اول از همه بگم که من ایمیل وبلاگم رو کم چک می کنم.نه که اصلا چکش نکنم هااا چرا چکش می کنم ولی دیر به دیر.برای همین شرمنده اونهایی میشم که ایمیل میزنن و گاهی هم سوالی می پرسن.اول از همه ممنون بابت همه ایمیلهای پر از مهربونی و انرژی مثبتی که برام فرستاده بودین.مخصوصا یه تشکر ویژه از پریای نازنینم دارم که همیشه لطف داشته بهم و ایمیلهای پیگیرانه ای برام میفرسته.ممنونم ازت پریا جونم.ببخشید که جوابت رو با ایمیل ندادم.گفتم همینجا اعلام کنم که همه ایمیلهات رو خوندم و ازشون ممنونم.واقعا زندگی به جز لذت بردن از اتفاقهای کوچیک نیست.همین لذتهای کوچیک لذتهای بزرگ رو میسازن.
نوشین عزیزم و دو نفر دیگه که الان هرچی گشتم ایمیلشون رو پیدا نکردم راجع به برنامه Archicad ازم سول کرده بودن.من خودم قبل از اینکه 3D Max رو یاد بگیرم Archicad رو یاد گرفتم.به نظرم برنامه بینظریه و در عین حال کاملیه.نمیدونم چرا زیاد ازش استفاده نمیشه و به اندازه 3D Max معروف نشده.کار کردن باهاش خیلی راحته.به طور مثال وقتی داری توش یه دیوار میکشی همون موقع علاوه بر طول و عرض دیوار ارتفاعش رو هم وارد می کنی و همون موقع میتونی براش تعریف کنی که مصالح جداره خارجی دیوار و جدار داخلی دیوار و خود دیوار چی باشه.کلی هم فرنیچر آماده از در و پنجره و تیر و تخته و گلدون و آدم و لوازم آشپزخونه بگیر تا سایه بون و لوازم کنار دریا و غیره داره.بعد از اینکه پلانت رو کشیدی میتونی ازش برش سه بعدی و نما بگیری و همون موقع هم با زدن یک دکمه و تعیین زاویه دید پرسپکتیوت رو ببینی.یعنی تو در حقیقت با کشیدن پلان با تعیین همون موقع متریال داری سه بعدیت رو هم می کشی.بعدش میتونی نور و زاویه دید رو تنظیم کنی.می تونی دور خونه یا توی فضاهات قدم بزنی و باهاش فیلم بسازی.همه این کارها رو توی 3D Max هم میشه انجام داد.ولی به نظر من Archicad خیلی راحت تره.ولی خوب مهجور مونده.خود من هم برای سه بعدی از 3D Max کار می کنم.ولی در اصل Archicad رو بیشتر قبول دارم.به نظرم اگه این دوره رو بگذرونی ضرر نمی کنی.امیدوارم اطلاعاتم به دردت خورده باشه.اگه بازم سوالی بود من هستم.
گوشماهی عزیزم ایمیلت رو دیدم.امیدوارم شاد و سرحال باشی همیشه.راستی یه سوال.چه مطلبی توی نوشته های من تو رو به فکر فرو برد.هرچند حدس میزنم که منظورت چی بوده ولی خوشحال میشم که اگه تونستی برام کامل توضیح بدی.
راستی یه خواهش از اونهایی که ایمیل میفرستن دارم.اگه میشه عنوان نامه تون رو یه جوری بنویسین که من مطمئن بشم اسپم نیست.چون موج موج ایمیلهای تبلیغاتی با عنوانهای سلام چه طوری و دلم برات تنگ شده و امثالهم میاد و بازشون که میکنم می بینم توش زده فروش سریال لاست و یا توانبخشی جنسی و ...!ممنون میشم که عنوان ایمیلتون یه جوری باشه که من متوجه بشم که شما هستید و اسپم نیست و حتما ایمیلتون رو باز کنم.
پ.ن:امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشین دوستهای گلم.اگر از حال من بخواهید:
...روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند...
پنجشنبه و جمعه دو روز خوبی بودن.یه جای دور و پرت و دنج با آدمهای کم.به نظرم خیلی لازم بود.با یه همسفر نازنین که کلی جور من و کوله پشتیم رو کشید.یه جاهایی علاوه بر کوله پشتی خودش کوله پشتی من رو هم به دوش کشید و البته با دستهاش هم من رو می کشید.یه دنیا ممنون همسفر نازنینم.
نمی دونم من که فوبیای ارتفاع دارم چه جوری رفتم اونجا و اصلا چرا حاضر شدم برم اونجا و البته با کلی هم هیجان!و تازه بازم دلم میخواد برم!!!
الان که فکر می کنم باورم نمیشه من اونقدر بالا رفتم و چه جوری هم اومدم پایین!!!
خلاصه ممنونم همسفر جون.هم برای برنامه ریزی این مسافرت کوتاه و هم برای زحمتهایی که بهت دادم.
تهران در روز تهران در شب آتیش بالا بالاتر بالاترتر
پ.ن:این پست رو میخواستم دیروز بنویسم ولی به علت مشغله نشد که ثبتش کنم!
کوله پشتیم رو جمع کردم و کلی چیز توش تپوندم و گذاشتمش گوشه اتاق.هر چند دقیقه یکبار یه چیزی یادم میاد و میرم بهش اضافه می کنم.نچ...حجمش داره زیاد میشه و سنگین میشه.اونجایی که میخوایم بریم باید دست و بالمون باز باشه و تا جایی که میشه بارمون سبک باشه که راحت بتونیم بریم بالا.
کارهام که تموم شد، مثل بچه ها از شدت ذوقم لباسهام رو هم آماده کردم و مسواک زدم و خواستم بشینم سر ترجمه م که دیدم حالش رو ندارم.هیجان جایی رو دارم که تا حالا نرفتم و امیدوارم واقعا هیجان انگیز باشه.از اونجایی که به حرفهای همسفرم (که قبلا این مسیر کوهستانی رو رفته) اعتماد دارم پس باید جای جالبی باشه.
منتظر تلفنش هستم که قرار فردا صبح رو فیکس کنیم.هم خوابم میاد و هم خوابم نمیاد.چشمهام تقریبا سنگینه.میرم و از توی کتابخونه یه کتاب انتخاب می کنم.یک عاشقانه آرام چشمم رو می گیره.برش میدارم و میرم توی تخت و بالشتم رو به بالای تخت تکیه میدم و به حالت نیمه نشسته کتاب رو باز می کنم.میخوام یه ذره بخونمش تا وقت بگذره و زنگ بزنه.میخوام بهش زنگ بزنم ولی میدونم دستش بنده و جایی گیره و هر وقت آزاد بشه خودش زنگ میزنه.
کتاب رو باز می کنم.طبق معمول همیشه اول کتاب تاریخ خرید کتاب و محل خرید کتاب رو نوشتم.با خوندنش پرت میشم به گذشته و با یادآوری اون روز یه لبخند به چه گندگی میاد روی صورتم.
کتاب رو که باز می کنم، می بینم زیر جملاتی که به نظرم جالب و قشنگ و به نوعی عشقولانه بودن رو خط کشیدم.بلند میشم و کامل میشینم روی تختم و شروع می کنم به گشتن کتاب برای دیدن جملاتی که زیرشون خط کشیدم.میخوام ببینم دوسال پیش چه جملاتی به نظرم قشنگ بودن و آیا الان هم به نظرم قشنگن یا نه؟!خلاصه که بازیه جالبیه.
خواب از سرم می پره.اون قدر می پره که پا میشم و لپ تاپم رو از کوله م در میارم و یه لیست آهنگ میسازم و میام توی نت و شروع می کنم به نوشتن و گشتن و آپدیت کردن آنتی ویروس بیچاره ای که کلی وقته به علت تنبلی اینجانب آپدیت نشده...خونه در سکوت مطلق فرو رفته.و بوی عود همه اتاق رو پر کرده...
و همچنان منتظر تماسم برای قرار فردا صبح!!!
پ.ن:یادم نمیره روزی که این کتاب رو خریدم، بعد از اینکه یه ذره ازش خوندم هیچ ازش خوشم نیومد.ولی وقتی بعد از چند وقت دوباره رفتم سراغش انقدر ازش خوشم اومد که حسرت خوردم چرا زودتر نخوندمش!
نادر ابراهیمی عزیز روحت شاد...
از بس همش روسریها و شالهای گل باقالی و گل گلی و رنگی سرم کردم دیروز که شال مشکی سرم کرده بودم هر کسی از همکارهای سه طبقه من رو دید پرسید:وای خانم رزیان خدا بد نده.چی شده؟چرا مشکی سرتون کردین؟!
یکی می گفت:خدایی ناکرده کسی فوت کرده؟!(البته فوت کرده ولی از اقوام نزدیک نبوده!)
یکی می گفت:برای امام حسین مشکی پوشیدین؟!
یکی می گفت:غم و غصه دارین و نارحتین که مشکی سرتون کردین؟!
یکی می گفت(این یکی کلاس یوگا میره و تو کار هاله آدمها و انرژی و این چیزهاست):میخواین برین دیدن مریض که مشکی سرتون کردین؟!(می گن وقتی میخواین برین دیدن مریض بهتر رنگ تیره بپوشین که انرژی های بد و بیماری به سمتتون جذب نشه!هرچند من می گم اینجوری قلب مریض بیچاره می گیره که چند تا کلاغ سیاه برن دیدنش و دلداریش بدن که الهی زودتر حالت خوب بشه!!!)
آقای رییس می گفت:اینجوری آدم قلبش می گیره.رنگی رنگی که باشین آدم شاد میشه و هر کی بیاد توی شرکت انرژی میگیره!(حالا انگاری مثلا من منشی شرکت هستم و یا محل نشستنم دم دره که هرکی از در بیاد تو من رو ببینه و انرژی بگیره یا نگیره!نه خیر جانم.میز من در منتهی الیه آتلیه هستش که اون هم ته شرکته و آخرین کسی که توی شرکت دیده میشه من هستم.دیروز هم چون کار داشتم و بین سه طبقه هی بالا و پایین میکردم همه من رو دیدن و افاضات فرمودن!)
و...
منم در جواب همه می گفتم:چیزی نشده.همینجوری برای تنوع!همیشه که نمیشه رنگی رنگی و گل گلی باشم!!!
جواب شنیدم:رنگ مشکی خیلی بهتون میاد ولی تو رو خدا دیگه سرتون نکنین.ما خانم رزیان اینجوری برامون غریبه س.خانم رزیان همیشه رنگی رنگی و پر از انرژی و شلوغ پلوغ و خنده رو بوده.اینجوری عادت نداریم ببینیمش!(حالا هرکی ندونه فکر می کنه من مشکی که سرم کردم نیشم رو هم بستم و آروم سرجام نشستم!من همون خانم رزیان قبلی هستم.با همون انرژی و سر و صدا و خنده رویی.فقط شالم مشکیه.همین!)
خلاصه...دوباره امروز همون شال مشکی سرم کردم و دوباره از صبح هر کی من رو دیده:
وااای خانم رزیان بازم مشکی سرتون کردین؟چی شده؟خدا بد نده.مگه قرار نشد مشکی سرتون نکنین و ...
خلاصه که این شال مشکی من موضوع مهمی در شرکت شده و همه درباره ش حرف می زنن!!!(چه موضوع مهمی هم هست!!!)
از صبح همش دارم این آهنگه رو گوش میدم.کلی یاد قدیما افتادم.این آهنگه من رو پرت کرد به دورانی که داداشم ایران بود و من دانشجو بودم.شبهایی که تحویل پروژه داشتم خیلی وقتها میومد توی اتاق من و هی وسایلم رو زیر و رو می کرد و حرف میزد و گاهی هم یه کمکی می کرد.مثلا پاسپارتوی کارهام رو به هم می چسبوند و کارهام رو با سشوار خشک می کرد که رنگ آبرنگشون پخش نشه و ...گاهی هم آب و دونی برام می آورد.خیلی وقتها هم برای شبهای تحویل پروژه من برام لواشک میخرید و مثلا نصفه شبی میومد و بهم لواشک میداد و کلی باعث میشد انرژیم زیاد بشه!!!یکی از بهترین کارهایی که می کرد این بود که برام آهنگهایی که دوست داشتم رو لیست می کرد و منم گوش می دادم.(اونایی که تحویل پروژه دارن می دونن که جزو لاینفک شبهای تحویل پروژه یه لیست موزیک دوست داشتنی هستش!)
این آهنگه هم ترم آخر موقع تحویل پروژه زیاد گوش میدادم.زیر باد کولر...طراحی اون فضای فرهنگی مذهبی و گنبد مسجد و متعلقاتش و...یادش بخیر.هم یاد اون دوران و هم یاد داداشم.چقدر دلم براش تنگ شده...
برای رفع دلتنگی هی به خودم چیزهای خوب رو یادآوری می کنم.ولی حتی یادآوری کلاس مولانا که هر روزی که کلاسش رو دارم صبحش با ذوق اینکه زودتر عصری بشه از خواب بیدار میشم هم از دلتنگی چیزی کم نمی کنه!!!
تازه به برادرم هم زنگ زدم و براش این آهنگه رو گذاشتم و گفتم یادته؟!اونم کلی از اون طرف ابراز احساسات کرد و قرار شد وقتی از دانشگاه رفت خونه این آهنگه رو به یاد اون روزها گوش بده!!!
همینه دیگه...آدمها تا وقتی بچه ن از دست هم حرص میخورن.بعد که بزرگ شدن و رفتن دنبال زندگیشون هی برای هم دلتنگی می کنن.عجب موجوداتی هستیم ما...البته من و برادرم زیاد باهم کنتاکت نداشتیم و خیلی هم هوای هم رو داشتیم ولی خوب خواهر برادریه و هزار کرم و اذیت و آزار!!!
پ.ن:عنوان پست رو دیدین؟باید یه جوری نشون بدم دارم ر و س ی یاد می گیرم دیگه!!!
راستی تعطیلات رو چیکار می کنین؟هرکاری میکنین خوش بگذره حسااابی!
همانا یکی از بهترین و لذتبخش ترین کارها در ترافیک بی پایان صبحگاهی و عصرگاهی و شبانگاهی و توی اتاق انتظار مطب دکتر و توی سالن انتظار سینما و توی صف پمپ بنزین و حتی توی جلسه و کلا هرجایی که تعدادی آدم همراه با گوشی های موبایلشون وجود دارند این هستش که با گوشی موبایلت دنبال بلوتوث های موجود در اونجا بگردی و از اسمهای عجیب و غریبی که روی گوشیهاشون گذاشتن لذت ببری و بخندی و در مرحله بعد هم بشینی حدس بزنی که هر کدوم از این اسمهای زیبا!مربوط به کدامیک از حاضرین هستش!!!
پ.ن:اینم یه بازیه دیگه!!!
حال من توی این روزهای بارونی وصف ناشدنیه.یه روز بارونی...هوای سرد...هوووم...خدایا مرسی...کلا روزهایی که بارون میاد من الکی شادم و سرخوش...پر از انرژی و همه چیز برام قشنگه...در اصل بارون برام مثل یک ماده مخدر اثر می کنه!
توی روزهای بارونی همه چیز قشنگ و دلچسب و خواستنیه.(حداقل برای من)
به امید اینکه هیچ کسی زیر بارون بی سرپناه نمونه و بتونه از دیدن بارون لذت ببره!
پ.ن:تعطیلات خوش بگذره!
می ترسم یه روزی بیاد که حسرت همین روزهای شلوغ و پر ترافیک و چراغ قرمزهای صد و نود و نه ثانیه ای رو بخورم!!!
می ترسم یه روزی بیاد که بگم آخ!یادش به خیر اون روزهایی که وقتی قرار داشتم و میخواستم سر یه ساعتی یه جایی باشم همش لازم بود سه ساعت قبلش از خونه بیام بیرون که به موقع برسم سرقرارم...
می ترسم یه روزی بیاد که بگم آخ یادش به خیر اون روزهایی که ترافیک از خیابون اصلی شروع میشد نه مثل الان از جلوی در پارکینگ!!!
می ترسم یه روزی بیاد که بگم آخ یادش به خیر اون روزهایی که برای پیدا کردن جای پارک لازم بود سر و ته یه خیابون رو همش سه بار بالا و پایین کنم تا جای پارک گیرم بیاد!!!
جدا این شهر تا کجا میخواد پیش بره و بزرگ بشه و هی توش ماشین ریخته بشه خدا می دونه!!!
البته می دونم که امثال خود من که با ماشین تک سرنشین از خونه میایم بیرون هم به گسترش این ترافیک خیلی کمک می کنیم.ولی من حاضرم کلی توی ترافیک بمونم تا اینکه شب که میخوام برم خونه مجبور بشم هر ماشینی که میاد رو هزاربار اسکن کنم و بعدش که با آویزوون شدن به دستگیره ماشین و کشیده شدن با ماشین در حدود ده بیست متر بعدش که سوار شدم هم همش بترسم که آیا سالم به مقصد میرسم یا وسط راه...
البته این در حالتیه که ماشینی گیرم بیاد که سوارش بشم.وگرنه که انقدر باید توی سرما و گرما منتظر ماشین بمونی تا یه از سرما خشک بشی یا از گرما آب بشی!!!
من هیچ موقع نه آدم سیاسی بودم و نه دنبال سیاست بودم.همیشه نون و ماستم رو خوردم و دنبال زندگی خودم بودم.دنیا برای من همیشه فقط و فقط زندگی خودم بوده.همیشه میگفتم من اول از همه باید بتونم زندگی خودم رو آروم کنم و بعدش اگه تونستم زندگی اطرافیانم (پدر و مادر و بستگان نزدیکم)، بعدش دوستهام و آشناهام.من زورم نميرسه همه دنيا رو درست كنم.
هیچ موقع طرفدار جنگ نبودم.به هیچ قیمتی برام جنگیدن معنی نداره.توی روابط اجتماعی و احساسی و ...هم همیشه دنبال صلح و آرامش بودم، نه دنبال جنجال و دعوا.همیشه از جنگ و دعوا گریزون بودم.همیشه سعی کردم دنیای خودم رو دور از هر جنگ و دعوایی نگه دارم.شاید دنیام رو گاهی غم و اندوه گرفته باشه، ولی هیچ موقع نذاشتم جنگ و دعوا توش حکومت کنه.همیشه هر جوری بوده سعی کردم توی هر رابطه ای و توی دنیای خودم به هر نحوی که شده آرامش رو برقرار کنم و اگه جنگ و جدالی هم داره راه میوفته از هر راهی که بلدم جمعش کنم و اوضاع رو آروم کنم.هیچ موقع هم دنبال بحث و جدل با کسی نبودم.نه با اعضای خونواده م، نه با همکارهام و نه توی روابط شخصیم.
همیشه برای مردم دنیا و اونهایی که توی جنگ دارن زندگی می کنن ناراحت بودم.خودم بعد از اینهمه سال که از جنگ میگذره، هنوز شبها کابوس جنگ رو میبینم.کابوس اون روزهایی که مامانم توی بیمارستان بود، برادرم خیلی کوچیک بود.موشک می انداختن توی تهران.اون روزی که نزدیک بیمارستانی که مامانم بود، موشک انداختن.بابام و داییهام و عموهام با چه هول و ولایی رفتن سمت بیمارستان.توی اون مدت تا بابام اینها برگردن، چه به من هشت ساله گذشت، بماند...اونها که اومدن خیالم آسوده شد که مامانم حالش خوبه ولي كابوسهام و دلشوره هام فكر كنم از همون موقع بود كه شروع شدن...
دیشب توی رستوران، در کمال بیحالی و خستگی منتظر بودم تا غذام آماده بشه و برم به سمت خونه.تلویزیون داشت صحنه های جنگ و جدل توی غزه رو نشون میداد.سعی کردم صورتم رو برگردونم تا اون صحنه ها رو نبینم.صورتم رو برگردوندم تا مردم زخمي و تكه تكه رو نبينم ولی همه اون کابوسها دوباره برگشت.کابوس اون شبی که مامانم رو تازه عمل کرده بودن و بیهوش توی ریکاوری بیمارستان بود و اون شب اولین شبی بود که تهران رو بمبارون کردن.با صدای اولین بمبی که انداختن مامانم به هوش اومد...کابوس همه اون روزهای تلخ دوباره برگشت...
توی دنیا دارن مردم رو تکه تکه می کنن.هزارتا بلا سرشون میارن.به راحتی آب خوردن می کشنشون.مثل برف شادی بمب میریزن روی سرشون.اونوقت ما اینجا مسابقه پرتاب لنگه کفش به عکس بوش برگزار می کنیم.حالا گیرم که هزارتا لنگه کفش زدی به صورتش، گیرم که اصلا عکسش رو پاره کردی، گیرم که عکسش رو آتیش زدی، چی تغییر می کنه؟!کجای دنیا کارش درست میشه؟!هاااان؟!
همیشه برام سوال بوده وقتی دولتمردان باهم مشکل دارن چرا تاوانش رو مردم بیچاره باید پس بدن؟!این عدالت نیست...من چه دلم خوشه که توی این دنیای گند دارم دنبال عدالت می گردم....
دیدن تصاویر دیشب توی تلویزیون باعث شد همه اون کابوسها برگرده.همه اون ترسهایی که حتی باعث شده من از صدای هواپیما هم بترسم، برگشت.نتیجه ش هم خوابهای عجیب و غریبی بود که دیشب دیدم...فکر کن دیشب خواب دیدم تلفن زنگ خورده و گوشی رو که برداشتم، فکر می کنی کی پشت خط بود؟!
یه صدای صاف و در عین حال خونسرد و رعب انگیز اعلام کرد که من عزرائیل هستم...فکر کن!عزرائیل بهم زنگ زده بود دیشب...خواب دیدم دانشجو شدم و امتحانم از روز یکم قراره شروع بشن...خواب دیدم خاله م داره میاد...و...خواب شلوغی بود.پر از ازدحام و حسهای بد...توی اون هیروبیر نفهمیدم سسل از کجا اومد و چه جوری اومد که از پشت بغلم کرد.انقدر واضح بود که هنوز گرمای بدنش رو یادمه.
صبح که بیدار شدم حال مامانم یه ذره ناجور بود..توي اين چهارده ماهي كه از سكته كردن مامانم گذشته خيلي چيزها بهبود پيدا كرده، از نظر جسمي مشكلي نداره و فقط يه ذره حركاتش كند شده.ولي واقعيتش اينه كه از نظر حافظه هنوز مشكل داره.هرچند از اون نظر هم خيلي خيلي بهبود پيدا كرده.ولي خوب هنوز يه جاهايي لنگ ميزنه...ته چشمهاش و نگاهش یه چیزی تغییر کرده.اون مامان همیشگی من نیست...صبح زودتر بیدار شده بودم که زودتر بیام شرکت. جلسه بود و باید یه سری مدارک رو آماده می کردم...موندم پیش مامانم و روبه راهش کردم.کلی بغلش کردم وباهاش حرف زدم و اومدم بیرون.تمام راه یاد مامانم بودم و اون روزهای جنگ و بیمارستان بودن مامانم و همه اون شبها و روزهای گهی که توی اون دوران بهم گذشته بودن و اين فشاري كه توي اين چهارده ماه روم بوده.ياد همه اون لحظه ها و الاني كه ديدن حتي يه سرگيجه كوچيك از مامانم، من رو تا كجاها برده و به چه حالي من رو رسونده...ياد اون لحظاتي كه چهارده ماه پيش توي بيمارستان بالاي سر مامانم بودم و ميديدم چه اتفاقهايي داره براش ميوفته.ياد تمام اتفاقات بدي كه توي اين مدت افتاده.ياد خاله كوچيكم كه ديگه نيست و چيزي تا سالش نمونده.به بابام،به برادرم،به داييم،به عموم و ...به خيليها فكر كردم كه زندگيهاشون چقدر تغييرات داشته توي اين مدت.به خودم...كه چقدر سعي كردم خودم رو آروم كنم و به خودم دلداري بدم و بگم همه چيز يه روزي درست ميشه.كه چقدر سعي كردم اوضاع دروني خودم رو هم مثل ظاهرم آروم نگه دارم.كه چقدر دلم يه آرامش گنده ميخواد و امنیت.دلم میخواد همه این بندهایی که بهم وصل شدن رو از خودم جدا کنم و برم روی یه تپه سرسبز و چشمهام رو ببندم و با بیشترین سرعتی که می تونم بدوم و بیام به سمت پایین.دلم يه آغوش بيدغدغه از جنس ناب ميخواد.از جنس محبت مادري...بیتوقع و بی چشمداشت.شدم عين يه كيسه که هي توش چيز ريختم.اين كيسه حتي يه سوراخ كوچولو هم نداره كه يه ذره از چيزهايي كه توش ريختم،بريزه بيرون...
اومدم اینجا و هی با مامانم تماس گرفتم.حالش خوب شده.زنگ زدم به خاله جان و كلي باهاش حرف زدم و دردل كردم.ولی اون حس مزخرف من هنوز از بین نرفته.اون بغض مزخرف که از صبح اومده توی گلوم هنوز از بین نرفته.اون ترس دیوانه کننده رفته توی همه وجودم.اون خواب مزخرف دیشب...جنگ، حال خراب مامانم، عزراییل، مرگ...
امن یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء
چند وقته به اين نتيجه رسيدم كه روزانه نويسي آخه واقعا به چه دردي مي خوره؟اينكه مثلا من بگم و بيام ديروز چيكار كردم و چي خوردم و كجا رفتم واقعا به درد كي ميخوره؟!
البته من خودم مشتري پر و پا قرص وبلاگهاي روزمره نويس هستم.ولي هرچي فكر مي كنم كه آخه فايده اين كار چيه خودم هم چيزي نمي فهمم.براي همين هر وقت كه به روند قبلي وبلاگ نويسيم فكر مي كنم روز به روز ازش پشيمون تر و فراري تر ميشم!
البته اين نكته رو هم بايد بگم من در طي روزانه نويسيم خيلي كمك ديدم از خواننده هاي وبلاگم و دوستهاي گلم.خيلي همدردي ديدم ازشون و خيلي انرژي مثبت گرفتم ولي...
هرچند كه اون موقع خواننده هاي وبلاگم خيلي بيشتر بودن ولي خوب اين دليل نميشه كه خودم رو راضي كنم كه دوباره روزمره نويسي كنم!
توي سايت توييتر و امثالهم هم عضو شدم.ولي هي با خودم فكر كردم حالا من كارهايي كه دارم انجام ميدم رو آنلاين هي يه گزارشي بدم و بقيه هم بيان بخونن.به چه دردي ميخوره آخه؟!
حالا اگه يه مشكلي باشه كه بخوام دنبال راه حل بگردم يا يه اتفاق جالبي افتاده باشه و خلاصه سوژه اي براي نوشتن باشه باز يه چيزي ولي اينكه هر روز بيام و گزارش كار بدم...به نظرم يه جوراييه!
همينجا اعتراف مي كنم كه از روند قبلي وبلاگ نويسيم به شدت پشيمونم.پشيموني سودي نداره ولي خوب ميشه جلوش رو گرفت كه در آينده اين اتفاق نيوفته!
و يك نكته ديگه اينكه من به انرژي خيلي اعتقاد دارم.پسرخاله م هميشه ميگه اگه تو به يه درخت هم اعتقاد داشته باشي و انرژي براش بفرستي اون درخت مرادت رو ميده!و من بارها اين قضيه رو امتحان كردم و براي فرار از اين انرژي ها ترجيح ميدم كه ديگه روزانه ننويسم.
خيلي از وبلاگهاي روزمره نويس رو دارم ميبينم كه انگاري اونها هم به اين نتيجه رسيدن كه الان خيلي كم آپ مي كنن و اگه آپ كنن هم خيلي مختصر و مفيد و تازه از روابط شخصي و خصوصيشون نمينويسن.اين كارشون از نظر من كاملا قابل دركه!
با احترام به همه دوستان ميخوام دوستانه بگم كه خوشيهاتون رو اينجا هوار نزنيد.نه تنها اينجا بلكه هيچ جا هوار نزنيد.جاي اون خوشيها فقط و فقط توي دل شماست كه امنه.همچين كه از دلتون اومد روي لبتون جاري شد...ديگه امنيتش رو از دست دادين و راه رو براي از بين رفتنش و حتي شايد عملكرد برعكسش باز كردين!
به من ميخواين بگين خرافاتي.ميخواين بگين دگم و امل و ... هرچيزي كه ميخواين بگين.ولي من چيزي رو قبول ميكنم كه ديده باشم و حسش كرده باشم و اين قضيه رو با تمام وجودم لمس كردم و انگاري خيليهاي ديگه هم لمسش كردن كه ديگه شخصي و خصوصي نمي نويسن!!!
پ.ن:جالب اينجاست كه من اصلا نمي خواستم اين پست رو الان بنويسم.ميخواستم بنويسم كه براي يه پروژه كاري بايد زبان ر و س ي ياد بگيرم.ميخواستم ببينم كسي هست كه بتونه يه خودآموز خوب بهم معرفي كنه؟!چون توي اينترنت گشتم و چيز بدردبخور با كيفيت پيدا نكردم.بعدش با خودم گفتم خوب چه كاريه؟ميرم كتابفروشي و كتابش رو مي خرم.ديگه توي وبلاگ نوشتن نداره كه!!!
ببين از كجا به كجا رسيدم.از چيزهايي كه نمي خواستم بنويسم ببين چه پستي نوشتم!!!
آخرهفته خوش بگذره.كريسمس به همه عزيزان كريسمسي مبارك!

ما از صبح روز سی ام آذر ماه كه ناگهان از خواب پريديم، احساس مي كرديم كه گلاب به روتون دچار يبوست روحي شديم و حال و حوصله كسي را نداريم.بدين ترتيب صبح روز شب يلدا و روز اول هفته در حاليكه از شدت يبوست روحي، روحمان در حال زخمي شدن بودن به سمت محل كارمان حركت كرديم. از آنجاييكه ديروز روز زوج بود و ماشين ما شماره ش فرد بود، به ناچار ماشينمان را در لب مرز طرح زوج و فرد پارك نموده و با يك تاكسي به سمت شركت حركت كرديم.در طي روز سعي كرديم كه مقداري اين يبوست را بهبود بخشيم كه متاسفانه زورمان نرسيد!پس از طي كردن ساعات كاري و البته چند ساعتي بيشتر، بالاخره تصميم گرفتيم به سمت منزل حركت كنيم.توي ترافيك و سيل خروشان مردمي كه به مناسبت شب يلدا در خيابانها به سر مي بردند، به سمت محل پارك ماشينمان رهسپار شديم.در طول مسير و در تاكسي به دليل اينكه از صبح دچار مردگريزي و تنفر از اين جنس مذكر(اعم از پدر و بقال سركوچه و آقاي همكار و دوست عزيز و ساير اجناس مذكر)گشته بوديم،وسط راه از تاكسي پياده شديم چون ديگر تحمل مسافر كناريمان را نداشتيم.بقيه راه تا ماشين را در سرما و به صورت پياده طي كرديم.پس از رسيدن به ماشين جان،سوار شديم و همراه با موسيقي به سمت منزل حركت كرديم.البته با اعصابي داغان و دلي غمگين(اصرار نكنين چرا كه خودم هم نمي دونم.البته حدس مي زنم قضيه همون سندرم ماهانه و اين حرفها باشه!)در طي مسير چند قطره اشك هم نثار فرمون ماشين كرديم و باز هم با يبوست كامل به منزل رسيديم.در بدو ورود وسايل را در اتاقمان پرت كرديم و خود را وان حمام بيانداختيم!پس از اندكي آبتني و آب بازي، از حمام خارج شديم و خود را روي تخت ولوو كرديم.لپ تاپ جانمان را به همراه ميز كوچكش، به جلوي تخت كشانديم و شروع به ديدن Pat&Mat كرديم.در همين حين يادمان آمد كه شب جمعه كه مهماني منزل دوست جانمان بوديم و جايتان خالي بسيار بسيار هم خوش گذشت و بسي بسيار هم رقصيديم و هنرنمايي كرديم، عكسهاي مهماني را از صاحبخانه نگرفتيم!با خود گفتيم كه با اون عزيزي كه در مهماني همراهمان بود تماس بگيريم،شايد كه ايشان عكسها مهماني را بر روي مموري خود ريخته و آورده باشند.در همين افكار و در حال ديدن Pat&Mat بوديم كه كم كم چشمانمان سنگين شد.ناگهان با صداي مادر گرام از جا پريديم كه اي رزي، بيا و آش بخور.خانم فلاني (همسايه مان كه دستپختش عالي مي باشد)آش آورده.همين انگيزه باعث شد سريع لباس بپوشيم و به سمت آشپزخانه حمله كنيم.در آنجا و روي كابينت با يك قابلمه بزرگ آش رشته روبرو شديم و از شدت ذوقمرگي، يك كاسه بزرگ آش كشيديم و به سمت اتاقمان حركت كرديم.(چي؟رژيم؟...شب يلدايي هيچي نخوردم، اين يه كاسه آش هم روا نيست؟!!!)در حال خوردن آش و ديدن Pat&Mat بوديم كه چشمانمان سنگين شد.با صداي زنگ موبايلمان از جا پريديم.دوست عزيزي بود كه ميخواست ما را در شب يلدا بيرون ببرد كه البته ما قبول نكرديم.(به علت همون مرد گريزي و حس بدي كه نسبت به همه چيز و علي الخصوص نسبت به جنس مذكر بر ما مستولي گشته بود.)دوباره خوابيديم و با صداي اس ام اس بيدار شديم.حتي توان جواب دادن هم نداشتيم و دوباره با چراغ روشن و لپ تاپي كه در حال پخش Pat&Mat بود خوابيديم.دوباره با صداي زنگ موبايل بيدار شديم و به دوست عزيز گفتيم كه ما به علت حال خرابي كه داريم،بهتراست در غار تنهايي خودمان بمانيم تا تركشهاي حال خرابمان به كسي اصابت نكند.ايشان هم فرمودن من قصد كمك دارم و خوشحال ميشوم اگر بتوانم كمكي بكنم.ما هم بسيار تشكر كرديم و گفتيم نوووچ،اينجوري بهتر است.باز خوابيديم.دوباره با زنگ موبايلمان بيدار شديم،دوست عزيزمان بود.پس از مطمئن ساختن ايشان كه ما امشب قصد بيرون رفتن نداريم،ايشان خداحافظي فرمودن و ما هم چراغ را خاموش كرده و در لپ تاپ را بستيم و خوابيديم در حاليكه در مغزمان مدام اين شعر تكرار مي شد:
از نگاه ياران، به ياران ندا مي رسد
دوره ي رهايي، رهايي فرا مي رسد
شب يلدا ما از ساعت نه و نيم در بستر خواب به سر مي برديم.در حاليكه در شبهاي ديگر زودتر از دوازده نميخوابيم.به اين مي گويند استفاده بهينه از بيشتر بودن زمان شب يلدا!
پ.ن:شب يلداي امسال تنها شب يلدايي بود كه توي تمام عمرم اينجوري و بدون برنامه گذشت.نه حس جايي رفتن رو داشتم و نه حال بودن با كسي رو.حتي هندونه و آجيل هم نخوردم.حافظ رو هم كه نگوو اصلا.يه جورايي كه از شب يلداي پارسال باهاش قهرم.البته قهر اصليم فكر كنم از شب چهارشنبه سوري پارسال شروع شد.نمي دونم مني كه انقدر شب يلدا برام مهم بود چرا ديروز اينطوري بيحال و يبس بودم.قربونش برم يه فاميل كوچيك از دار دنيا داشتيم كه همه شون هم در اقصي نقاط دنيا پخش شدن و ما مونديم و حوضمون و تنهايي شبهايي امثال شب يلدا!!! به علت داشتن همين عقده كم فايمل داشتن،هميشه به خودم مي گفتم من حتما موقع ازدواج يكي از مسائلي كه خيلي برام مهمه اينه كه طرف پر فاميل باشه و فاميل بزرگي داشته باشه و با همشون هم رفت و آمد داشته باشه.ولي الان به اين نتيجه رسيدم كه نمي تونم شلوغ پلوغي رو زياد تحمل كنم.وقتي فاميل نزديكت زياد باشن و بخواي باهاشون رفت و آمد كني هي بايد بري خونه اين و هي بايد بري خونه اون و هي اونا بيان خونه تو.در نتيجه از كار و زندگي خودت مي افتي.در نتيجه الان تصميم گرفتم حتما طرفم كم فاميل باشه.حالا وقتي موقعش برسه من وارد چه خونواده اي بشم(كم فاميل يا پر فاميل)خدا مي دونه.البته وارد هر كدومشون كه بشم، يه روزي آرزوم بودن.يه روزي آرزوي فاميل زياد داشتم و الان آرزوي فاميل كم!!!
توضيح عكس:ما عاشق عكس اين آقا پسر با احساس و رقاص مي باشيم.ژستش رو ببين!(واضحه كه عكس تزئيني مي باشد ديگه!)