تبليغاتX
رزسفید
رزسفيد
روزمرگيهاي من
سه شنبه سی ام تیر 1388
Cancer-16

این چند روزه از هرجا رد شدم حجله و یا پارچه مشکی دیدم که سر یک کوچه یا به دیوار خونه ای آویزوون بود و همشون هم مربوط به سقوط هواپیمایی بودن که هفته پیش سقوط کرد.اغلبشون هم چند تایی بودن و اعضای یک خانواده...
خیلی دردناکه که عزیزت بره و دیگه برنگرده و ازش هیچی باقی نمونه.هرچند من خودم اعتقاد دارم وقتی یکی میمیره دیگه جسمش مهم نیست.هر وقت هم بخوام برای کسی که فوت کرده دعا بخونم و یا یادش کنم اصلا لزومی نمیبینم که برم سر مزارش.چون به نظرم جسم از بین میره و اون چیزی که باقی می مونه روح هستش.یه جورایی هم اصلا دلم نمیخواد برم سر مزار.تصور اینکه کسی که بوده و الان نیست و اون زیر توی خاک خوابیده و داره ذره ذره جسمش تجزیه میشه عذابم میده.
با این اعتقادی که دارم ولی بازهم تصور اینکه یه کسی منفجر بشه و ازش هیچی باقی نمونه به نظرم خیلی دردناکه...
این چند روزه هم با دیدن این پارچه های سیاه و حجله ها دارم به این فکر می کنم که اطرافم چه آدمهایی بودن و الان دیگه نیستن.منفجر شدن و ...به جای هر کدوم از اونها میتونستم من باشم و یا هر کس دیگه ای...مثل اون کسایی که توی این یک ماهه مردن...می تونستم من باشم که توی خیابون گلوله میخورم...مرگ خیلی نزدیکه...خیلی خیلی زیاد...

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
Cancer-15

حمید هامون عزیز خسرو شکیبایی عزیز یک سال از نبودنت گذشت...زود گذشت.خیلی زود...روحت شاد...یادت گرامی...جات همیشه توی سینمای ایران و قلب اونایی که دوستت دارن خالیه...
پ.ن:صبح به صبح که بیدار میشم اولین چیزی که چشمم میبینه اون پوستریه که چهره خسرو شکیبایی در پس زمینه ش طراحی شده و روش شعری از سهراب سپهری نوشته:یاد من باشد تنها هستم...تنهایی شکیبایی میخواد...شکیبا باش...شکیبا...

جمعه بیست و ششم تیر 1388
Cancer-14

- هیچ موقع فکر نمی کردم روزی برسه که پیگیر خطبه های نماز جمعه باشم و از شدت استرس اشک بریزم و دست و پام بلرزه!
- روزهای عجیبی دارن میگذردن...خیلی عجیبن...
- مهدی آذر یزدی، فرخ لقا هوشمند و حالا هم اسماعیل فصیح دوست داشتنی...چقدر کتاب زمستان 6۲ و درد سیاوش رو دوست دارم.
- چه خبره؟چرا تازگیها انقدر آدم میمیره؟!غلط نکنم عزراییل هم توی این شرایط کم آورده و بدجوری افتاده به اضافه کاری!
- من موندم این مغز چیه و یه لخته خون اندازه سر سوزن چه بلایی سرش میاره که انقدر عملکردش تغییر می کنه و باعث میشه تصورات عجیب و غریبی در فرد به وجود بیاره؟!
- استرس دارم نافرم...دلم میخواد برم یه جایی که نه خبری از جامعه و مملکت و کشت و کشتار بشنوم و نه خبری از دور و اطرافیان و مصیبتهاشون...خسته شدم...
- پر از حرفم راجع به شرایط و اتفاقات این روزها ولی نمیدونم چه جوری باید بنویسمشون...انقدر خبرهای دردناک شنیدم که دیگه حالم داره از همه چیز بهم میخوره...واقعا که عجب جای خوبی داریم زندگی می کنیم...به به ...به به !
- به همین زودی تیر هم داره تموم میشه.وه که این قافله عمر عجب می گذرد...باورم نمیشه دو سال و سه ماه دیگه باید با دهه بیست خداحافظی کنم و پا به دهه سی بذارم...
- من دارم عوض میشم...این رو دارم با چشمم می بینم و با گوشت و پوست و استخوون و رگ و ریشه و همه وجودم حس می کنم.یه مقداریش آگاهانه و خودخواسته هستش ولی یه جاهاییش هم ناخواسته تغییر کردم و دارم تغییر می کنم...احساسات عجیبی رو دارم تجربه می کنم این روزها...یه حس تازه توی وجودم داره رشد میکنه.به چیزهایی فکر می کنم که هیچ موقع فکر نمی کردم بتونم بهشون فکر کنم و ...
- دیشب رو دوست میدارم.شب خوب و خوشمزه و عزیز و دوست داشتنی بود.ممم ممم...عین یه باغچه کوچولو و پر از گل با صندلی راحتی و یه حوض کوچولو توی کویر بود برام...
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
که با این همه...عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان!

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
Cancer-13

تایم میگیرم که یک دقیقه و سی ثانیه چقدر میشه.به نظر کم میاد.یه وقتهایی هم به نظر خیلی زیاد و کشدار میاد.ولی وقتی یک دقیقه و سی ثانیه طول بکشه که آگاهانه منتظر مرگ باشی اون وقت چه جوری می گذره؟!
همش فکر می کنم اول سقوط کردن و بعد سوختن و یا اول سوختن و بعد سقوط کردن؟!شاید هم خیلیهاشون از ترس قبل از هرچیزی سنکوپ کرده باشن...
خونواده هاشون...دارم خفه میشم...
دارم خفه میشم.این چه اوضاعیه آخه؟!یک ماهه که از در و دیوار داره برای این مملکت غم می باره...خدایا کجایی؟خوابی؟سرت گرمه؟یه نگاهی هم به این گوشه کره زمین بنداز.همینجا پایین این بچه گربه آبی رنگ...ما اینجاییم...تو کجایی؟!
پ.ن:چند نفر دیگه باید بمیرن تا این توولوف های کوفتی از این مملکت خارج بشن؟!روی زمین که با چوب و چماغ میزنن و توی هوا هم...فقط خدا میدونه(البته فکر کنم اون هم دیگه نمی دونه!)

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
Cancer-12

یعنی فقط خدا میدونه روز به روز با این خبرهایی که میشنوم و چیزهایی که می بینم چقدر از اینجایی که دارم توش زندگی می کنم بیزار و متنفر می شم...
اگه قانون و قانون مندی اینه من ترجیح میدم توی جنگل و با قانون جنگل زندگی کنم!!!

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
Cancer-11

اینجا یه چیزی نوشته بودم که بعد از چند دقیقه حذفش کردم...
یه چیزی نوشته بودم درباره اینکه الان دلم چی میخواد و اون ته تهای دلم چه خبره.شاید هم بشه اسمش رو گذاشت یه جور درددل.ولی به خاطر ایمیلهای بشر دوستانه ای!که بعد از بعضی پستها برام فرستاده میشه و محبتهایی! که به سمتم روان میشه و یا احیانا یه ذره دلسوزی که ممکنه توی دل کسی البته به اشتباه به وجود بیاد پاکش کردم...
شاید جای اون خواسته و آرزو همون ته دلم و پیش خودم باشه امن تر باشه!
اگه کسی خوندتش به روی خودش نیاره و شتر دیدی ندیدی.آره داداش خلاصه اینجوریاست...
پ.ن:دلم یه جوریه!!!

جمعه نوزدهم تیر 1388
Cancer-10

اگه این خوابیدنهای زیاد و خوابالو بودن مداوم و گرسنه شدن پی در پی و زود زود و اینکه دلم میخواد همش غذا بخورم و مثل سابق دلم هله و هوله نمیخواد و زیاد زیاد غذا خوردن و زود زود تشنه شدن و نا نداشتن برای حتی یک قدم راه رفتن و خسته بودن های متوالی رو به تنبلی و نقص فنی در یکی از اندامهای تحتانی بدن! بتونم ربط بدم این کبود شدنهای بیخودی و بدون برخورد با جایی رو به چی باید ربط بدم که هر روز سر از یه جای بدنم در میارن؟!
آیا من حالم خوبه؟!

دوشنبه پانزدهم تیر 1388
Cancer-9

یعنی الان انقدر عصبانیم که حد و حساب نداره.یعنی چی فردا فقط شرکتهای دولتی تعطیلن؟اگه هوا آلوده س خوب آلوده س و برای همه ضرر داره.من نمیدونم مگه ریه آدمهایی که توی شرکتهای خصوصی کار می کنن یه کپسول اکسیژن خالص بهش نصبه که احتیاجی ندارن که توی این هوای آلوده بیرون نرن؟!کلی خبرها رو زیر و رو کردم که شاید شرکتهای خصوصی هم تعطیل باشن.ولی متاسفانه هیچی پیدا نکردم!به همکارها هم که زنگ زدم دیدم اونها هم همه شاکین ولی خوب ظاهرا شرکت ما با استواری کامل به فعالیت خودش قراره ادامه بده!اونم توی یه محدوده ای از شهر که همینجوری و در حالت عادی یکی از آلوده ترین مناطق تهرانه و حالا با این ریزگردهای کوفتی که سوغاتی عراق و عربستانن دیگه فقط میشه گفت به به به به !
یعنی انقدر دلم میخواد فردا نرم سرکار که حد و حساب نداره.از حقوق که فعلا خبری نیست و همینجوری فی سبیل اللهی باید کار کرد.وقتی پول خبری نیست برای چی باید برم اونجا و عین تراکتور جون بکنم؟!اونم توی این آلودگی هوا که از ظهر که اومدم خونه هنوز گلوم و چشمهام دارن میسوزن.
اگه شنبه و یکشنبه مرخصی نبودم حتما فردا رو نمی رفتم سرکار.ولی چون اون دو روز نبودم مجبورم فردا رو برم!
یعنی انقدر الان پر از خشمم که حد نداره.باید به عقل سلیم اونایی که نشستن و این قوانین رو از خودشون بیرون میدن شک کرد.(یعنی خیلی وقته شک کردم ولی الان دیگه مطمئن شدم)هوای کثیف، کثیفه و برای همه هم به طور یکسان کثیفه دیگه.چه فرقی می کنه تو کدوم شرکت کوفتی دولتی یا خصوصی کار کنی!
اه اه اه...
پ.ن:به جان خودم این قضیه تعطیلی و آلودگی هوا بدجوری بو داره و بو میده هااا...از اون لحاظ می گم ها!!!

دوشنبه پانزدهم تیر 1388
Cancer-8

یک توصیه دوستانه:
هر چقدر هم مثل من به اوضاع دل و روده و مزاجیتون مطمئن هستید که اون چیزهایی که مزاج اغلب آدمها رو شل و سفت می کنن و تولید طوفانهای اسیدی می کنن، روی شما اثر ندارن، بازم عقل سلیم حکم می کنه وقتی قراره یه شب بری مهمونی، صبحش نشینی و یه پاتیل آلو بخوری تا بعدش هم دل و روده ت بر خلاف همیشه به قل قل بیوفته و ندونی چه غلطی بکنی و توی مهمونی هم وقتی همه دارن بالا پایین می پرن تو هی به خودت بپیچی!!!

جمعه دوازدهم تیر 1388
Cancer-7

یکی از اتفاقاتی که بعد از سکته کردن مامانم(حدود یک سال و هشت ماه پیش که منچر به از دست دادن قسمتی ار حافظه ش و کند شدن حرکاتش شد.البته همه اعضای بدنش کار می کنه.حافظه ش هم بهتر شده ولی خوب کلا خیلی اسلوموشن شده.)برای من افتاد این بود که آشپزی و خانه داریم رشد کرد و مهمونی هامون افتاد به عهده من.الان توانایی این رو دارم که مهمونی های بزرگ بدم و اصلا هم هول نشم و وقت کم نیارم.البته من همیشه آشپزی رو دوست داشتم و مهمونی هم میدادم ولی خوب در حد دوستانه و در حد تولد بازی بوده.اما الان به راحتی می تونم از پس یه مهمونی بزرگ خانوادگی بربیام.
نمونه ش هم همین امروز که نهار خانواده پدری عزیزم مهمون ما هستند و حدود چهل نفری میشن و من الان همه کارها رو کردم و میز رو هم چیدم و منتظر مهمونهاییم و دارم وبلاگ مینویسم.تازه یک سری کار از شرکت آوردم خونه و باید تا فردا تمومش کنم و ببرم شرکت!
غذاهایی که درست کردم هم:زرشک پلو مجلسی همراه با خلال بادوم و پسته، خوراک مرغ، چیپ چاپ(یه غذای چینی که از خلال بادمجون و کدو و هویج و فلفل دلمه ای و جوانه گندم و سویا سس و پیاز و توفو* درست میشه)، سوپ جو، لازانیای با توفو، کشک بادمجون، حمص** و خورشت کاری با پنیر کورد***  و راتاتوی ****می باشند.که البته همراه ماست و خیار و سالاد کلم، سالاد فصل و ژله پرتقال گیاهی و کیک سیب و هویج و گردو سرو می شوند.
البته همه اینها رو در حالی درست کردم که دندونم از دیشب یه بند درد می کرد و البته هنوز هم درد میکنه.به هر حال کیترینگ رزی برای مهمانیها و مراسم شما در خدمت شماست.با این اوضاع نابسامان اقتصادی بهتر کم کم از کار دفتری بیام بیرون و برم دنبال کار شکم که همیشه طرفدار داره.آره داداش درسته مجردم ولی خوب زندگی خرج داره!
*توفو:جایگزین گوشت قرمز هستش که گیاهیه و از سویا تهیه میشه.
**حمص:یه غذای لبنانیه که از نخود پخته شده له شد و ارده و روغن زیتون درست میشه و بسی فراوان هم لذیذه.
***پنیر کورد:یه نوع پنیریه که به عنوان گوشت در خورشتها به کار میره و البته وقتی سرخ میشه وا نمیره.
****راتاتوی:یه نوع غذای فرانسویه که از کدو و بادمجون و گوجه و سیر و فلفل دلمه ای و پیاز و پنیر پیتزا درست میشه و اسم یه کارتون خیلی قشنگ هم هست که اسم اون هم از همین غذا گرفته شده.
درسته من حدود یک ساله که گیاهخوار شدم ولی خوب بقیه که گناهی ندارن.برای همین هم فقط خوراک مرغ درست کردم و بقیه غذاها رو با پروتئین گیاهی درست کردم!
پ.ن:زندگی جاریه حتی در این روزهای نکبتی و پر از بکش بکش و ظلم و زور!

دوشنبه هشتم تیر 1388
Cancer-6

-برق داریم ولی هی قطع میشه و هی وصل میشه.موبایل داریم ولی هر روز یه ساعتهایی قطع میشه(حالا اگه توی این هیرو بیری یکی مث من یه روزی بیاد خونه و مامانش خونه نباشه و هواس مامانش هم به خاطر سکته ای که کرده خیلی جمع نباشه و موبایلها هم قطع باشه و دستت به جایی بند نباشه.اون وقت چه به روزت میاد تا مامانت رو پیدا کنی بماند!!!البته من مامانم رو در حال قدم زدن اطراف خونه مون پیدا کردم.البته بعد از دو ساعت و نیم دنبالش گشتن دیوانه وار همراه با عربده و زارزار فراوون و اون هم تک و تنها)سرویس اس ام اسم که سه هفته س قطعه.اینترنتمون که به هندل گفته زکی.حقت رو توی روز روشن میخورن و تازه کتکت هم میزنن.حرفهات رو تلفنی شنود هم می کنن.تازه کلی کارهای خوب خوب دیگه هم می کنن!به به.دیگه چی میخوای آخه؟کجا بریم از اینجا بهتر؟هی می گن جمع کن برو.اینجا جای موندن نیست.کجا برم آخه از اینجا بهتر؟هاااان؟!
-هر شب صدای الله اکبر که میشنوم یه بغضی میاد توی گلوم که اون سرش تا پیداست...دلم میسوزه...
-چقدر خوبه که توی این روزهای تلخ و سیاه و پر از عبوسی هنوزم کسی حاضره در حالیکه خودش حال و روزش تعریفی نداره برنامه ش رو یه ذره دیرتر بندازه تا حالت رو بهتر کنه...
-دیشب خیابون شریعتی از میرداماد به پایین یه جوی حاکم بود و از میرداماد به بالا یه جو دیگه.پایین میرداماد مردم کتک میخوردن و گاز اشک آور نوش جان می کردن و بالای میرداماد هم مردم ذرت مکزیکی میخوردن و خرید می کردن.چه جالب.توی یه خیابون به فاصله چند متر نوع زندگی ها فرق می کنه.اون وقت چه جوری میشه توقع داشت مردم شهرهای مختلف از حال هم باخبر باشن؟!
-صبح خوابالو بلند شدم و رفتم شرکت.(البته از زمانی که مناظره های تلویزیونی کاندیداهای محترم شروع شد من دچار خوابالودگی مفرط تر از قبل شدم.چون خود مناظره ها یک طرف و نقد تلفنی بعدش با دوستان محترم هم یک طرف.بعدش هم که حمایت توی خیابونها و  بعدش هم جریانات بعد از انتخابات و توهم و ترس و وحشتی که بر من فائق آمده و نمیذاره شبها بخوابم همه و همه باعث شدن که من خیلی خیلی خوابالو تر از قبلم بشم)خلاصه توی آیینه که خودم رو دیدم همه چیز معمولی بود.صبح توی آیینه دستشویی شرکت داشتم صورتم رو نگاه می کردم که دیدم پایین صورتم یه ذره متورمه.چند ساعت بعد اون ناحیه قرمز و برجسته شد.تا عصر همینجور قرمزتر و برجسته تر میشد.بعدش هم کم کم سرش سفید شد و آماده ترکوندن.مراحل رشد یک جوش رو به چشم خودم دیدم.کاملا رشدش رو حس میکردم.هر غمی هم همینجوره.ذره ذره رشد میکنه و یه جایی بالاخره از بین میره.به قول شهاب حسینی یا احمد توی فیلم درباره الی:یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!
-نگرانم و ملتهب.هم نگران حال و روز زندگی شخصیم و هم نگران مردم و مملکت...این روزها دل و دماغی برای هیچ چیزی نیست...همه عبوسن و غمگین و نگران...همه عصبی و افسرده...و این بغض و کینه هیچ برای آینده کشورمون خوب نیست.برای آدمهاش خوب نیست...
پ.ن:راستی دو میلیارد چند تا صفر داره؟!

شنبه ششم تیر 1388
Cancer-5

به یاد ندای عزیز و بقیه هموطنانمون...به بهانه هفتمین روز پر کشیدنشون...
روحشون شاد و یادشون گرامی.

جمعه پنجم تیر 1388
Cancer-4

با اینکه همه یه روزی می میریم و این چند وقته هم انقدر خبرهای دردناک شنیدم که فکر می کردم دیگه حسی برام نمونده، ولی نمیدونم چرا شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون بدجوری شوکه م کرد.مایکل جسکون در زمان نوجوانی من خواننده مورد علاقه م بود.یادم میاد راهنمایی که میرفتم با دوستم توی حیاط میشستیم و از درختهای حیاط میوه میچیدیم و راجع به مایکل جکسون حرف میزدیم و می گفتیم اگه بیاد ایران کنسرت بذاره چی میشه!!!یا اینکه سعی می کردیم ادای رقصیدنش رو دربیاریم.بدجوری هم دنبال جمع کردن آهنگهاش بودیم.یادمه همه آهنگهاش رو تا یه سنی داشتم و البته الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد اون مجموعه که کاست هم بود چه بلایی سرش اومد و الان کجاست.
من هنوزم وقتی یکی شلوار مشکی کوتاه بپوشه و جورابش هم سفید باشه بهش میگم مایکل جکسون!
چند روز پیش با یکی از دوستهام داشتیم راجع بهش حرف میزدیم و آهنگهاش رو مرور می کردیم...
یادمه اون موقعی که آهنگ You are not alone رو تازه داده بود بیرون، صبح و شب گوشش میدادم و صبحها که میرفتم مدرسه تا پام میرسید به کلاس اولین کاری که می کردم این بود که روی گوشه بالای سمت چپ تخته سیاه می نوشتم You are not alone.بچه ها هم عادت کرده بودن و اگه یه روز نمینوشتم تذکر میدادن!!!
الان مدتها از اون روزها میگذره.هنوزم آهنگ You are not alone رو دوست دارم.و البته مدتهای زیادیه که میدونم همه تنها هستن و به قول سهراب یاد من باشد تنها هستم...
به هرحال روحشون شاد و یادشون گرامی(هم سهراب سپهری عزیز و هم مایکل جکسون)
پ.ن:ظاهرا اوضاع یه ذره عادی تر شده ولی به نظرم چیزی از سنگینی این روزها کم نشده. 

پنجشنبه چهارم تیر 1388
Cancer-3

امشب شب آرزوهاست.شاید امشب فرشته ای، چیزی باعث بشه امشب صدامون به برآورنده آرزوها برسه.شاید امشب صدامون رو بشنوه و یه فکری برامون بکنه و ما خس و خاشاک رو به راه راست هدایت کنده و نجاتمون بده!
همه باهم دعا کنیم و یادمون باشه انرژی دعا و نیایش گروهی خیلی بیشتر از تکی دعا کردنه و شاید انقدر انرژیمون زیاد بشه تا بتونه دعاهامون و آرزوهامون رو تا اون بالا بالاها ببره، تا شاید صدامون شنیده بشه!
به امید برآورده شدن همه آرزوهای خوب و به جا!

چهارشنبه سوم تیر 1388
Cancer-2

به دلتنگیها، عادت کردم.
به تنهایی که خیلی سخته، عادت کردم.
به دوری و نگرانی عزیزانم، عادت کردم.
به بدبینی، عادت کردم.
به برباد رفتن آرزوهام، عادت کردم.
به تغییر رفتارم، عادت کردم.
به برخلاف مدل خودم رفتار کردن، عادت کردم.
به گذاشتن نقاب روی صورتم، عادت کردم.
به سانسور کردن خودم، عادت کردم.
به برآورده نشدن نیازهای روحم، عادت کردم.
به تغییر نگاه دیگران، عادت کردم.
به تغییر احساسات کسی که یه روزی عزیزترینم بود، نسبت به خودم، عادت کردم.
به کرگدن شدن، عادت کردم.
به تجزیه و تحلیل کردن خودم، عادت کردم.
به صحبت نکردن راجع به چیزهایی که عذابم میدن، عادت کردم.
به اینکه همیشه باید حداقل یه وسیله الکترونیکی بین آدمها باشه، عادت کردم.
به اینکه وقتی یه دقیقه نشستی و میخوای دو کلمه حرف بزنی و هی این موبایل کوفتی زنگ می خوره، عادت کردم.
به شنیدن اینکه دیگران می گن چقدر عوض شدی، عادت کردم.
به مریضی مامانم، عادت کردم.
به اوضاع جدید خونه مون، عادت کردم.
به ترافیک مزخرف و سنگین، عادت کردم.
به سرما و به گرما، عادت کردم.
به سردرد، عادت کردم.
به کشته شدن مردم، عادت کردم.
به شنیدن صدای الله اکبر، عادت کردم.
به ناامنی، عادت کردم.
به قطع شدن چند ساعته هر روزه موبایلها، عادت کردم.
به سیستم قطع شده اس ام اس (در حالیکه مالیاتش رو میدم)، عادت کردم.
به...، عادت کردم..
به...، عادت کردم..
این زندگی همش عادته.همین عادتهاش دارن گولم می زنن و از اصل زندگی دارم دور میشم.وای به روزی که همه زندگی بشه عادت...
دارم سعی می کنم به چیزهای خوب عادت کنم.
پ.ن:به جای ... میتونم n تا جمله دیگه بذارم!
به قول ابی به تو عادت کرده بودم...

دوشنبه یکم تیر 1388
Cancer-1

هرجا میری و توی هر جمعی هستی موضوع حرفها مشخصه.ترسها یکیه.انقدر این روزها مصیبت هوار میشه و خبرهای رنگ و وارنگ میشنوم که دیگه جایی برای غمهای خودم نمی مونه.یعنی راستش یادم میره.انقدر که اومدن یکی از همکارهایی که آیینه دق بود و همه به خونش تشنه بودیم(بعد از حدود یک سال)هیچ حسی رو نتونست در هیچ کدوممون ایجاد کنه.انقدر فاجعه بزرگتری اتفاق افتاده که اومدن این همکار ِ ناهمکار اصلا به چشم نمیاد!
دوشنبه دو هفته پیش که همه ریخته بودیم توی خیابونها و زنجیره سبز تشکیل دادیم کی فکر می کردیم دوهفته بعدش توی خون و غم و بهت و خشم غرق باشیم.
صدای انفجار و تیر، الله و اکبر، شعار، صدای هلکوپترها، دیدن ب س ی ج ی ه ا سر هر خیابون و ماشینهایی که دسته دسته این حضرات رو معلوم نیست به کجا میبره تا چند تا خس و خاشاک دیگه رو از خاک پاک میهن پاک کنن!!!
در طی روز انقدر خبرهای مختلف میشنوم و میخونم که دیگه مغزم پُر ِپُر شده.میدونم که خیلیها همین جورین.دیدن عکسهای سبز و قرمز.
متاسفم که کشورم این روزها تیتر خبری دنیاست.متاسفم که حالا که شاید خیلیها میدونن یه کشوری هم هست به اسم ایران، اینجوری و توی این اوضاع شناختنش.ایران به جز جنگ و انرژی هسته ای و یه مشت سیاست مدار و بازیهای سیاسی، چیزهای خوب و قشنگی هم برای معروف شدن داره.ولی متاسفم که اینجوری داریم معروف میشیم.حالا به جای اینکه فکر کنن مردم ایران هنوز شترسوارن دارن می بینن که اینجا هموطن هموطن رو به قصد کشت میزنه و به پیر و جوون و رهگذر هم رحم نمی کنه!با اون عکسهای خشن و خون و غم...کشوری که جنگ داخلی داره...هموطن هموطن رو می کشه...برای اولین بار خوشحالم که برادرم ایران نیست...اگه بود دلهره اون که مهار نشدنی هست هم وجود داشت...
روزهایی داره میاد که فکر می کنم توی خواب دارم می بینمشون.نمیدونم آخرش چی میشه.نمی دونم شاهد چه روزها و چه اتفاقاتی هستیم.نمی دونم برای نسل بعد از این روزها چی قراره تعریف کنیم.و نمی دونم آیا با افتخار براشون از این روزها میگیم و یا با نفرت و خجالت؟!
اگه هیچ اتفاقی هم نیوفته مطمئنم که از این روزها با غم یاد می کنیم.غم اینکه کلی آدم دستگیر شدن، کلی زخمی شدن و کلی هم جونشون رو از دست دادن.اون هم برای هیچی...
پ.ن:بهار تموم شد و چه به سرعت هم تموم شد.همش یه طرف و این نه روز آخرش یه طرف.وارد تابستون شدیم با بهت و ناامیدی و در حالیکه چشمهای مبهوت ندا از جلوی چشمهام کنار نمیره و به این فکر می کنم چند تا ندای گمنام دیگه وجود دارن که همینجور پر زدن و کسی هم نفهمید...