نمی دونی اون کادوی به ظاهر جمع و جور و خوشرنگ چه حالی بهم داد.اینهمه بهم کادوی ولنتاین دادی ولی نمی دونم چرا این یکی یه حال دیگه داد بهم و حسااابی شارژم کرد و آمپرم رو برد و چسبوند به هزار...
امشب همه چیز یه جوری بود.با اینکه انقدر بدو بدو کردیم که تمام موها و گردنم از عرق خیس شد و خونه اون دوست جدیدی که نصفه نیمه پیشش بودیم و دلم میخواست بیشتر بمونیم ولی واقعا نمی تونستم و حتی اون استرس آخرش که یهو رفت و جاش رو به آرامش داد هم عجیب بود.عجیب و دلچسب...
یک دنیا ممنونم.ممنونم از اینکه این همه حس خوب رو به تمام وجودم تزریق کردی.
خدایا ازت ممنون و شکرت.از تو هم ممنونم دوست عزیز و دوست داشتنی.امیدوارم همیشه زندگیت سرشار از عشق و آرامش و سلامتی و برکت باشه!
امیدوارم همیشه قلبهامون سرشار از عشق به همدیگه باشه و هر روز برامون واقعا روز عشق و محبت باشه.روز عشق (ولنتاین امروز و سپندارمزگان چند روز دیگه)مبارک!
پ.ن:میخواستم امروز یه چیزی درباره ولنتاین و سپندارمزگان بنویسم که نشد.الان هم که آخر شب شد دیگه در اون باره نوشتنم نمیاد!توی یه فرصت دیگه مینویسمش.
این فضای الان اتاق منه!
شمع وانیلی روشن کرده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت.داشتم فکر می کردم.یعنی واقعا داشتم به یه موضوعی فکر می کردم و تو کار مرور خاطرات و غم و اندوه و این حرفها هم نبودم.یهو پا شدم و آباژور رو آوردم و گذاشتم روی صندلی میز آرایشم.روشنش کردم و چراغ رو خاموش کردم.دستم رو گرفتم جلوی دهنه آباژور و با انگشتهام شکلهای عجیب و غریب ساختم!
نمیدونم یهو چی شد که یاد وبلاگم افتادم.بعدش یاد قالب وبلاگم افتادم.گفتم درسته که این وبلاگ مهجور مونده و از روزی هزار و خورده ای خواننده رسیده به روزی تقریبا دویست خواننده (که البته اصلا باعث ناراحتی نیست)ولی به هر حال وبلاگ منه و در حقیقت خونه من توی این دنیای مجازیه.من چیکار دارم روزی چند نفر میان خونه م؟برای خودم باید توی خونه م تغییرات بدم.خلاصه پا شدم که بیام و امشب حتما این قالب رو عوض کنم.توی لپ تاپم دنبال اون فایلهای عکس نصفه و نیمه ای میگشتم که برای قالب وبلاگم درست کرده بودم.خلاصه بعد از کلی فکر کردن که این عکسها کجا می تونن باشن بالاخره فهمیدم و به جای اینکه روی فولدرMy Template برم سهوا رفتم روی فولدر My Weblog و کلیک کردم.کلیک همانا و خواندن آرشیو همانا...به به...عجب آدم (ببخشید یادم نبود.من آدم نیستم.من از تبار حوا هستم)عشقولانه ای بودم (شاید هنوز هم باشم و مثل یه آتیش زیرخاکستر باشم)خلاصه هی خوندم و خوندم و برخلاف تصورم اصلا دلم نگرفت و کلی هم انرژی گرفتم.چه کارهایی می کردم و می کردیم...
خدایا دستت درد نکنه.امروز هرچی که هستم و فردا هم هرچی که بشم می تونم با افتخار بگم که حداقل یه دوران خیلی خیلی خوب رو با یه انسان خیلی خوب گذروندم.(البته حداقل یه دوران.کسی که از فردا خبر نداره.من که خیلی امیدوارم!)
خلاصه که بسی حال کردم و لذت بردم و انرژیک شدم.خداجونم مرسی.
البته بازم قالب وبلاگم بی نتیجه و بی سرانجام موند.ولی خوب به اون حس خوبی که بهم دست داد می ارزید!
پ.ن:مجله زندگی ایده آل رو خوندین؟مجله منزل رو چی؟اگه نخوندین و به امور مختلف مخصوصا دکوراسیون علاقه مندین حتما بخونینشون و از دست ندینشون.من که کلی باهاشون حال می کنم!
يك سال گذشت از اون روزي كه بعد از اون تماس تلفني در اوج ناباوري،خودم رو كشوندم توي اتاقم و مانتو و روسريم رو برداشتم و نفهميدم چه جوري خودم رو كشوندم توي ماشين و هوار زدم.اون احساس تنهايي وحشتناك...
يك سال گذشت از اون روزي كه توي گرگ و ميش دم صبح با چشمهاي پف كرده نفهميدم چه جوری در حاليكه غرق فكر و اندوه بودم تا خونه خاله م رانندگي كردم و نفهميدم كه چه جوري رسيدم اونجا...
يك سال گذشت از اون روزي كه ناباورانه ازخواب بيدار شدم . با استرس نشسته بودم روي تخت.يه عالمه فكرهاي ترسناك توي ذهنم بود.مامانم،خاله م،خودم،سسل ...با همه اون مصيبت يادم بود كه دارم به يه تاريخ ترسناك نزديك ميشم...اومدم بهشت زهرا.دلش رو نداشتم بيام توي غسالخانه و ببينمت.ميخواستم تصويرت همونجوري كه توي ذهنم بود بمونه.باورم نميشد اوني كه زير اون پارچه سفيد آروم دراز كشيده تويي.اون هيكل ظريف و كوچولو...هر لحظه احساس ميكردم داره به آرومي نفس مي كشه .ميدونستم كه اینا همه توهمات منه.ولي ته دلم آرزو داشتم واقعيت باشه...
گذشت اون روزهايي كه پر از ترس و حشت بودم.روزهايي كه خيلي سنگين بودم.وحشتناك احساس تنهايي ميكردم.يه خلا وحشتناك.خودم هم اصلا حال و روز درستي نداشتم.داغون بودم.توی اون همه مصیبتی که پارسال سرمون اومد رفتن تو دیگه اوجش بود...ولي هنوز به نبودنش عادت نكردم.ميدونم اون جاش خوبه.ميدونم خودش همين رو ميخواست.ولي من دلم براش تنگ شده.صداش همش توي گوشمه.خاطراتش و اون تلفنهای طولانی که باهم داشتیم همش توی ذهنم رژه میرن.اون شمالی که دسته جمعی چند سال پیش رفتیم...صبحها كه بيدار ميشم،عكسش كنار آيينه داره نگاهم مي كنه.گاهي باهاش حرف ميزنم.شبها گاهي باهاش دردردل مي كنم...
روزي نبوده كه يادش نيوفتم.دلم براش تنگ شده.حتي دلش رو ندارم برم سر مزارش.توي اين مدت همش چهار بار رفتم.ميدونم كه اگه قرار باشه دعايي بهش برسه، از همين راه دور هم ميرسه...
روحت شاد،يادت گرامي.اگه دستت ميرسه تو يه كاري بكن خاله جون.يه دعايي يه لطفي...
يادم باشه اول هر رابطه اي قانون بذارم:
بيرون رفتنهاي دونفره به دفعات زياد ممنوع.اس ام اس هاي شبانه ممنوع.تلفنهاي صبح و آخر شب ممنوع.كادوخريدنها بي مناسبت ممنوع.سورپرايز كردن ممنوع.دلسوز بودن ممنوع.ابراز علاقه ممنوع.راحت بودن با همديگه ممنوع.بي رودروايسي بودن ممنوع.نگران همديگه شدن ممنوع.هر دقيقه از حال همديگه خبر داشتن ممنوع.رفتن توي روياهاي همديگه ممنوع.دونستن جيك و پيك زندگي هم ممنوع.در آغوش گرفتن و بغل كردن ممنوع.قربون صدقه هم رفتن ممنوع.با هم خريد رفتن ممنوع.صبحونه خوردن با همديگه ممنوع.فيلم ديدن با همديگه ممنوع.براي خوشايند همديگه كاري رو انجام دادن ممنوع.دوست داشتن بيشتر از دو تا دوست عادي ممنوع.مهموني رفتنهاي زياد با همديگه ممنوع.مسافرت رفتن ممنوع.دست همديگه رو گرفتن ممنوع.برف بازي ممنوع.زير بارون با هم بودن و ياد همديگه كردن ممنوع.با هم آشپزي كردن ممنوع.گل خريدن براي همديگه ممنوع.اصطلاحات رمزي دست كردن ممنوع.احساس مسووليت نسبت به هم داشتن ممنوع.ياد همديگه افتادن ممنوع.احساسات عاشقانه ممنوع...
هر روز هم دهنمون رو بو كنيم كه يه وقت نگفته باشيم دوستت دارم...
...ممنوع...ممنوع...ممنوع...و هزاران هزار ممنوع ديگه!!!
وقتي اين قانون وضع بشه ديگه نه جاي گله و شكايتي باقي مي مونه و نه توقعي به وجود مياد!
پ.ن:رابطه اي كه اين بالايي ها و هزاران چيز ديگه توش نباشه به چه دردي ميخوره آخه؟!!همون بهتر كه اصلا رابطه اي نباشه!
من دلم میخواهد
آن چنان فریاد کنم
که تو از آن دورها
در سکوتی غمگین
فریاد مرا گوش دهی
گرچه پاسخ نیست
من محکومم...
به سکوتی غمگین
یک سکوت سنگین
انقدر حرف نگفته دارم که نمی دونم چیکارشون کنم.حرفهایی که نه میتونم به کسی بگمشون و اونقدر سنگینن که نه دیگه میتونم با خودم حملشون کنم.حرفهایی که چسبیده ن ته گلوم و حتی نمی ذارن که بندازمشون بیرون!
آخه من چیکار کنم پس؟!آی دلم واسه خودم میسوزخ.آی میسوزه و کبابه!!!
پ.ن:امشب رفته بودم ختم یکی از اقوام.توی اون هیروبیر خانوم اون آقای مرحوم من رو دیده و نه گذاشته و نه برداشته، در جواب تسلیت من برگشته میگه شما ازدواج نکردی؟!!!آخه باباجون تو شوهرت فوت کرده، الان باید ناراحت باشی.همدمت مرده.شوهر کردن من چه ربطی به الان و کلا چه ربطی به جنابعالی داره؟!فکر کن!!!
بعدش هم خواهرهای اون مرحوم و ...گیر دادن به ازدواج نکردن من!انقدر گفتن که وقتی اومدم بیرون باورم نمیشد بیست و هفت سالم باشه.سنم رو یه چیزی تو مایه های چهل تخمین میزدم!!!بیخیال بابا...زندگیتون رو بکنین...اه اه اه...
- انقدر ننوشتم كه الان نمي دونم چي بايد بنويسم!دلم ميخواد بنويسم ولي خوب حرفي كه قابل زدن در اينجا باشه ندارم!
- امروز صبح داشت تگرگ ميومد.بعد برف اومد.بعد بارون اومد.بعد آفتاب شد.بعد دوباره برف اومد.بعد دوباره ابر شد و الان هم يه آفتابي داره مي تابه كه من توي شركت هم بايد عينك آفتابي بزنم كه بتونم مانيتورم رو ببينم!
- آي انقده خوابم مياد كه حد نداره.سرم درد مي كنه و تمام صورتم هم تير مي كشه.دلم هم يه جور عجيب و غريبي درد مي كنه.
ـ يه جمله اي از خودم در آوردم كه خودم خيلي خوشم اومد:همه انگشتهام عسل بود ولي فقط روش عسل بود و زيرش انگاري زهر هلاهل بود.(در راستاي همون ضرب المثل كه مي گه اگه همه انگشتهات رو هم عسل كني و بذاري دهنش بازم گاز ميگيره!)
- انقدر از اينكه بايد توي زندگي سياست داشت بدم مياد كه حد نداره.خوب چي ميشه آدمها خودشون باشن؟خود واقعيشون.نه فيلم بازي كنن و نه سياست داشته باشن.هر كي هر چيزي ميخواد و هرچيزي توي دلشه رو راحت بگه.نه اينكه هي مجبور باشه سياست داشته باشه و همه چيز رو در لفافه بگه و انجام بده.بعدش هم طرف مقابل هي بشيته تفسير كنه كه اين يعني چي و اون يعني چي و البته خيلي وقتها هم سوءبرداشت بشه و ...كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.
- يكي ازهمكارهام هر موقع اومده طبقه ما، من توي دستشويي بودم و موقع بيرون اومدن از دستشويي باهم برخورد كرديم.آي لجم درمياد تا از در دستشويي ميام بيرون بايد با يكي سلام عليك كنم.آي لجم درمياد كه حد نداره!
- داشتم فكر مي كردم چند ماه پيش بعد از شنيدن يك حرفي كه خيلي برام سنگين بود،دقيقا يك روز تمام از شدت سردرد افتادم توي تخت و فقط ميتونستم كشون كشون خودم رو تا دستشويي بكشونم و گلاب به روتون...فرداش هم وضعم همين بود.بعد از رفع يكسري سوتفاهم ها،انگاري از خواب بيدار شدم.از اون روز به بعد شدم عين يه سيب زميني.پوستم خيلي كلفت شد.دلم خيلي خيلي شكست.ولي خوب...الان ديگه به راحتي نمي شکنم.اون حرفي كه فكر مي كردم اگه بشنوم ديگه كارم تمومه رو شنيدم.همون حرفي كه از شنيدنش وحشت داشتم.شنيدمش ولي نمردم.كارم هم تموم نشد.بلكه از چند روز بعدش خوش و خرم زندگيم رو كردم.انگاري شنيدن اون حرف من رو در مقابل خيلي چيزها واكسينه كرد.انقدر برام سنگين بود كه خيلي چيزهاي ديگه اصلا مقابلش به چشم نميان!خلاصه كه آدميزاد موجود غريبيه!(اين موضوع ربطي به ازدواج و اينكه ممكنه كسي ازدواج كرده باشه و يا يه رابطه جديدي رو شروع كرده باشه ربطي نداره!لطفا سوءبرداشت نشه.)
پ.ن:دلم تختم رو ميخواد.آرامش اتاقم و يه بغل مهربوني با پاستيل تمشكي و توت فرنگي و لواشك و كره بادام زميني ...
اضافه شده در ساعت ۱۵:۱۲:یه جمله دیگه که از خودم در کردم و الان یادم اومد:تا وقتی نخوای بری کسی بهت نمی گه بمون!!!
یک اصل کلی که تا وقتی سرم به سنگ لحد بخوره هم یادم می مونه:
وقتی با یه کسی مشکل دارم(هر کسی که میخواد باشه هیچ فرقی نمی کنه)فقط و فقط و فقط باید با خودش این مشکل رو حل کنم.یعنی توی یه ارتباط دونفره فقط و فقط باید همون دونفر باشن که راجع به مشکلشون حرف میزنن.همچین که پای نفر سوم(هرکسی میخواد باشه.از مشاور گرفته تا خاله و خانباجی)اومد وسط کار تمومه و گند زده میشه به همه چیز!!!
شخص سوم فقط میتونه راهنمایی کنه.هرگز و هرگز نباید سعی کرد که به جای نفر دوم رابطه با اون نفر سوم حرف زد.نفر سوم فقط باید بیرون از گود باشه.مثل یه داور که بیرون از تشک نگاه می کنه و نظاره میکنه و اگه لازم شد اخطار میده.ولی جای اون دونفر بازی نمی کنه!
جای نفر اول و دوم توی گوده.نفر سوم هرگز نباید بیاد توی گود.توی گود فقط جای دونفره.توی گود میشه خندید.میشه گریه کرد.میشه بغل کرد.میشه جنگ و دعوا کرد.میشه کشتی گرفت.هرکاری میشه انجام داد.میشه زندگی کرد.ولی یادم باشه توی گود فقط جای دونفره.همچین که نفر سوم هم اومد توی گود همه چیز به هم میریزه و جای همه جا به جا میشه!
دیروز یه روز عجیب بود.عجیب و به یاد ماندنی.دیروز بدون برنامه ریزی قبلی به همه اون چیزهایی که توی ذهنم بودن رسیدم.به همه اون چیزهایی که توی پست قبل نوشتم رسیدم.یه قرار ملاقاتی که خیلی وقت بود میخواستم بذارم و نشده بود یهو جور شد.در عرض پنج دقیقه اون برنامه جور شد و به اون قرار رسیدم.از اون لحظه ای که تصمیم گرفتم تا اون موقعی که سر قرار نشسته بودم همش یک ساعت طول کشید!!!
اون جشنی که میخواستم بگیرم رو هم گرفتم.البته همونجوری که میخواستم و با تمام اون شرایطی که فکر می کردم دم دست ندارم.اون شرایط یهو جور شد.با اون کسی که دلم میخواست باشم و به نظرم نشدنی بود هم بودم.هرچند که قبلش شرایط به نظرم خیلی غیرقابل دسترس بود ولی خوب در دسترسم شد!
به شهر کتاب و کتاب شعر علی صالحی هم رسیدم!
خلاصه که دیروز روز آرزوها بود.خیلی عجیب بود.به همه اون سه نقطه هایی که پست قبل نوشتم رسیدم!!!
تمام اون اتفاقاتی که ریز به ریز توی ذهنم دوسشون داشتم و میخواستم برام اتفاق بیفتن رسیدم و اتفاق افتادن.
خدایا شکرت!
پ.ن:اتفاقات دیروز یعنی اینکه خیلی از خواسته ها شدنی هستن.فقط باید راه درخواستشون رو بلد بود!
خوب اینم از این کار شارت مزخرفی که بالاخره تموم شد.یعنی رسما پدرم دراومد تا تموم شد.چند نا نار سفید به تارهای سفید قبلی هم اضافه شد.توی این تقریبا پونزده روزی که گیر این کار شارت بودم کلی فکر کردم.یعنی دستم و چشمهام مشغول بودن ولی فکرم جای دیگه ای بود.بهتره بگم جاهای دیگه ای بود.به خیلی چیزها فکر کردم و البته نتایج جالبی هم گرفتم.این هم یک تجربه بود که گذشت.ولی به وضوح فرسوده شدن رو حس کردم.هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی.صبحها هر روز با استرس و قبل از اینکه آلارم موبایلم صداش دربیاد بیدار میشدم و میپریدم سمت شرکت.شبها بعد از اینکه وارد پارکینگ خونه میشدم همین که از کنار ستون میپیچیدم و به پارکینگ خودمون میرسیدم میگفتم آخیش یه شب دیگه هم گذشت.بالاخره تموم شد.البته باید بگم خدا رو شکر.چون این یعنی که من کار دارم و بیکار نیستم و خودش موهبت خیلی بزرگیه.
دلم میخواد امشب رو برای خودم جشن بگیرم و اون کاری که دلم میخواد رو انجام بدم تا شاید یه ذره از این خستگیم دربره.ولی خوب متاسفانه نمی تونم.چون اون چیزی که توی ذهن منه یه شرایطی رو می طلبه که خوب من الان دم دستم ندارمش!!!
شاید به جاش برم و برای خودم کتاب بخرم.حتما یه کتاب شعر سید علی صالحی رو بخرم.شاید برم عطر بخرم و شاید هم به تلافی این دو هفته که ساعت ده شب از شرکت میومدم بیرون امروز ساعت چهار و نیم بیام بیرون.شاید خودم رو به یه سینما دعوت کنم.راستش حوصله دوست و در و همسایه رو ندارم.در نتیجه هر کاری بکنم به احتمال خیلی زیاد تنهایی انجامش میدم.البته راستش رو بخواین فقط حوصله یه نفر رو دارم و واقعا دلم میخواد ببینمش و باهاش حرف بزنم و وقتم رو باهاش بگذرونم که خوب...بگذریم...
علی الحساب خوش باشین دوستهای من...
پ.ن:راستی چرا بیشتر دخترهایی که تنها توی آژانس میشینن سرشون رو به شیشه تکیه میدن و غمگینن؟!این دفعه که یه دختری رو دیدین که توی آژانس نشسته بهش دقت کنین.اگه غمگین نبود؟بیشترشون غمگینن!
راستی یادم رفت میخواستم یه چیزی بگم...ظهر آقای آبدارچی نبود و رفته بود بانک.خانوم منشی هم طبق معول نبود!زنگ در رو زدن.همون موقع من داشتم میرفتم گلاب به روتون.خلاصه رفتم و در رو باز کردم.یه آقای جیگول بود که یه کیسه هم دستش بود.کاشف به عمل اومد که ایشون آقای دلیوری هستن و نهار بنده و یکی دیگه از همکاران رو آوردن.فیش غذا رو که بهم داد رفتم توی آتلیه که پول بیارم.وقتی برگشتم و پول رو بهش دادم ازم پرسید این غذا مال شماست؟گفتم بله.پول رو گرفتم و همراه با بقیه پول یه کارت ویزیت بهم داد.اول فکر کردم کارت رستورانه و نگاهش نکردم.ولی بعد با خودم گفتم کارت رستوران که به اندازه کارت ویزیت نیست.خلاصه به کارت نگاه کردم و دیدم نوشته:جینگول جینگولیان متخصص طراحی داخلی.دوتا هم شماره موبایل پایینش نوشته شده بود!با بهت که نگاهش کردم گفت اگه کار معماری داخلی داشتین حتما تماس بگیرین.یه جورایی هم همکار هستیم.منم فقط نگاهش کردم.دوباره گفت شما حالا زنگ بزنین با هم بیشتر صحبت کنیم!!!منم در جوابش فقط خیلی آهسته در رو بستم!
آقایی به اون جیگولی...دلیوری رستوران...کار معماری داخلی...ای خدا... همه رو برق میگیره من رو...
دارم فکر می کنم اگه الان من شوهر داشتم دیگه نداشتم!
مفهوم نبود؟منظورم اینه که وقتی من الان تا این وقت شب هنوز شرکتم اگه شوهر داشتم هم احتمالا دیگه جام توی اون خونه نبود و باید شب هم همینجا می موندم!!!و خلاصه خونه زندگی و شوهر بی خونه زندگی و شوهر!
شاید حکمت این که هنوز مجردم هم همینه.اگه شوهر داشتم که نمیشد تا این وقت بمونم شرکت.هر وقت مثل بچه آدم هشت و نیم صبح اومدم و چهار نیم (نهایت پنج)رفتم خونه اونوقت شاید یه دری به تخته ای خورد و منم صاحب سر و همسر و خونه زندگی شدم!!!
الان آقایون هم رفتن خونه و دارن در کانون گرم خانواده به سر می برن.اونوقت من...یه دختر عزب اوقلی...این وقت شب توی شرکت...هی هی هی...
ولی خداییش عجب کارمند خوب و مسئولی هستم هاااا
پ.ن:طبق معمول وقتهایی که تا دیروقت می مونم شرکت دلم گرفته و دچار هزاران نوع کمبود از نوع عاطفی و لوس دردانه شدم...
هل من ینصر ناصرنی؟!
اصولا روزهایی که شارت باشم(هیچ فرقی نمی کنه که مجبور باشم تا دیروقت توی شرکت بمونم یا اینکه روز تعطیل توی خونه مشغول کار باشم و یا اینکه بعد از ساعت کاری شرکت مجبور باشم کارم رو ببرم خونه و ادامه بدم)همیشه یه فانتزی به ذهنم میرسه.البته مواقع گوناگون این فانتزی فرق می کنه.ولی نقطه اشتراک همشون اینه که توشون یه موقعیتی دارم به جز اینی که الان هستم و مشغول کار هستم!
فانتزی این روزهای من و بخصوص امروز اینه:یه زن خونه دار که یه دونه بچه هم دارم.از صبح تا شب توی خونه م و هی خونه رو میشورم و میساب و می پزم و کیک درست کنم و ترشی بندازم و مربا درست کنم...
صبح بعد از روونه کردن آقامون و صبحونه خوردن با ایشون و بیدار شدن نی نی مون و بازهم صبحونه خوردن با اوشون و درست کردن نهار با بچه م(که هنوز مدرسه نمیره و فرقی نمی کنه که دختره یا پسر)میریم خرید.بعدش دوتایی نهار میخوریم و می خوابیم.عصر که شد هم میریم باهم پارک.غروب هم که آقامون اومد خونه سه تایی باهم شام میخوریم و با بچه مون بازی می کنیم.بچه جونمون که خوابید دوتایی میشینیم و باهم حرف میزنیم.من ظرفها رو میشورم و آقامون هم پشت میز آشپزخونه میشینه و با من حرف میزنه.بعدش هم توی بغل هم و ولو روی کاناپه عشقولانه در می کنیم.
بعدش طبق عادت همیشگیم که شبها میرم حموم من میرم حموم.توی این فرصت آقامون ایمیل چک می کنه و کارهای شخصیش رو انجام میده.بعدش دوتایی میریم توی اتاق نی نی مون و میبوسیمش.بعدش هم میشینیم برای زندگیمون حرف می زنیم و برنامه ریزی می کنیم.مثلا برنج داره تموم میشه.فردا شب مامانت اینها رو بگیم بیان و ...
خلاصه از همین روزمره گیهای معمولی که گاهی خیلی دلم میخوادشون.
بعدش هم میخوابیم(نکنه میخواین اینجاش رو هم تعریف کنم؟!!!)
خلاصه که الان که شارت هستم این فانتزی توی مغزم وول میخوره و هی داره غلغلکم میده!!!
البته تا دلتون بخواد من فانتزی های مختلف دارم هاااا.ولی الان فقط همین رو میخوام.یه خونه گرم و روشن.با یه آشپزخونه که پشت پنجره ش گلدونهای کوچولو باشه و یه میز کوچولو هم وسطش و یه خونواده کوچیک ولی همراه.خونواده ای که مال خودم باشه!!!یه زن ساده...
.
.
.
كدام قله كدام اوج ؟
مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بام های آفتابیتان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میامیزد
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش
ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جارو ها
مرا پناه دهيد اي تمام عشق هاي حريصي
كه ميل دردناك بقا بستر تصرفتان را به آب جارو
به آب جادوو قطره هاي خون تازه مي آرايد
.
.
.
خوب استراحت تموم شد.من دیگه برم.فعلا Я устал