خوب خوب خوب، اینم از سال هشتاد و هفت که دیگه داره نفسهای آخرش رو می کشه!سال هشتاد و هفت به سرعت برق و باد گذشت.هنوز باورم نمیشه چند ساعت دیگه وارد سال هشتاد و هشت میشیم.خیلی خیلی سریع گذشت...
خدا رو شکر می کنم که توی این سال تلفات جدی نداشتیم.خدا رو شکر می کنم که خودم و اطرافیانم و خونواده م حداقل ظاهرا سالم هستیم.
سالی که گذشت سال بدی نبود ولی عالی هم نبود ودر عین حال پر از تجربه و یادگرفتن بود.ولی مطمئنم و میخوام که سال هشتاد و هشت سال خوبی باشه.میخوام کم کم برم به همون سمت زندگی که میخوام و آرزوش رو دارم.قدمهای کوچیکی رو هم براش برداشتم.از قدمهای کوچیک شروع کردم تا بتونم به آخرش که همون هدفمه حتما برسم.
حال و هوای عید امسال اصلا برام قابل مقایسه با عید پارسال نیست.چه حالی داشتم پارسال...پوف...
برای همه مون آرزوی سالی سرشار از سلامتی و آرامش و برکت میکنم.امیدوارم همه مون به آرزوهای به حقمون برسیم و حتی اگه قرار نیست برسیم هم خدا برامون با خیرش کنه و ما رو بهشون برسونه و یا کلا بیخیالمون کنه.(برای خدا که کاری نداره، مثلا خداست!)
ممنون از تبریکات و محبتها و همراهیهای همیشگیتون.مواظب خودتون باشین.عیدتون مبارک.لبتون خندون.دلتون شاد.در پناه حق.
پ.ن:در ایام تعطیلات کرکره اینجا بالاست و چراغش هم روشنه!
با خودم عهد کرده بودم به جز موارد ضروری اینجا چیزی درباره خودم و روابط شخصیم و چی شد که اینجوری شد و چرا اونجوری شد و ...ننویسم، ولی بعد از خوندن کامنتهای خصوصی و عمومی پست قبل، متوجه شدم انگار الان هم یکی از اون ضرورتهاست!
من با سسل مشکل خاصی نداشتم.اون هم ظاهرا با من مشکل خاصی نداشت.دلیل این تصمیمی که گرفتیم و استارت اولیه ش رو من زدم، فقط و فقط تفاوت در دیدگاهها و برنامه زندگی در آینده بود.من این تصمیم رو در موقعیتی گرفتم که خیلی فشار و استرس از همه طرف سرم هوار بود.همیشه فکر می کردم وقتی یه کسی رو دوست داری و تا حدی هم باهاش تفاهم داری، پس به خاطرش میتونی حتی راه زندگیت رو تغییر بدی.شاید این کار شدنی باشه ولی الان فهمیدم که برای من شدنی نیست.(حداقل فعلا)پس همچین توقعی از طرف مقابلم هم ندارم و فعلا هم ندارم.من از سسل نه بدی دیدم و نه بی احترامی که بخوام به خاطرش ازش جدا بشم.توی اون مدتی که باهاش بودم جز احترام و مجبت و خوبی چیزی ازش ندیدم.همیشه حمایتهاش و محبتهاش رو حس میکردم.خوب ما هم دوتا آدمیم مثل بقیه.تفاوت داشتیم.از دست هم دلخور میشدیم.ولی دلخوریمون اونقدر نبود که بخواد باعث به هم خوردن رابطه بشه.توی اون چهار سال و نیمی که باهم رابطه نزدیک و تعهد داشتیم ، حتی یک شب هم باهم قهر نبودیم.هرچی بود زودی تمومش می کردیم.البته از حق نگذرم که بیشتر مواقع از سمت اون تموم میشد.یعنی اون بعد از دلخوری خیلی آروم برخورد می کرد و همین من ِ جری و عصبی رو آروم می کرد و ...
من الان نه از دستش ناراحتم و نه دلخور و نه ازش بغض و نفرت و کینه ای به دل دارم.آخه دلیلی نداره از آدمی که جز خوبی کاری در حق من نکرده، فقط و فقط به خاطر اینکه نظرش با من فرق می کنه کینه و بغض داشته باشم.
در کمال آرامش و احترام این تصمیم گرفته شد.مثل همیشه براش برکت و شادی و سلامتی و آرامش میخوام.براش همه خوبیهای دنیا رو میخوام.
الان هم از هم بیخبر نیستیم.توی مهمونیها همدیگه رو می بینیم.با هم تماس داریم.و خلاصه یه رابطه ای بینمون شکل گرفته که به قول من نه دوست پسر/دختریه و نه دوست معمولی و به قول اون یه شکل سومی از رابطه س که اسمی هم هنوز نداره!
و من هنوزم محبتهاش رو دارم حس می کنم و میبینم و با تمام وجودم لمس می کنم.محبتهایی که از جنسی هستن که شاید توی این روزها بین مردم کمتر می بینم.محبتهایی که خیلی بیشتر از اون چیزی هستن که من دارم انجام میدم.نمونه ش همین امشب که با تمام کار زیادی که داشت و آلرژی که داشت، من رو برداشت برد تمام مغازه های لوستر فروشی دور و اطراف و حتی دورتر که من آباژور مورد نظرم رو انتخاب کنم.کما اینکه این پروسه دیروز در روز چهارشنبه سوری در حالیکه آلرژیش وحشتناک اذیتش میکرد، اتفاق افتاد و شبش هم چهارشنبه سوری بود و مراسمش و ...خیلی روزها و اتفاقهای دیگه و دیگه...
من همه اینها رو نه تنها میبینم، بلکه با بند بند وجودم حس می کنم...هنوز هم تنها کسیه که توی زندگیم (با همه اون اتفاقها و فاصله های احتمالی)بهش بیشتر از همه اعتماد دارم و باهاش مشورت می کنم.
و یه نکته دیگه اینکه واقعا از نوشته های من اینجوری برمیاد که من همش غمگین و افسرده و ناراحتم؟!!!!اصلا اینجوری نیست.منم مثل همه آدمها، شادی دارم، غم دارم.ممکنه یه روز غمگین باشم.و کلا چون در لحظه تغییر حالت میدم، ممکنه با یه اتفاق خیلی کوچیک از حال بد به خوب برسم و بالعکس.خلاصه که من دارم زندگیم رو می کنم.سرکار میرم.با همکارهام بگو بخند می کنم.با دوستهام بیرون میرم.کتابهای مورد علاقه م رو می خونم..خونه فامیل میرم.با دوستهام میرم مهمونی و ...من زانوی غم به بغل نگرفتم.من زندگیم رو فریز نکردم.من دارم زندگی می کنم و خدا رو از این باره هزاران هزار بار شکر می گم.
پارسال با همه اتفاقهای به ظاهر بدی که افتاد و تصمیمات شاید درست و شاید غلطی که گرفتم، به من کلی درس داد.توش کلی نکته بود.و حتی باید بگم من الان که تقریبا یکسال از بحران اون روزها گذشته خدا رو بابت اون اتفاقها هم شکر می کنم.چون حتی باعث شدن من خوردم رو بهتر و بهتر بشناسم و ...
و امروز که تقریبا پنج سال و نیم از آشنایی ما میگذره(هر چند یک ساله که نوع رابطه مون فرق کرده)هنوز خدا رو شکر می کنم که ما رو سر راه هم قرار داد.چون برای من پر از رشد بود و هست و همیشه بابت همه کارهایی که برای من کرد ازش ممنون خواهم بود و امیدوارم که برای اون هم اینجور بوده باشه و حتی یه کوچولو اون هم این حس رشد رو داشته باشه!
پ.ن:دلم میخواست این موارد رو بنویسم و یکبار برای همیشه شفاف سازی کنم که من نه از سسل کینه ای به دل دارم که بخوام نفرینش!کنم و نه زانوی غم به بغل گرفتم.من دارم زندگی می کنم.زندگی جریان داره...
کم کم داره عید نزدیک میشه.هرچند من هنوز بوش رو حس نکردم.ولی شلوغی خیابونها داره همین رو میگه.چقدر سال هشتاد و هفت سریع گذشت.مثل برق و باد.انگاری همین دیروز بود که اسفند پارسال اومد با اون حال و هوای مزخرف و گندش!
درسته که امسال خیلی خیلی خیلی سریع گذشت ولی خوب حداقل نه خوب بود و نه بد.یه جورایی خنثی بود و من به همین هم راضی بودم.چون فکر می کردم خیلی بد باشه که خدا رو شکر نبود!
پ.ن:کامنتدونی این پست رو با تایید باز میذارم که هر کدوم از دوستهایی که مشغول خصوصی نویسی هستن اگه دلشون خواست رمز عبورشون رو برام بذارن.چون نمیدونستم کی ایملش رو چک میکنه و کی چک نمیکنه در نتیجه ایمیل نفرستادم و گفتم اینجا اعلام کنم.پیشاپیش ممنونم!
پريروز:چه احساسي بهت دست ميده وقتي در اوج كار زياد، مياي يه چند دقيقه چايي بخوري و به خودت استراحت بدي و همزمان ميشيني يه سري مدل لباس شب نگاه مي كني و در همون حال همون همكار آقايي كه با هم دارين روي اين پروژه كار مي كنين سربرسه و بياد بالاي سرت.بعدش تو هر كاري كني كه اون صفحه مدل لباس رو ببندي،كامپيوتر طبق معمول اينجور مواقع و بر اساس قانون مورفي، هنگ كنه و از اون صفحه نياد بيرون.و همكار جان همچنان بالاي سرت زل زده باشه به خانوم مانكني كه لباسي پوشيده كه البته كاش نميپوشيد و تو هم داري بهش لبخند كج تحويل ميدي!بعدش هم كه بالاخره كامپيوترت از هنگ درمياد و صفحه رو مي بندي و صفحه دسكتاپت نمايان ميشه،درحاليكه همكار جان همچنان بالاي سرته،با این عكس كه عكس بك گرند كامپيوترته مواجه ميشه!و احتمالا الان داره با خودش فكر مي كنه خانم رزيان چند سالشه كه همچين عكسي رو روي دسكتاپش گذاشته.(خوب چيه؟اين عكس رو كه ميبينم روحم تازه ميشه!)
ديشب:چه حسي داري وقتي توي نامزدي خواهر گلي خانوم جان هستي و دوتا بشقاب كيك دستته و داري ميبري كه به مهمونها تعارف كني و همزمان دامن لباست رو كه خيلي بلنده و به نگينهاي ريز ريز روي كفشت گير مي كنه رو هم گرفتي بالا و با لبخند ژكوند داري از جلوي عروس و داماد رد ميشي و ميري كه كيك رو به مهمونها بدي و همزمان احساس مي كني يه چيزي پشتت صدا داد و همزمان يه احساس خاصي بياد سراغت و متوجه بشي اي دل غافل ايني كه صدا داد،صداي زيپ تاپته كه از پشت تاپت به صورت یکسره از بالا تا پایینه و انگاري داره باز ميشه!صحنه رو تجسم كنين:يه رزي در حالي كه دو تا بشقاب دستشه و با يكي از دستهاش علاوه بر بشقاب كيك،دامنش رو هم گرفته بالا و داره ميره و يهو زيپ تاپش مياد پايين،درحاليكه تاپش دكلته هست و به هيچ جا بند نيست و البته زيرش هم هيچي!(به اين كلمه هيچي دقت كافي را مبذول بدارين)نپوشيده و اگه تاپ بيوفته....!خلاصه نفهميدم چه جوري بشقابها رو دادم به دخترخاله گلي جان و دستم رو گرفتم به تاپم و به يه دست ديگه هم پشتش رو گرفتم تا بيشتر باز نشه و هراسون دنبال گلي گشتم و دويديم توي رختكن و گلي جان زيپم رو كشيد بالا.فكر كن اگه يه ذره ديرتر جنبيده بودم چه رسوايي عظيمي به بار ميومد!!!
امروز:صبح دارم با آقاي همكار(همون آقاي همكاري كه پريروز من رو در حين ديدن عكس مدل لباس ديد)صحبت مي كنم ولي ايشون به جاي اينكه به من نگاه كنن زل زدن به موهاي جلوي روسريم كه ريخته روي صورتم.منم انقدر از اين حالت بدم مياد كه وقتي با كسي صحبت مي كنم به جاي اينكه به چشمها يا دهن من نگاه كنه،يه جاي ديگه زل بزنه!هي سعي كردم حواسش رو پرت كنم كه ديدم نخير،طرف تو باغ نيست!منم طي يه حركت ناگهاني يهو روسريم رو تا بالاي ابروهام كشيدم پايين.خودش فهميد كه من انگاري دارم قاطي مي كنم و خلاصه بالاخره نگاهش رو به چشمهام دوخت.حالا فكر كن من كلي حرف زدم،بعدش ايشون برگشتن مي گن:پريروز موهاتون اين رنگي نبود،نه؟!!!منو مي گي،هم حرصم گرفته بود و هم خنده م گرفته بود.بهش مي گم چطور مگه؟ميگه آخه تغيير كرده.مباركه.به اين رنگ چي ميگن؟!!منم با حرص گفتم عسلي.بعد ميگه اااعسلي اين رنگي ميشه؟خانومم هي ميگفت ميخواد بره عسلي كنه ها.بهش بگم زودتر بره.خيلي خوشرنگه.بعدش هم خداحافظي كرد و رفت!!!
چند دقيقه بعد تلفن زد كه راستي خانم رزيان نقشه ها چي شد؟!!
فردا و فرداها:خدا به خير بگذرونه!
پ.ن:پريشب يه چيزي راجع به يه كسي شنيدم كه باورم نميشد!تمام پريشب رو انقدر در بهت و حال بد شنيدن اون خبر بودم كه نتونستم بخوابم.هم باورم نميشد يه آدم ميتونه انقدر پست باشه.(اونم با اون سن و سال بالا)و هم به حسهام ايمان آوردم كه تمامي اون احساساتي كه موقع ديدن اين آدم بهم دست ميداد و تمامي افكاري كه توي ذهنم ميومد و من پسشون ميزدم و فكر مي كردم اشتباه هستن و فقط ناشي از بدبيني و حساسيت من هستن، درست هستن!
يه وقتهايي فكر مي كنم اين زير شكم واقعا چه نقش تعيين كننده و مهمي توي زندگي ايفا مي كنه كه گاهي به خاطرش بزرگترين چيزها هم زيرپا گذاشته ميشه و باعث ميشه چه كارهايي صورت بگيره و چه پيشنهاداتي داده بشه!
واقعا به هيچ كسي نميشه اطمينان كرد.مردم هزاران هزار لايه دارن كه حتي يكيش رو هم حتي نصفه و نيمه بهت نشون نميدن.حتي اونهايي كه بهت خيلي نزديكن و سن و سالي همسن مامانت دارن!!!
خداییش این آدمیزاد عجب موجود عجیبیه.(البته به قول یه عزیزی میگه نگو آدم.بگو من، بگو رزی.منهم همیشه میگم من که آدم نیستم.من از تبار حوا هستم!)انگاری هرچی بیشتر لذت میبره، بیشتر میخواد.مثلا خود من، امروز غروب، بعد از تقریبا گذروندن بیست و چهار ساعت دوست داشتنی و لذتبخش الان دلم همچین گرفته که هرکی ندونه فکر می کنه چه مصیبت عظیمی بر سرم هوار شده!جدا چرا اینجوریه؟!و البته یه ترسی هم توی دلم هستش که دقیقا نمیدونم علتش چیه!
طی تحقیقاتی که من کردم یکی از دلایلی که بعداز خوشی باعث میشه آدمها دلشون بگیره و توی هم برن، تموم شدن اون خوشیه هستش.میدونم که خیلی مسخره هستش و وقتی هی خوشی هست باید قدرش رو دونست و ازش استفاده کرد.نه که بعد از تموم شدنش حسرت به دل نشست.همه اینها رو میدنم ولی خوب نتیجه تحقیقات من این رو میگه دیگه.البته درستش اینه که اون لذت رو ببری و خوش باشی و از ترس تموم شدنش یه وقت کاری نکنی که همون موقع هم زهرمارت بشه.اینها درست ولی این غمی که من میگم بعد از گذروندن این خوشی هستش.مال همون وقتی که دیگه تموم شده و ...
البته در مورد من الان فقط این قضیه صدق نمیکنه.چند تا علت دیگه ای هم داره.البته هرچی فکر می کنم میبینم یکی از این علل مال دیروز و پارسال نیستش که تازگیشون باعث ناراحتیم بشه.بلکه حداقل یه بیست سالی میشن که همراه من هستن و اگه درست شدنی بودن تا حالا درست شده بودن و البته درست کردنشون از عهده من خارجه.ولی نمیدونم چرا هر وقت یادشون میفتم بازم دلم میگیره!
خلاصه امروز غروب همه موارد بالا به همراه موارد دیگه ای که معلوم بودن و مواردی که خودم هم نمیدونستم چی هستن و هرچی همه وجودم رو زیر و رو کردم و به نتیجه ای هم نرسیدم و البته بعد از گذروندن تقریبا بیست و چهار ساعت لذتبخش، دچار این دلگرفتگی شدم و اندوهی بر من فائق آمد.از اون مواردی هم بود که برخلاف خیلی از موارد مشابه دلم میخواست یکی بود و باهاش حرف میزذم و میرفتیم یه جایی میشستیم و یه چیزی میخوردیم.از شانس من هم همه اونهایی که حال و حوصله شون رو داشتم یه جورایی گیر بودن.منم دیدم اینجوری پیش بره داغون میشم.خلاصه زدم به خیل خروشان مردم جان بر کفی که به سمت تجریش روان بودن.یه شونصد ساعت طول کشید تا این یه ذره راه تا تجریش رو برم.هوار کیلومتر قبل از تجریش هم پارک کردم و دستهام رو کردم توی جیب کاپشنم و د برو که رفتی.مردم همیشه در صحنه حاضر هم مشغول خرید و سر و کله زدن بودن.منم با وجود لیست خرید بلندبالایی که توی کیفم بود، فقط یه سرویس گردنبند و گوشواره فیروزه (که توی لیست هم نبودن!)برای خودم خریدم و با یه لیوان ذرت مکزیکی در دست، سلانه سلانه برگشتم سمت ماشین و بعد از یه تماس تلفنی و مقادیر زیادی خیط شدن، خوابالو برگشتم سمت خونه.توی راه هم به دونفری که خیلی وقت بود میخواستم زنگ بزنم و هی نمیشد زنگ زدم که البته تغییری توی حالم ایجاد نشد.(البته همچین توقعی هم نداشتم!!!)
خوردن، خوابیدن، خرید کردن، بوس و بغل و عشقبازی و ...(جای سه نقطه خودتون کلمات لازم رو بذارین!)، مسافرت رفتن، ورزش کردن، نقاشی کردن، ساز زدن، آشپزی کردن، درست کردن هنرهای دستی و تجسمی، کار با کامپیوتر و لوازم الکترونیکی، بودن در کنار خوانواده و یا هر عزیز دیگه ای، موسیقی گوش کردن، کتاب خوندن، باغبانی، رانندگی و هوارتا کار دیگه میتونن لذت باشن.هر کدومشون و یا چندتاشون برای هر کسی لذت بخش هستن.
لذت برای من یعنی...
پ.ن:در کمال مسرت بعد از باز کردن در لپ تاپ جان متوجه شدم که بر اثر تموم شدن شارژ لبی جون(اشاره به لپ تاپ جون)لبی جون خاموش شده و تمام صفحه هایی که باز بوده هم بسته شده.از جمله اون صفحه ای که توش داشتم یه قالب جدید برای وبلاگ جون درست می کردم.و البته ازش بک آپ هم نداشتم!!!هی هی هی روزگار.آخه این چه ضدحالی بود که امشب با این لب و لوچه آویزوون به من وارد کردی؟الانه که لب و لوچه آویزوونم کم کم روی زمین کشیده بشه!
راستی این پست اولین پست منه که توی مایکروسافت ورد به روز شده و پابلیش میشه!هوراااااااااا!
اضافه شده در دقایقی بعد:هی هی هی وقتی از توی ورد پابلیش می کنم امکان اینکه نظرها رو ببندم وجود نداره.در نتیجه مجبورم دوباره بیام و از توی خود بلاگفا نظرات رو ببندم.یه بار هم که اومدم از تکنولوژی جدید استفاده کنم دیدم فعلا به کار من نمیاد!!!هی هی هی...اصلا من رو چه به وبلاگ نویسی؟همون دفترچه یادداشت برام بهتره فکر کنم!
بعدتر نوشت:سردمه.دارم یخ میزنم.چرا؟!!!!