک هفته تلاش کردی رو با یه ذره خوراکی به باد بدی؟!به همین راحتی؟!!!
ندای درونی:بیخیال بابا مگه چند باره؟یکی امشبه و یکی هم فردا شب.حالش رو ببر.برو و لذت ببر.نوش جووونت.
من:چی چی رو نوش جونت؟دارم زحمت می کشماااا...تازه دارم یه ذره احساس سبکی میکنم.نمیشه که همین جوری ولش کنم!!!
ندای درونی:اصلا میدونی چیه؟تو که بری مهمونی همش میرقصی.پارتنر رقص خوبی هم که داری که اصولا بیشتر از تو پایه ورجه وورجه کردنه.پس هرچقدر بخوری بیشترش رو میسوزونی.پس غصه چی رو می خوری؟!
من:هووووم.راست می گیا...
پ.ن:آخر هفته خوبی داشته باشین.خوش بگذره.

چهارشنبه ششم آذر 1387
Me & Myself
چقدر خوبه که بزرگ شدم.
چقدر خوبه که منم و خودم..
چقدر خوبه که دیگه آسیب پذیریم کم شده.
چقدر خوبه که مسوول زندگی خودم هستم.
چقدر خوبه که خودم برای خودم تصمیم می گیرم.
چقدر خوبه که مجبور نیستم زیر بار حرف زور!بزرگترها!برم.
چقدر خوبه كه مي تونم خودم رو  آروم كنم و آروم نگه دارم.
چقدر خوبه که...
چقدر خوبه که...
چقدر خوبه که...
چقدر خوبه که بزرگ شدم.
چقدر خوبه که بزرگ شدم.
چقدر خوبه که بزرگ شدم.
خانواده من از من شروع میشه...
خداجونم مرسي...

سه شنبه پنجم آذر 1387
Happiness
 

خوشحال بودن به این معنی که همه چیز عالی و کامل است
نیست
بلکه به این معنی است
که شما تصمیم گرفتید آن طرف عیبها و نقصها را هم ببینید.

دوشنبه چهارم آذر 1387
quotidiano

چه احساسي بهت دست ميده وقتي صبح كه از در خونه اومدي بيرون،‌احساس ميكردي يه حجمي توي مثانه‌ت هست كه بايد تخليه بشه ولي از روي تنبلي و عجله نرفتي و حالا كه بعد از گذراندن ترافيك و پيدا كردن يه وجب جا كه زوركي ماشينت رو بچپوني توش،‌خوش و خرم و البته دولا دولا برسي سركار و با خودت لحظه بعد از بيرون اومدن از دستشويي رو تصور مي كني، هر چي دكمه آسانسور رو فشار ميدي، مي بيني نخير، خبري نيست و متوجه ميشي كه آسانسور خرابه و بايد 120 تا پله رو بياي بالا؟!!!
تازه وقتي كبود و با زاويه نود درجه ميرسي بالا،‌ببيني دستشويي پره و كسي اون تو هستش كه بعد از رفتنش تا ساعتها نميشه رفت دستشويي...
خداييش چه حسي بهتون دست ميده؟!
حسي كه به من دست داد اينه كه هنوز دلم درد مي كنه!!!
انقده دلم براني (بروني)شكلاتي ميخواد كه نگوووو...وقتي گردوهاش ميره زير دندون...ووووي....آخه الان من توي اداره دستم به هيچ جا بند نيست كه درست كنم و بزنم بر بدن.حالا انگاري اگه توي خونه بودم با اين رژيمم مي تونستم از اينا بخورم!!!البته اگه منم كه دارم وسوسه ميشم يه روز به جاي از صبح تا ظهر هيچي نخورم به جاش يه تكه بروني بخورم تا عطشم بخوابه و مثلا یک ماه دیگه مجبور نشم برم و یک بشقاب پر از برانی بخورم تا خیالم راحت بشه و البته رژیمم هم به باد فنا بره!
امروز نهار رژيمم چلو با كباب برگه.منم كه مدتهاي مديده كه سعي مي كنم گوشت اعم از قرمز و سفید نخورم.پس من نهار چي بخورم؟!
احتمالا سيب زميني آب پز به همراه گوجه و خيارشور!!!
بالاخره ديشب فيلم دعوت رو ديديم.خدا رو شكر ناكام از دنيا نمي رم!!!
با تشكر از اون عزيزي كه زحمت تهيه بليط رو گرفت!

شنبه دوم آذر 1387
پراکنده نویسی های روزانه

از امروز من و يكي از همكارهام رژيم گرفتيم.تجربه نشون ميده رژيم گروهي بيشتر جواب ميده.خلاصه كه فعلا روز اول رژيمه و ما هم حسااابي توي جو.خدا تا آخرش رو به خير كنه و ما رو همينجور جو زده نگه داره.الهي  آمين!

آخ آخ  يكم پيش كسي بجز من و يكي از همكارهاي خانوم توي آتليه نبود.يهو ويرم گرفت آرايش كنم.توبره لوازم آرايشم رو درآوردم و شروع كردم به نقاشي و ترميم خطوط باقي مانده از صبح.موهام رو هم باز كردم و دوباره مرتب كردم.عطر هم زدم.همون موقع يكي از همكارهاي آقا وارد آتليه شد و با تعجب به من خجسته زل زد.خلاصه رفتيم توي اتاق كنفرانس و راجع به يك مساله كاري با هم صحبت كرديم.ولي خوب زيرچشمي يه جوري نگاهم مي كرد.فكر كنم بوي عطرم و رنگ رژلبم خيلي تازه بود و دماغش رو ميخاروند.شايد هم از پشت ديوار صداي آواز خوندن من رو شنيده بود...هي هي هي ....خوبه يك دقيقه زودتر نرسيد كه من رو در حال آرايش نديد!

پريشب(شب جمعه)ديدين چه باد و بوران و باروني ميومد؟منم كه عاشق اين هوا.ولي به علت درد سينوزيت و كرختي، ولو شده بودم روي تخت و داشتم لاست ميديدم و پنجره رو هم باز كرده بودم و به طور غيرمستقيم داشتم از اين هوا لذت مي بردم كه ناگهان با تلفن يه دوست عزيز،‌همه درد سينوزيت رخت بربست و در عرض يك ربع اون رزي ژولي پولي و درهم، مرتب و حاضر شد براي بيرون رفتن و منتظر اون عزيز بود كه بياد دنبالش.رفتيم يه كافه رستوراني كه ازش يه عالمه خاطره داشتيم و توي اون هوا...فقط مي گم كه معركه بود.از پشت پنجره، ديدن برگهايي كه تكون مي خوردن و قطره هاي بارون و ...بينظير بود...

امروز كلي توي ياهو 360 گشتم و آدمها رو جوريدم.كلي از دوستهاي دبيرستانم رو پيدا كردم.كلا به صورت گله اي چندتا چندتا بهم لينك بودن.يكي رو كه پيدا مي كردم از توي ليست دوستهاش چند تاي ديگه رو هم پيدا مي كردم.همه شون كلي عوض شده بودن و البته همه شون هم ازدواج كرده بودن و حتي دوتاشون بچه هم داشتن!!!فكر كن....فقط يه چيزي برام خيلي عجيب بود كه اغلبشون جلوي عبارتAbout me نوشته بودن Married.آخه چه ربطي داره؟!خلاصه كه كلي هيجان زده شدم.من خودم بنا به دلايلي با همه دوستهاي دبيرستانم قطع رابطه كردم(اين به اين معني نيست كه من الان تنهام و هيچ دوستي ندارم و يه جنتلمني بايد بياد و من رو از تنهايي نجات بده!من گفتم با دوستهاي دوران دبيرستانم قطع رابطه كردم و اين به معني اينكه من هيچ دوستي ندارم و تنها هستم نمي باشد!).البته به جز گلي كه هم دوست دبيرستان و دانشگاه و يه زماني هم همكارم بود.خلاصه كه ديدن آدمها بعد از اين همه سال خيلي عجيب بود.خدا رو چه ديدي؟حتي شايد بعضي از دوستهاي قديمي هم اينجا رو بخونن و البته نميدونن كه من كي هستم!

امروز هوا گرم نيست؟!من كه پختم.شرشر عرق ميريختم و همه تنم خيس بود.با اينكه لباسي كه زير مانتو پوشيده بودم نازك و بي آستين بود.انقدر گرمم بود كه پوتينهام رو درآوردم و به جاش سندلهايي كه توي شركت داشتم رو پوشيدم و الان با خيالي راحت و تني آسوده از گرما نشستم سركارم.البته شوفاژها رو هم بستيم و پنجره ها رو هم باز كرديم.خلاصه كه هوا بسي گرم بود و البته الان كم كم داره خنك ميشه و دلپذير...

هي هي هي...آخرين ماه پاييز دوست داشتني هم اومد.به همين زودي...مثل برق و باد...

چند شب پيش زنگ زدم خونه يكي از دوستهام.حموم بود و مامانش گوشي رو برداشت.بعد از احوالپرسي و خوش و بش و رسوندن پيغامم، موقع خداحافظي اومدم مودب باشم.گفتم بهتره بگم شب به خير.همون موقع مامانش گفت خدانگهدار و منم هول شدم و گفتم شب نگهدار و گوشي رو گذاشتم!!!

آي آي ديروز توي كمد يه بسته مداد رنگي پيدا كردم.از اين مدادرنگي ها كه قوطيشون مقواييه و استواني اي هستن...آي يادمه موقعي كه اينا رو كادو گرفتم چقدر ذوق كردم ولي بعد...بدون استفاده فراموششون كردم...ديروز دوباره با ديدنشون كلي ذوق كردم.سعي ميكنم اينبار فراموششون نكنم و ازشون استفاده كنم.

كسي نميدونه شماره موبايل آقا داوود چنده؟از صبح هي زنگ ميزنن به موبايل من و سراغ آقا داوود رو مي گيرن.اگه شماره ش رو دارين،‌به منم بدين كه اينجا بذارم.ثواب(صواب)داره والله!

من با اين همه زبون درازم،‌موندم يه وقتهايي چقدر كمرو ميشم!آي آي آي اميدوارم دوباره اون موقعيت پيش بياد و اون جوابي كه پريشب دادم رو درست جواب بدم.يه جواب واقعي.يعني جوابي كه به اون سوال دادم هم واقعي بودهاااااا ولي ا ون جوابي نبود كه بايد ميدادم...امان از اين زبون دراز كه بعضي وقتها چقدره كوتاه ميشه!!!

چند وقته گفتگوهای درونیم به زبان انگلیسی شده!!!فکر کنم انقدر نرفتم دنبال این زبان رو بگیرم که به صورت ناخودآگاه گفتگوهای درونیم به زبان انگلیسی شد!!!

به به آفرین به این بلاگفا.آفرین به آقای شیرازی.مرررررررسی.تهیه نسخه پشتیبان از مطالب هم به راه افتاد.یعنی می تونین از مطالب وبلاگتون بک آپ بگیرین.بعد اون وقت هی میگن بلاگفا بده.هی می گن از بلاگفا برو!!!

پ.ن:ميخواستم راجع به يه موضوعي كه اين چند وقته زياد باهاش برخورد داشتم بنويسم، ولي دلم خواست همين جور روزانه نويسي كنم.الكي!