من دیگه اینجا چیزی نمینویسم.
آدرس جدید رو براتون توی وبلاگهاتون و یا ایمیلهاتون میذارم.
در پناه حق.
یعنی اگه یکی بشینه و بشمره که بیشترین شکری که بابت آفریده های خدا من به جا میارم چیه فقط و فقط یک چیز رو میشنوه:آب...
یعنی به نظرم بزرگترین آفریده خداست و من ارادت خاصی بهش دارم...وقتی خسته ای و داری له میشی چیزی که سر حالت میاره یه دوشه...اگه هوا سرده یه دوش آب گرم و اگه هم هوا گرمه یه دوش آب ولرم رو به سردی...
بعدش که از حموم اومدی بیرون اگه سردته میتونی یه لیوان چایی و یا قهوه بخوری و اگه گرمته هم یه لیوان شربت آبلیوی رقیق و یا حتی همون یه لیوان آب خنک هم میتونه خستگی رو تا حد زیادی برطرف کنه...بعدش هم یه ذره لم بدی و خستگی یه روز کاری رو تا حد زیادی از تنت بیرون کنی...
یعنی در مورد من که اینطوریه.بقیه رو نمیدونم...مخصوصا توی تابستون این قضیه در مورد من خیلی صدق می کنه.گرما خیلی خیلی من رو عصبی و کلافه می کنه.یعنی اعصابی که گرما از من خرد می کنه خیلی بیشتر و عمیقتر از اعصابیه که سایر مخلوقات خدا از من به باد میدن...
خدایا ممنون که آب رو آفریدی...مرسی...مرسی...مرسی...
واقعا چی میشه گفت؟!حتی نمیشه گفت هنوز کفن اون قبلیها خشک نشده(چون بیچاره ها حتی یک تکه استخوون هم ازشون نموند که دفنشون کنن)که یک سری دیگه دخلشون اومد!!!
باباجون چند هزار نفر دیگه باید اینجور زجرآور بمیرن تا یه سر و سامونی به این هواپیماها بدین؟!
آقای خدا روی زمین که کسی به حرفمون گوش نمیده.تو حداقل امون بده...چند وقت بینشون فاصله بنداز و بعد دوباره هنرهات رو رو کن و به رخمون بکش...اصلا چطوره زمانبندی کنی که انقدر پشت سر هم نباشن؟اون تعدادی که قراره توی یک سال سقوط کنن رو تقسیم کن بین ماههای سال و بینشون یه وقفه ای بنداز...آقای خدا زمانبندیت ایراد داره...سیستمش رو آپدیت نکردی؟!برنامه زمابندیت رو یه آپدیت بکن که نه عزراییل هی تند تند به زحمت بیوفته و نه دعاها و ناله هایی که به سمت خودت میاد کرور کرور و پشت سر هم باشه.اینجوری برای همه بهتره...
پ.ن:انقدر این روزها هی تسلیت گفتیم که دیگه تسلیت شده ورد روزمره مون...اون از زمین و اینم از آسمون...
این چند روزه از هرجا رد شدم حجله و یا پارچه مشکی دیدم که سر یک کوچه یا به دیوار خونه ای آویزوون بود و همشون هم مربوط به سقوط هواپیمایی بودن که هفته پیش سقوط کرد.اغلبشون هم چند تایی بودن و اعضای یک خانواده...
خیلی دردناکه که عزیزت بره و دیگه برنگرده و ازش هیچی باقی نمونه.هرچند من خودم اعتقاد دارم وقتی یکی میمیره دیگه جسمش مهم نیست.هر وقت هم بخوام برای کسی که فوت کرده دعا بخونم و یا یادش کنم اصلا لزومی نمیبینم که برم سر مزارش.چون به نظرم جسم از بین میره و اون چیزی که باقی می مونه روح هستش.یه جورایی هم اصلا دلم نمیخواد برم سر مزار.تصور اینکه کسی که بوده و الان نیست و اون زیر توی خاک خوابیده و داره ذره ذره جسمش تجزیه میشه عذابم میده.
با این اعتقادی که دارم ولی بازهم تصور اینکه یه کسی منفجر بشه و ازش هیچی باقی نمونه به نظرم خیلی دردناکه...
این چند روزه هم با دیدن این پارچه های سیاه و حجله ها دارم به این فکر می کنم که اطرافم چه آدمهایی بودن و الان دیگه نیستن.منفجر شدن و ...به جای هر کدوم از اونها میتونستم من باشم و یا هر کس دیگه ای...مثل اون کسایی که توی این یک ماهه مردن...می تونستم من باشم که توی خیابون گلوله میخورم...مرگ خیلی نزدیکه...خیلی خیلی زیاد...
حمید هامون عزیز خسرو شکیبایی عزیز یک سال از نبودنت گذشت...زود گذشت.خیلی زود...روحت شاد...یادت گرامی...جات همیشه توی سینمای ایران و قلب اونایی که دوستت دارن خالیه...
پ.ن:صبح به صبح که بیدار میشم اولین چیزی که چشمم میبینه اون پوستریه که چهره خسرو شکیبایی در پس زمینه ش طراحی شده و روش شعری از سهراب سپهری نوشته:یاد من باشد تنها هستم...تنهایی شکیبایی میخواد...شکیبا باش...شکیبا...
- هیچ موقع فکر نمی کردم روزی برسه که پیگیر خطبه های نماز جمعه باشم و از شدت استرس اشک بریزم و دست و پام بلرزه!
- روزهای عجیبی دارن میگذردن...خیلی عجیبن...
- مهدی آذر یزدی، فرخ لقا هوشمند و حالا هم اسماعیل فصیح دوست داشتنی...چقدر کتاب زمستان 6۲ و درد سیاوش رو دوست دارم.
- چه خبره؟چرا تازگیها انقدر آدم میمیره؟!غلط نکنم عزراییل هم توی این شرایط کم آورده و بدجوری افتاده به اضافه کاری!
- من موندم این مغز چیه و یه لخته خون اندازه سر سوزن چه بلایی سرش میاره که انقدر عملکردش تغییر می کنه و باعث میشه تصورات عجیب و غریبی در فرد به وجود بیاره؟!
- استرس دارم نافرم...دلم میخواد برم یه جایی که نه خبری از جامعه و مملکت و کشت و کشتار بشنوم و نه خبری از دور و اطرافیان و مصیبتهاشون...خسته شدم...
- پر از حرفم راجع به شرایط و اتفاقات این روزها ولی نمیدونم چه جوری باید بنویسمشون...انقدر خبرهای دردناک شنیدم که دیگه حالم داره از همه چیز بهم میخوره...واقعا که عجب جای خوبی داریم زندگی می کنیم...به به ...به به !
- به همین زودی تیر هم داره تموم میشه.وه که این قافله عمر عجب می گذرد...باورم نمیشه دو سال و سه ماه دیگه باید با دهه بیست خداحافظی کنم و پا به دهه سی بذارم...
- من دارم عوض میشم...این رو دارم با چشمم می بینم و با گوشت و پوست و استخوون و رگ و ریشه و همه وجودم حس می کنم.یه مقداریش آگاهانه و خودخواسته هستش ولی یه جاهاییش هم ناخواسته تغییر کردم و دارم تغییر می کنم...احساسات عجیبی رو دارم تجربه می کنم این روزها...یه حس تازه توی وجودم داره رشد میکنه.به چیزهایی فکر می کنم که هیچ موقع فکر نمی کردم بتونم بهشون فکر کنم و ...
- دیشب رو دوست میدارم.شب خوب و خوشمزه و عزیز و دوست داشتنی بود.ممم ممم...عین یه باغچه کوچولو و پر از گل با صندلی راحتی و یه حوض کوچولو توی کویر بود برام...
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
که با این همه...عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان!
تایم میگیرم که یک دقیقه و سی ثانیه چقدر میشه.به نظر کم میاد.یه وقتهایی هم به نظر خیلی زیاد و کشدار میاد.ولی وقتی یک دقیقه و سی ثانیه طول بکشه که آگاهانه منتظر مرگ باشی اون وقت چه جوری می گذره؟!
همش فکر می کنم اول سقوط کردن و بعد سوختن و یا اول سوختن و بعد سقوط کردن؟!شاید هم خیلیهاشون از ترس قبل از هرچیزی سنکوپ کرده باشن...
خونواده هاشون...دارم خفه میشم...
دارم خفه میشم.این چه اوضاعیه آخه؟!یک ماهه که از در و دیوار داره برای این مملکت غم می باره...خدایا کجایی؟خوابی؟سرت گرمه؟یه نگاهی هم به این گوشه کره زمین بنداز.همینجا پایین این بچه گربه آبی رنگ...ما اینجاییم...تو کجایی؟!
پ.ن:چند نفر دیگه باید بمیرن تا این توولوف های کوفتی از این مملکت خارج بشن؟!روی زمین که با چوب و چماغ میزنن و توی هوا هم...فقط خدا میدونه(البته فکر کنم اون هم دیگه نمی دونه!)
یعنی فقط خدا میدونه روز به روز با این خبرهایی که میشنوم و چیزهایی که می بینم چقدر از اینجایی که دارم توش زندگی می کنم بیزار و متنفر می شم...
اگه قانون و قانون مندی اینه من ترجیح میدم توی جنگل و با قانون جنگل زندگی کنم!!!
اینجا یه چیزی نوشته بودم که بعد از چند دقیقه حذفش کردم...
یه چیزی نوشته بودم درباره اینکه الان دلم چی میخواد و اون ته تهای دلم چه خبره.شاید هم بشه اسمش رو گذاشت یه جور درددل.ولی به خاطر ایمیلهای بشر دوستانه ای!که بعد از بعضی پستها برام فرستاده میشه و محبتهایی! که به سمتم روان میشه و یا احیانا یه ذره دلسوزی که ممکنه توی دل کسی البته به اشتباه به وجود بیاد پاکش کردم...
شاید جای اون خواسته و آرزو همون ته دلم و پیش خودم باشه امن تر باشه!
اگه کسی خوندتش به روی خودش نیاره و شتر دیدی ندیدی.آره داداش خلاصه اینجوریاست...
پ.ن:دلم یه جوریه!!!
اگه این خوابیدنهای زیاد و خوابالو بودن مداوم و گرسنه شدن پی در پی و زود زود و اینکه دلم میخواد همش غذا بخورم و مثل سابق دلم هله و هوله نمیخواد و زیاد زیاد غذا خوردن و زود زود تشنه شدن و نا نداشتن برای حتی یک قدم راه رفتن و خسته بودن های متوالی رو به تنبلی و نقص فنی در یکی از اندامهای تحتانی بدن! بتونم ربط بدم این کبود شدنهای بیخودی و بدون برخورد با جایی رو به چی باید ربط بدم که هر روز سر از یه جای بدنم در میارن؟!
آیا من حالم خوبه؟!
یعنی الان انقدر عصبانیم که حد و حساب نداره.یعنی چی فردا فقط شرکتهای دولتی تعطیلن؟اگه هوا آلوده س خوب آلوده س و برای همه ضرر داره.من نمیدونم مگه ریه آدمهایی که توی شرکتهای خصوصی کار می کنن یه کپسول اکسیژن خالص بهش نصبه که احتیاجی ندارن که توی این هوای آلوده بیرون نرن؟!کلی خبرها رو زیر و رو کردم که شاید شرکتهای خصوصی هم تعطیل باشن.ولی متاسفانه هیچی پیدا نکردم!به همکارها هم که زنگ زدم دیدم اونها هم همه شاکین ولی خوب ظاهرا شرکت ما با استواری کامل به فعالیت خودش قراره ادامه بده!اونم توی یه محدوده ای از شهر که همینجوری و در حالت عادی یکی از آلوده ترین مناطق تهرانه و حالا با این ریزگردهای کوفتی که سوغاتی عراق و عربستانن دیگه فقط میشه گفت به به به به !
یعنی انقدر دلم میخواد فردا نرم سرکار که حد و حساب نداره.از حقوق که فعلا خبری نیست و همینجوری فی سبیل اللهی باید کار کرد.وقتی پول خبری نیست برای چی باید برم اونجا و عین تراکتور جون بکنم؟!اونم توی این آلودگی هوا که از ظهر که اومدم خونه هنوز گلوم و چشمهام دارن میسوزن.
اگه شنبه و یکشنبه مرخصی نبودم حتما فردا رو نمی رفتم سرکار.ولی چون اون دو روز نبودم مجبورم فردا رو برم!
یعنی انقدر الان پر از خشمم که حد نداره.باید به عقل سلیم اونایی که نشستن و این قوانین رو از خودشون بیرون میدن شک کرد.(یعنی خیلی وقته شک کردم ولی الان دیگه مطمئن شدم)هوای کثیف، کثیفه و برای همه هم به طور یکسان کثیفه دیگه.چه فرقی می کنه تو کدوم شرکت کوفتی دولتی یا خصوصی کار کنی!
اه اه اه...
پ.ن:به جان خودم این قضیه تعطیلی و آلودگی هوا بدجوری بو داره و بو میده هااا...از اون لحاظ می گم ها!!!
یک توصیه دوستانه:
هر چقدر هم مثل من به اوضاع دل و روده و مزاجیتون مطمئن هستید که اون چیزهایی که مزاج اغلب آدمها رو شل و سفت می کنن و تولید طوفانهای اسیدی می کنن، روی شما اثر ندارن، بازم عقل سلیم حکم می کنه وقتی قراره یه شب بری مهمونی، صبحش نشینی و یه پاتیل آلو بخوری تا بعدش هم دل و روده ت بر خلاف همیشه به قل قل بیوفته و ندونی چه غلطی بکنی و توی مهمونی هم وقتی همه دارن بالا پایین می پرن تو هی به خودت بپیچی!!!
یکی از اتفاقاتی که بعد از سکته کردن مامانم(حدود یک سال و هشت ماه پیش که منچر به از دست دادن قسمتی ار حافظه ش و کند شدن حرکاتش شد.البته همه اعضای بدنش کار می کنه.حافظه ش هم بهتر شده ولی خوب کلا خیلی اسلوموشن شده.)برای من افتاد این بود که آشپزی و خانه داریم رشد کرد و مهمونی هامون افتاد به عهده من.الان توانایی این رو دارم که مهمونی های بزرگ بدم و اصلا هم هول نشم و وقت کم نیارم.البته من همیشه آشپزی رو دوست داشتم و مهمونی هم میدادم ولی خوب در حد دوستانه و در حد تولد بازی بوده.اما الان به راحتی می تونم از پس یه مهمونی بزرگ خانوادگی بربیام.
نمونه ش هم همین امروز که نهار خانواده پدری عزیزم مهمون ما هستند و حدود چهل نفری میشن و من الان همه کارها رو کردم و میز رو هم چیدم و منتظر مهمونهاییم و دارم وبلاگ مینویسم.تازه یک سری کار از شرکت آوردم خونه و باید تا فردا تمومش کنم و ببرم شرکت!
غذاهایی که درست کردم هم:زرشک پلو مجلسی همراه با خلال بادوم و پسته، خوراک مرغ، چیپ چاپ(یه غذای چینی که از خلال بادمجون و کدو و هویج و فلفل دلمه ای و جوانه گندم و سویا سس و پیاز و توفو* درست میشه)، سوپ جو، لازانیای با توفو، کشک بادمجون، حمص** و خورشت کاری با پنیر کورد*** و راتاتوی ****می باشند.که البته همراه ماست و خیار و سالاد کلم، سالاد فصل و ژله پرتقال گیاهی و کیک سیب و هویج و گردو سرو می شوند.
البته همه اینها رو در حالی درست کردم که دندونم از دیشب یه بند درد می کرد و البته هنوز هم درد میکنه.به هر حال کیترینگ رزی برای مهمانیها و مراسم شما در خدمت شماست.با این اوضاع نابسامان اقتصادی بهتر کم کم از کار دفتری بیام بیرون و برم دنبال کار شکم که همیشه طرفدار داره.آره داداش درسته مجردم ولی خوب زندگی خرج داره!
*توفو:جایگزین گوشت قرمز هستش که گیاهیه و از سویا تهیه میشه.
**حمص:یه غذای لبنانیه که از نخود پخته شده له شد و ارده و روغن زیتون درست میشه و بسی فراوان هم لذیذه.
***پنیر کورد:یه نوع پنیریه که به عنوان گوشت در خورشتها به کار میره و البته وقتی سرخ میشه وا نمیره.
****راتاتوی:یه نوع غذای فرانسویه که از کدو و بادمجون و گوجه و سیر و فلفل دلمه ای و پیاز و پنیر پیتزا درست میشه و اسم یه کارتون خیلی قشنگ هم هست که اسم اون هم از همین غذا گرفته شده.
درسته من حدود یک ساله که گیاهخوار شدم ولی خوب بقیه که گناهی ندارن.برای همین هم فقط خوراک مرغ درست کردم و بقیه غذاها رو با پروتئین گیاهی درست کردم!
پ.ن:زندگی جاریه حتی در این روزهای نکبتی و پر از بکش بکش و ظلم و زور!
-برق داریم ولی هی قطع میشه و هی وصل میشه.موبایل داریم ولی هر روز یه ساعتهایی قطع میشه(حالا اگه توی این هیرو بیری یکی مث من یه روزی بیاد خونه و مامانش خونه نباشه و هواس مامانش هم به خاطر سکته ای که کرده خیلی جمع نباشه و موبایلها هم قطع باشه و دستت به جایی بند نباشه.اون وقت چه به روزت میاد تا مامانت رو پیدا کنی بماند!!!البته من مامانم رو در حال قدم زدن اطراف خونه مون پیدا کردم.البته بعد از دو ساعت و نیم دنبالش گشتن دیوانه وار همراه با عربده و زارزار فراوون و اون هم تک و تنها)سرویس اس ام اسم که سه هفته س قطعه.اینترنتمون که به هندل گفته زکی.حقت رو توی روز روشن میخورن و تازه کتکت هم میزنن.حرفهات رو تلفنی شنود هم می کنن.تازه کلی کارهای خوب خوب دیگه هم می کنن!به به.دیگه چی میخوای آخه؟کجا بریم از اینجا بهتر؟هی می گن جمع کن برو.اینجا جای موندن نیست.کجا برم آخه از اینجا بهتر؟هاااان؟!
-هر شب صدای الله اکبر که میشنوم یه بغضی میاد توی گلوم که اون سرش تا پیداست...دلم میسوزه...
-چقدر خوبه که توی این روزهای تلخ و سیاه و پر از عبوسی هنوزم کسی حاضره در حالیکه خودش حال و روزش تعریفی نداره برنامه ش رو یه ذره دیرتر بندازه تا حالت رو بهتر کنه...
-دیشب خیابون شریعتی از میرداماد به پایین یه جوی حاکم بود و از میرداماد به بالا یه جو دیگه.پایین میرداماد مردم کتک میخوردن و گاز اشک آور نوش جان می کردن و بالای میرداماد هم مردم ذرت مکزیکی میخوردن و خرید می کردن.چه جالب.توی یه خیابون به فاصله چند متر نوع زندگی ها فرق می کنه.اون وقت چه جوری میشه توقع داشت مردم شهرهای مختلف از حال هم باخبر باشن؟!
-صبح خوابالو بلند شدم و رفتم شرکت.(البته از زمانی که مناظره های تلویزیونی کاندیداهای محترم شروع شد من دچار خوابالودگی مفرط تر از قبل شدم.چون خود مناظره ها یک طرف و نقد تلفنی بعدش با دوستان محترم هم یک طرف.بعدش هم که حمایت توی خیابونها و بعدش هم جریانات بعد از انتخابات و توهم و ترس و وحشتی که بر من فائق آمده و نمیذاره شبها بخوابم همه و همه باعث شدن که من خیلی خیلی خوابالو تر از قبلم بشم)خلاصه توی آیینه که خودم رو دیدم همه چیز معمولی بود.صبح توی آیینه دستشویی شرکت داشتم صورتم رو نگاه می کردم که دیدم پایین صورتم یه ذره متورمه.چند ساعت بعد اون ناحیه قرمز و برجسته شد.تا عصر همینجور قرمزتر و برجسته تر میشد.بعدش هم کم کم سرش سفید شد و آماده ترکوندن.مراحل رشد یک جوش رو به چشم خودم دیدم.کاملا رشدش رو حس میکردم.هر غمی هم همینجوره.ذره ذره رشد میکنه و یه جایی بالاخره از بین میره.به قول شهاب حسینی یا احمد توی فیلم درباره الی:یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!
-نگرانم و ملتهب.هم نگران حال و روز زندگی شخصیم و هم نگران مردم و مملکت...این روزها دل و دماغی برای هیچ چیزی نیست...همه عبوسن و غمگین و نگران...همه عصبی و افسرده...و این بغض و کینه هیچ برای آینده کشورمون خوب نیست.برای آدمهاش خوب نیست...
پ.ن:راستی دو میلیارد چند تا صفر داره؟!
با اینکه همه یه روزی می میریم و این چند وقته هم انقدر خبرهای دردناک شنیدم که فکر می کردم دیگه حسی برام نمونده، ولی نمیدونم چرا شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون بدجوری شوکه م کرد.مایکل جسکون در زمان نوجوانی من خواننده مورد علاقه م بود.یادم میاد راهنمایی که میرفتم با دوستم توی حیاط میشستیم و از درختهای حیاط میوه میچیدیم و راجع به مایکل جکسون حرف میزدیم و می گفتیم اگه بیاد ایران کنسرت بذاره چی میشه!!!یا اینکه سعی می کردیم ادای رقصیدنش رو دربیاریم.بدجوری هم دنبال جمع کردن آهنگهاش بودیم.یادمه همه آهنگهاش رو تا یه سنی داشتم و البته الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد اون مجموعه که کاست هم بود چه بلایی سرش اومد و الان کجاست.
من هنوزم وقتی یکی شلوار مشکی کوتاه بپوشه و جورابش هم سفید باشه بهش میگم مایکل جکسون!
چند روز پیش با یکی از دوستهام داشتیم راجع بهش حرف میزدیم و آهنگهاش رو مرور می کردیم...
یادمه اون موقعی که آهنگ You are not alone رو تازه داده بود بیرون، صبح و شب گوشش میدادم و صبحها که میرفتم مدرسه تا پام میرسید به کلاس اولین کاری که می کردم این بود که روی گوشه بالای سمت چپ تخته سیاه می نوشتم You are not alone.بچه ها هم عادت کرده بودن و اگه یه روز نمینوشتم تذکر میدادن!!!
الان مدتها از اون روزها میگذره.هنوزم آهنگ You are not alone رو دوست دارم.و البته مدتهای زیادیه که میدونم همه تنها هستن و به قول سهراب یاد من باشد تنها هستم...
به هرحال روحشون شاد و یادشون گرامی(هم سهراب سپهری عزیز و هم مایکل جکسون)
پ.ن:ظاهرا اوضاع یه ذره عادی تر شده ولی به نظرم چیزی از سنگینی این روزها کم نشده.
امشب شب آرزوهاست.شاید امشب فرشته ای، چیزی باعث بشه امشب صدامون به برآورنده آرزوها برسه.شاید امشب صدامون رو بشنوه و یه فکری برامون بکنه و ما خس و خاشاک رو به راه راست هدایت کنده و نجاتمون بده!
همه باهم دعا کنیم و یادمون باشه انرژی دعا و نیایش گروهی خیلی بیشتر از تکی دعا کردنه و شاید انقدر انرژیمون زیاد بشه تا بتونه دعاهامون و آرزوهامون رو تا اون بالا بالاها ببره، تا شاید صدامون شنیده بشه!
به امید برآورده شدن همه آرزوهای خوب و به جا!
به دلتنگیها، عادت کردم.
به تنهایی که خیلی سخته، عادت کردم.
به دوری و نگرانی عزیزانم، عادت کردم.
به بدبینی، عادت کردم.
به برباد رفتن آرزوهام، عادت کردم.
به تغییر رفتارم، عادت کردم.
به برخلاف مدل خودم رفتار کردن، عادت کردم.
به گذاشتن نقاب روی صورتم، عادت کردم.
به سانسور کردن خودم، عادت کردم.
به برآورده نشدن نیازهای روحم، عادت کردم.
به تغییر نگاه دیگران، عادت کردم.
به تغییر احساسات کسی که یه روزی عزیزترینم بود، نسبت به خودم، عادت کردم.
به کرگدن شدن، عادت کردم.
به تجزیه و تحلیل کردن خودم، عادت کردم.
به صحبت نکردن راجع به چیزهایی که عذابم میدن، عادت کردم.
به اینکه همیشه باید حداقل یه وسیله الکترونیکی بین آدمها باشه، عادت کردم.
به اینکه وقتی یه دقیقه نشستی و میخوای دو کلمه حرف بزنی و هی این موبایل کوفتی زنگ می خوره، عادت کردم.
به شنیدن اینکه دیگران می گن چقدر عوض شدی، عادت کردم.
به مریضی مامانم، عادت کردم.
به اوضاع جدید خونه مون، عادت کردم.
به ترافیک مزخرف و سنگین، عادت کردم.
به سرما و به گرما، عادت کردم.
به سردرد، عادت کردم.
به کشته شدن مردم، عادت کردم.
به شنیدن صدای الله اکبر، عادت کردم.
به ناامنی، عادت کردم.
به قطع شدن چند ساعته هر روزه موبایلها، عادت کردم.
به سیستم قطع شده اس ام اس (در حالیکه مالیاتش رو میدم)، عادت کردم.
به...، عادت کردم..
به...، عادت کردم..
این زندگی همش عادته.همین عادتهاش دارن گولم می زنن و از اصل زندگی دارم دور میشم.وای به روزی که همه زندگی بشه عادت...
دارم سعی می کنم به چیزهای خوب عادت کنم.
پ.ن:به جای ... میتونم n تا جمله دیگه بذارم!
به قول ابی به تو عادت کرده بودم...
هرجا میری و توی هر جمعی هستی موضوع حرفها مشخصه.ترسها یکیه.انقدر این روزها مصیبت هوار میشه و خبرهای رنگ و وارنگ میشنوم که دیگه جایی برای غمهای خودم نمی مونه.یعنی راستش یادم میره.انقدر که اومدن یکی از همکارهایی که آیینه دق بود و همه به خونش تشنه بودیم(بعد از حدود یک سال)هیچ حسی رو نتونست در هیچ کدوممون ایجاد کنه.انقدر فاجعه بزرگتری اتفاق افتاده که اومدن این همکار ِ ناهمکار اصلا به چشم نمیاد!
دوشنبه دو هفته پیش که همه ریخته بودیم توی خیابونها و زنجیره سبز تشکیل دادیم کی فکر می کردیم دوهفته بعدش توی خون و غم و بهت و خشم غرق باشیم.
صدای انفجار و تیر، الله و اکبر، شعار، صدای هلکوپترها، دیدن ب س ی ج ی ه ا سر هر خیابون و ماشینهایی که دسته دسته این حضرات رو معلوم نیست به کجا میبره تا چند تا خس و خاشاک دیگه رو از خاک پاک میهن پاک کنن!!!
در طی روز انقدر خبرهای مختلف میشنوم و میخونم که دیگه مغزم پُر ِپُر شده.میدونم که خیلیها همین جورین.دیدن عکسهای سبز و قرمز.
متاسفم که کشورم این روزها تیتر خبری دنیاست.متاسفم که حالا که شاید خیلیها میدونن یه کشوری هم هست به اسم ایران، اینجوری و توی این اوضاع شناختنش.ایران به جز جنگ و انرژی هسته ای و یه مشت سیاست مدار و بازیهای سیاسی، چیزهای خوب و قشنگی هم برای معروف شدن داره.ولی متاسفم که اینجوری داریم معروف میشیم.حالا به جای اینکه فکر کنن مردم ایران هنوز شترسوارن دارن می بینن که اینجا هموطن هموطن رو به قصد کشت میزنه و به پیر و جوون و رهگذر هم رحم نمی کنه!با اون عکسهای خشن و خون و غم...کشوری که جنگ داخلی داره...هموطن هموطن رو می کشه...برای اولین بار خوشحالم که برادرم ایران نیست...اگه بود دلهره اون که مهار نشدنی هست هم وجود داشت...
روزهایی داره میاد که فکر می کنم توی خواب دارم می بینمشون.نمیدونم آخرش چی میشه.نمی دونم شاهد چه روزها و چه اتفاقاتی هستیم.نمی دونم برای نسل بعد از این روزها چی قراره تعریف کنیم.و نمی دونم آیا با افتخار براشون از این روزها میگیم و یا با نفرت و خجالت؟!
اگه هیچ اتفاقی هم نیوفته مطمئنم که از این روزها با غم یاد می کنیم.غم اینکه کلی آدم دستگیر شدن، کلی زخمی شدن و کلی هم جونشون رو از دست دادن.اون هم برای هیچی...
پ.ن:بهار تموم شد و چه به سرعت هم تموم شد.همش یه طرف و این نه روز آخرش یه طرف.وارد تابستون شدیم با بهت و ناامیدی و در حالیکه چشمهای مبهوت ندا از جلوی چشمهام کنار نمیره و به این فکر می کنم چند تا ندای گمنام دیگه وجود دارن که همینجور پر زدن و کسی هم نفهمید...
خوب خوب خوب، اینم از سال هشتاد و هفت که دیگه داره نفسهای آخرش رو می کشه!سال هشتاد و هفت به سرعت برق و باد گذشت.هنوز باورم نمیشه چند ساعت دیگه وارد سال هشتاد و هشت میشیم.خیلی خیلی سریع گذشت...
خدا رو شکر می کنم که توی این سال تلفات جدی نداشتیم.خدا رو شکر می کنم که خودم و اطرافیانم و خونواده م حداقل ظاهرا سالم هستیم.
سالی که گذشت سال بدی نبود ولی عالی هم نبود ودر عین حال پر از تجربه و یادگرفتن بود.ولی مطمئنم و میخوام که سال هشتاد و هشت سال خوبی باشه.میخوام کم کم برم به همون سمت زندگی که میخوام و آرزوش رو دارم.قدمهای کوچیکی رو هم براش برداشتم.از قدمهای کوچیک شروع کردم تا بتونم به آخرش که همون هدفمه حتما برسم.
حال و هوای عید امسال اصلا برام قابل مقایسه با عید پارسال نیست.چه حالی داشتم پارسال...پوف...
برای همه مون آرزوی سالی سرشار از سلامتی و آرامش و برکت میکنم.امیدوارم همه مون به آرزوهای به حقمون برسیم و حتی اگه قرار نیست برسیم هم خدا برامون با خیرش کنه و ما رو بهشون برسونه و یا کلا بیخیالمون کنه.(برای خدا که کاری نداره، مثلا خداست!)
ممنون از تبریکات و محبتها و همراهیهای همیشگیتون.مواظب خودتون باشین.عیدتون مبارک.لبتون خندون.دلتون شاد.در پناه حق.
پ.ن:در ایام تعطیلات کرکره اینجا بالاست و چراغش هم روشنه!
با خودم عهد کرده بودم به جز موارد ضروری اینجا چیزی درباره خودم و روابط شخصیم و چی شد که اینجوری شد و چرا اونجوری شد و ...ننویسم، ولی بعد از خوندن کامنتهای خصوصی و عمومی پست قبل، متوجه شدم انگار الان هم یکی از اون ضرورتهاست!
من با سسل مشکل خاصی نداشتم.اون هم ظاهرا با من مشکل خاصی نداشت.دلیل این تصمیمی که گرفتیم و استارت اولیه ش رو من زدم، فقط و فقط تفاوت در دیدگاهها و برنامه زندگی در آینده بود.من این تصمیم رو در موقعیتی گرفتم که خیلی فشار و استرس از همه طرف سرم هوار بود.همیشه فکر می کردم وقتی یه کسی رو دوست داری و تا حدی هم باهاش تفاهم داری، پس به خاطرش میتونی حتی راه زندگیت رو تغییر بدی.شاید این کار شدنی باشه ولی الان فهمیدم که برای من شدنی نیست.(حداقل فعلا)پس همچین توقعی از طرف مقابلم هم ندارم و فعلا هم ندارم.من از سسل نه بدی دیدم و نه بی احترامی که بخوام به خاطرش ازش جدا بشم.توی اون مدتی که باهاش بودم جز احترام و مجبت و خوبی چیزی ازش ندیدم.همیشه حمایتهاش و محبتهاش رو حس میکردم.خوب ما هم دوتا آدمیم مثل بقیه.تفاوت داشتیم.از دست هم دلخور میشدیم.ولی دلخوریمون اونقدر نبود که بخواد باعث به هم خوردن رابطه بشه.توی اون چهار سال و نیمی که باهم رابطه نزدیک و تعهد داشتیم ، حتی یک شب هم باهم قهر نبودیم.هرچی بود زودی تمومش می کردیم.البته از حق نگذرم که بیشتر مواقع از سمت اون تموم میشد.یعنی اون بعد از دلخوری خیلی آروم برخورد می کرد و همین من ِ جری و عصبی رو آروم می کرد و ...
من الان نه از دستش ناراحتم و نه دلخور و نه ازش بغض و نفرت و کینه ای به دل دارم.آخه دلیلی نداره از آدمی که جز خوبی کاری در حق من نکرده، فقط و فقط به خاطر اینکه نظرش با من فرق می کنه کینه و بغض داشته باشم.
در کمال آرامش و احترام این تصمیم گرفته شد.مثل همیشه براش برکت و شادی و سلامتی و آرامش میخوام.براش همه خوبیهای دنیا رو میخوام.
الان هم از هم بیخبر نیستیم.توی مهمونیها همدیگه رو می بینیم.با هم تماس داریم.و خلاصه یه رابطه ای بینمون شکل گرفته که به قول من نه دوست پسر/دختریه و نه دوست معمولی و به قول اون یه شکل سومی از رابطه س که اسمی هم هنوز نداره!
و من هنوزم محبتهاش رو دارم حس می کنم و میبینم و با تمام وجودم لمس می کنم.محبتهایی که از جنسی هستن که شاید توی این روزها بین مردم کمتر می بینم.محبتهایی که خیلی بیشتر از اون چیزی هستن که من دارم انجام میدم.نمونه ش همین امشب که با تمام کار زیادی که داشت و آلرژی که داشت، من رو برداشت برد تمام مغازه های لوستر فروشی دور و اطراف و حتی دورتر که من آباژور مورد نظرم رو انتخاب کنم.کما اینکه این پروسه دیروز در روز چهارشنبه سوری در حالیکه آلرژیش وحشتناک اذیتش میکرد، اتفاق افتاد و شبش هم چهارشنبه سوری بود و مراسمش و ...خیلی روزها و اتفاقهای دیگه و دیگه...
من همه اینها رو نه تنها میبینم، بلکه با بند بند وجودم حس می کنم...هنوز هم تنها کسیه که توی زندگیم (با همه اون اتفاقها و فاصله های احتمالی)بهش بیشتر از همه اعتماد دارم و باهاش مشورت می کنم.
و یه نکته دیگه اینکه واقعا از نوشته های من اینجوری برمیاد که من همش غمگین و افسرده و ناراحتم؟!!!!اصلا اینجوری نیست.منم مثل همه آدمها، شادی دارم، غم دارم.ممکنه یه روز غمگین باشم.و کلا چون در لحظه تغییر حالت میدم، ممکنه با یه اتفاق خیلی کوچیک از حال بد به خوب برسم و بالعکس.خلاصه که من دارم زندگیم رو می کنم.سرکار میرم.با همکارهام بگو بخند می کنم.با دوستهام بیرون میرم.کتابهای مورد علاقه م رو می خونم..خونه فامیل میرم.با دوستهام میرم مهمونی و ...من زانوی غم به بغل نگرفتم.من زندگیم رو فریز نکردم.من دارم زندگی می کنم و خدا رو از این باره هزاران هزار بار شکر می گم.
پارسال با همه اتفاقهای به ظاهر بدی که افتاد و تصمیمات شاید درست و شاید غلطی که گرفتم، به من کلی درس داد.توش کلی نکته بود.و حتی باید بگم من الان که تقریبا یکسال از بحران اون روزها گذشته خدا رو بابت اون اتفاقها هم شکر می کنم.چون حتی باعث شدن من خوردم رو بهتر و بهتر بشناسم و ...
و امروز که تقریبا پنج سال و نیم از آشنایی ما میگذره(هر چند یک ساله که نوع رابطه مون فرق کرده)هنوز خدا رو شکر می کنم که ما رو سر راه هم قرار داد.چون برای من پر از رشد بود و هست و همیشه بابت همه کارهایی که برای من کرد ازش ممنون خواهم بود و امیدوارم که برای اون هم اینجور بوده باشه و حتی یه کوچولو اون هم این حس رشد رو داشته باشه!
پ.ن:دلم میخواست این موارد رو بنویسم و یکبار برای همیشه شفاف سازی کنم که من نه از سسل کینه ای به دل دارم که بخوام نفرینش!کنم و نه زانوی غم به بغل گرفتم.من دارم زندگی می کنم.زندگی جریان داره...
کم کم داره عید نزدیک میشه.هرچند من هنوز بوش رو حس نکردم.ولی شلوغی خیابونها داره همین رو میگه.چقدر سال هشتاد و هفت سریع گذشت.مثل برق و باد.انگاری همین دیروز بود که اسفند پارسال اومد با اون حال و هوای مزخرف و گندش!
درسته که امسال خیلی خیلی خیلی سریع گذشت ولی خوب حداقل نه خوب بود و نه بد.یه جورایی خنثی بود و من به همین هم راضی بودم.چون فکر می کردم خیلی بد باشه که خدا رو شکر نبود!
پ.ن:کامنتدونی این پست رو با تایید باز میذارم که هر کدوم از دوستهایی که مشغول خصوصی نویسی هستن اگه دلشون خواست رمز عبورشون رو برام بذارن.چون نمیدونستم کی ایملش رو چک میکنه و کی چک نمیکنه در نتیجه ایمیل نفرستادم و گفتم اینجا اعلام کنم.پیشاپیش ممنونم!
پريروز:چه احساسي بهت دست ميده وقتي در اوج كار زياد، مياي يه چند دقيقه چايي بخوري و به خودت استراحت بدي و همزمان ميشيني يه سري مدل لباس شب نگاه مي كني و در همون حال همون همكار آقايي كه با هم دارين روي اين پروژه كار مي كنين سربرسه و بياد بالاي سرت.بعدش تو هر كاري كني كه اون صفحه مدل لباس رو ببندي،كامپيوتر طبق معمول اينجور مواقع و بر اساس قانون مورفي، هنگ كنه و از اون صفحه نياد بيرون.و همكار جان همچنان بالاي سرت زل زده باشه به خانوم مانكني كه لباسي پوشيده كه البته كاش نميپوشيد و تو هم داري بهش لبخند كج تحويل ميدي!بعدش هم كه بالاخره كامپيوترت از هنگ درمياد و صفحه رو مي بندي و صفحه دسكتاپت نمايان ميشه،درحاليكه همكار جان همچنان بالاي سرته،با این عكس كه عكس بك گرند كامپيوترته مواجه ميشه!و احتمالا الان داره با خودش فكر مي كنه خانم رزيان چند سالشه كه همچين عكسي رو روي دسكتاپش گذاشته.(خوب چيه؟اين عكس رو كه ميبينم روحم تازه ميشه!)
ديشب:چه حسي داري وقتي توي نامزدي خواهر گلي خانوم جان هستي و دوتا بشقاب كيك دستته و داري ميبري كه به مهمونها تعارف كني و همزمان دامن لباست رو كه خيلي بلنده و به نگينهاي ريز ريز روي كفشت گير مي كنه رو هم گرفتي بالا و با لبخند ژكوند داري از جلوي عروس و داماد رد ميشي و ميري كه كيك رو به مهمونها بدي و همزمان احساس مي كني يه چيزي پشتت صدا داد و همزمان يه احساس خاصي بياد سراغت و متوجه بشي اي دل غافل ايني كه صدا داد،صداي زيپ تاپته كه از پشت تاپت به صورت یکسره از بالا تا پایینه و انگاري داره باز ميشه!صحنه رو تجسم كنين:يه رزي در حالي كه دو تا بشقاب دستشه و با يكي از دستهاش علاوه بر بشقاب كيك،دامنش رو هم گرفته بالا و داره ميره و يهو زيپ تاپش مياد پايين،درحاليكه تاپش دكلته هست و به هيچ جا بند نيست و البته زيرش هم هيچي!(به اين كلمه هيچي دقت كافي را مبذول بدارين)نپوشيده و اگه تاپ بيوفته....!خلاصه نفهميدم چه جوري بشقابها رو دادم به دخترخاله گلي جان و دستم رو گرفتم به تاپم و به يه دست ديگه هم پشتش رو گرفتم تا بيشتر باز نشه و هراسون دنبال گلي گشتم و دويديم توي رختكن و گلي جان زيپم رو كشيد بالا.فكر كن اگه يه ذره ديرتر جنبيده بودم چه رسوايي عظيمي به بار ميومد!!!
امروز:صبح دارم با آقاي همكار(همون آقاي همكاري كه پريروز من رو در حين ديدن عكس مدل لباس ديد)صحبت مي كنم ولي ايشون به جاي اينكه به من نگاه كنن زل زدن به موهاي جلوي روسريم كه ريخته روي صورتم.منم انقدر از اين حالت بدم مياد كه وقتي با كسي صحبت مي كنم به جاي اينكه به چشمها يا دهن من نگاه كنه،يه جاي ديگه زل بزنه!هي سعي كردم حواسش رو پرت كنم كه ديدم نخير،طرف تو باغ نيست!منم طي يه حركت ناگهاني يهو روسريم رو تا بالاي ابروهام كشيدم پايين.خودش فهميد كه من انگاري دارم قاطي مي كنم و خلاصه بالاخره نگاهش رو به چشمهام دوخت.حالا فكر كن من كلي حرف زدم،بعدش ايشون برگشتن مي گن:پريروز موهاتون اين رنگي نبود،نه؟!!!منو مي گي،هم حرصم گرفته بود و هم خنده م گرفته بود.بهش مي گم چطور مگه؟ميگه آخه تغيير كرده.مباركه.به اين رنگ چي ميگن؟!!منم با حرص گفتم عسلي.بعد ميگه اااعسلي اين رنگي ميشه؟خانومم هي ميگفت ميخواد بره عسلي كنه ها.بهش بگم زودتر بره.خيلي خوشرنگه.بعدش هم خداحافظي كرد و رفت!!!
چند دقيقه بعد تلفن زد كه راستي خانم رزيان نقشه ها چي شد؟!!
فردا و فرداها:خدا به خير بگذرونه!
پ.ن:پريشب يه چيزي راجع به يه كسي شنيدم كه باورم نميشد!تمام پريشب رو انقدر در بهت و حال بد شنيدن اون خبر بودم كه نتونستم بخوابم.هم باورم نميشد يه آدم ميتونه انقدر پست باشه.(اونم با اون سن و سال بالا)و هم به حسهام ايمان آوردم كه تمامي اون احساساتي كه موقع ديدن اين آدم بهم دست ميداد و تمامي افكاري كه توي ذهنم ميومد و من پسشون ميزدم و فكر مي كردم اشتباه هستن و فقط ناشي از بدبيني و حساسيت من هستن، درست هستن!
يه وقتهايي فكر مي كنم اين زير شكم واقعا چه نقش تعيين كننده و مهمي توي زندگي ايفا مي كنه كه گاهي به خاطرش بزرگترين چيزها هم زيرپا گذاشته ميشه و باعث ميشه چه كارهايي صورت بگيره و چه پيشنهاداتي داده بشه!
واقعا به هيچ كسي نميشه اطمينان كرد.مردم هزاران هزار لايه دارن كه حتي يكيش رو هم حتي نصفه و نيمه بهت نشون نميدن.حتي اونهايي كه بهت خيلي نزديكن و سن و سالي همسن مامانت دارن!!!
خداییش این آدمیزاد عجب موجود عجیبیه.(البته به قول یه عزیزی میگه نگو آدم.بگو من، بگو رزی.منهم همیشه میگم من که آدم نیستم.من از تبار حوا هستم!)انگاری هرچی بیشتر لذت میبره، بیشتر میخواد.مثلا خود من، امروز غروب، بعد از تقریبا گذروندن بیست و چهار ساعت دوست داشتنی و لذتبخش الان دلم همچین گرفته که هرکی ندونه فکر می کنه چه مصیبت عظیمی بر سرم هوار شده!جدا چرا اینجوریه؟!و البته یه ترسی هم توی دلم هستش که دقیقا نمیدونم علتش چیه!
طی تحقیقاتی که من کردم یکی از دلایلی که بعداز خوشی باعث میشه آدمها دلشون بگیره و توی هم برن، تموم شدن اون خوشیه هستش.میدونم که خیلی مسخره هستش و وقتی هی خوشی هست باید قدرش رو دونست و ازش استفاده کرد.نه که بعد از تموم شدنش حسرت به دل نشست.همه اینها رو میدنم ولی خوب نتیجه تحقیقات من این رو میگه دیگه.البته درستش اینه که اون لذت رو ببری و خوش باشی و از ترس تموم شدنش یه وقت کاری نکنی که همون موقع هم زهرمارت بشه.اینها درست ولی این غمی که من میگم بعد از گذروندن این خوشی هستش.مال همون وقتی که دیگه تموم شده و ...
البته در مورد من الان فقط این قضیه صدق نمیکنه.چند تا علت دیگه ای هم داره.البته هرچی فکر می کنم میبینم یکی از این علل مال دیروز و پارسال نیستش که تازگیشون باعث ناراحتیم بشه.بلکه حداقل یه بیست سالی میشن که همراه من هستن و اگه درست شدنی بودن تا حالا درست شده بودن و البته درست کردنشون از عهده من خارجه.ولی نمیدونم چرا هر وقت یادشون میفتم بازم دلم میگیره!
خلاصه امروز غروب همه موارد بالا به همراه موارد دیگه ای که معلوم بودن و مواردی که خودم هم نمیدونستم چی هستن و هرچی همه وجودم رو زیر و رو کردم و به نتیجه ای هم نرسیدم و البته بعد از گذروندن تقریبا بیست و چهار ساعت لذتبخش، دچار این دلگرفتگی شدم و اندوهی بر من فائق آمد.از اون مواردی هم بود که برخلاف خیلی از موارد مشابه دلم میخواست یکی بود و باهاش حرف میزذم و میرفتیم یه جایی میشستیم و یه چیزی میخوردیم.از شانس من هم همه اونهایی که حال و حوصله شون رو داشتم یه جورایی گیر بودن.منم دیدم اینجوری پیش بره داغون میشم.خلاصه زدم به خیل خروشان مردم جان بر کفی که به سمت تجریش روان بودن.یه شونصد ساعت طول کشید تا این یه ذره راه تا تجریش رو برم.هوار کیلومتر قبل از تجریش هم پارک کردم و دستهام رو کردم توی جیب کاپشنم و د برو که رفتی.مردم همیشه در صحنه حاضر هم مشغول خرید و سر و کله زدن بودن.منم با وجود لیست خرید بلندبالایی که توی کیفم بود، فقط یه سرویس گردنبند و گوشواره فیروزه (که توی لیست هم نبودن!)برای خودم خریدم و با یه لیوان ذرت مکزیکی در دست، سلانه سلانه برگشتم سمت ماشین و بعد از یه تماس تلفنی و مقادیر زیادی خیط شدن، خوابالو برگشتم سمت خونه.توی راه هم به دونفری که خیلی وقت بود میخواستم زنگ بزنم و هی نمیشد زنگ زدم که البته تغییری توی حالم ایجاد نشد.(البته همچین توقعی هم نداشتم!!!)
خوردن، خوابیدن، خرید کردن، بوس و بغل و عشقبازی و ...(جای سه نقطه خودتون کلمات لازم رو بذارین!)، مسافرت رفتن، ورزش کردن، نقاشی کردن، ساز زدن، آشپزی کردن، درست کردن هنرهای دستی و تجسمی، کار با کامپیوتر و لوازم الکترونیکی، بودن در کنار خوانواده و یا هر عزیز دیگه ای، موسیقی گوش کردن، کتاب خوندن، باغبانی، رانندگی و هوارتا کار دیگه میتونن لذت باشن.هر کدومشون و یا چندتاشون برای هر کسی لذت بخش هستن.
لذت برای من یعنی...
پ.ن:در کمال مسرت بعد از باز کردن در لپ تاپ جان متوجه شدم که بر اثر تموم شدن شارژ لبی جون(اشاره به لپ تاپ جون)لبی جون خاموش شده و تمام صفحه هایی که باز بوده هم بسته شده.از جمله اون صفحه ای که توش داشتم یه قالب جدید برای وبلاگ جون درست می کردم.و البته ازش بک آپ هم نداشتم!!!هی هی هی روزگار.آخه این چه ضدحالی بود که امشب با این لب و لوچه آویزوون به من وارد کردی؟الانه که لب و لوچه آویزوونم کم کم روی زمین کشیده بشه!
راستی این پست اولین پست منه که توی مایکروسافت ورد به روز شده و پابلیش میشه!هوراااااااااا!
اضافه شده در دقایقی بعد:هی هی هی وقتی از توی ورد پابلیش می کنم امکان اینکه نظرها رو ببندم وجود نداره.در نتیجه مجبورم دوباره بیام و از توی خود بلاگفا نظرات رو ببندم.یه بار هم که اومدم از تکنولوژی جدید استفاده کنم دیدم فعلا به کار من نمیاد!!!هی هی هی...اصلا من رو چه به وبلاگ نویسی؟همون دفترچه یادداشت برام بهتره فکر کنم!
بعدتر نوشت:سردمه.دارم یخ میزنم.چرا؟!!!!
نمی دونی اون کادوی به ظاهر جمع و جور و خوشرنگ چه حالی بهم داد.اینهمه بهم کادوی ولنتاین دادی ولی نمی دونم چرا این یکی یه حال دیگه داد بهم و حسااابی شارژم کرد و آمپرم رو برد و چسبوند به هزار...
امشب همه چیز یه جوری بود.با اینکه انقدر بدو بدو کردیم که تمام موها و گردنم از عرق خیس شد و خونه اون دوست جدیدی که نصفه نیمه پیشش بودیم و دلم میخواست بیشتر بمونیم ولی واقعا نمی تونستم و حتی اون استرس آخرش که یهو رفت و جاش رو به آرامش داد هم عجیب بود.عجیب و دلچسب...
یک دنیا ممنونم.ممنونم از اینکه این همه حس خوب رو به تمام وجودم تزریق کردی.
خدایا ازت ممنون و شکرت.از تو هم ممنونم دوست عزیز و دوست داشتنی.امیدوارم همیشه زندگیت سرشار از عشق و آرامش و سلامتی و برکت باشه!
امیدوارم همیشه قلبهامون سرشار از عشق به همدیگه باشه و هر روز برامون واقعا روز عشق و محبت باشه.روز عشق (ولنتاین امروز و سپندارمزگان چند روز دیگه)مبارک!
پ.ن:میخواستم امروز یه چیزی درباره ولنتاین و سپندارمزگان بنویسم که نشد.الان هم که آخر شب شد دیگه در اون باره نوشتنم نمیاد!توی یه فرصت دیگه مینویسمش.
این فضای الان اتاق منه!
شمع وانیلی روشن کرده بودم و دراز کشیده بودم روی تخت.داشتم فکر می کردم.یعنی واقعا داشتم به یه موضوعی فکر می کردم و تو کار مرور خاطرات و غم و اندوه و این حرفها هم نبودم.یهو پا شدم و آباژور رو آوردم و گذاشتم روی صندلی میز آرایشم.روشنش کردم و چراغ رو خاموش کردم.دستم رو گرفتم جلوی دهنه آباژور و با انگشتهام شکلهای عجیب و غریب ساختم!
نمیدونم یهو چی شد که یاد وبلاگم افتادم.بعدش یاد قالب وبلاگم افتادم.گفتم درسته که این وبلاگ مهجور مونده و از روزی هزار و خورده ای خواننده رسیده به روزی تقریبا دویست خواننده (که البته اصلا باعث ناراحتی نیست)ولی به هر حال وبلاگ منه و در حقیقت خونه من توی این دنیای مجازیه.من چیکار دارم روزی چند نفر میان خونه م؟برای خودم باید توی خونه م تغییرات بدم.خلاصه پا شدم که بیام و امشب حتما این قالب رو عوض کنم.توی لپ تاپم دنبال اون فایلهای عکس نصفه و نیمه ای میگشتم که برای قالب وبلاگم درست کرده بودم.خلاصه بعد از کلی فکر کردن که این عکسها کجا می تونن باشن بالاخره فهمیدم و به جای اینکه روی فولدرMy Template برم سهوا رفتم روی فولدر My Weblog و کلیک کردم.کلیک همانا و خواندن آرشیو همانا...به به...عجب آدم (ببخشید یادم نبود.من آدم نیستم.من از تبار حوا هستم)عشقولانه ای بودم (شاید هنوز هم باشم و مثل یه آتیش زیرخاکستر باشم)خلاصه هی خوندم و خوندم و برخلاف تصورم اصلا دلم نگرفت و کلی هم انرژی گرفتم.چه کارهایی می کردم و می کردیم...
خدایا دستت درد نکنه.امروز هرچی که هستم و فردا هم هرچی که بشم می تونم با افتخار بگم که حداقل یه دوران خیلی خیلی خوب رو با یه انسان خیلی خوب گذروندم.(البته حداقل یه دوران.کسی که از فردا خبر نداره.من که خیلی امیدوارم!)
خلاصه که بسی حال کردم و لذت بردم و انرژیک شدم.خداجونم مرسی.
البته بازم قالب وبلاگم بی نتیجه و بی سرانجام موند.ولی خوب به اون حس خوبی که بهم دست داد می ارزید!
پ.ن:مجله زندگی ایده آل رو خوندین؟مجله منزل رو چی؟اگه نخوندین و به امور مختلف مخصوصا دکوراسیون علاقه مندین حتما بخونینشون و از دست ندینشون.من که کلی باهاشون حال می کنم!
يك سال گذشت از اون روزي كه بعد از اون تماس تلفني در اوج ناباوري،خودم رو كشوندم توي اتاقم و مانتو و روسريم رو برداشتم و نفهميدم چه جوري خودم رو كشوندم توي ماشين و هوار زدم.اون احساس تنهايي وحشتناك...
يك سال گذشت از اون روزي كه توي گرگ و ميش دم صبح با چشمهاي پف كرده نفهميدم چه جوری در حاليكه غرق فكر و اندوه بودم تا خونه خاله م رانندگي كردم و نفهميدم كه چه جوري رسيدم اونجا...
يك سال گذشت از اون روزي كه ناباورانه ازخواب بيدار شدم . با استرس نشسته بودم روي تخت.يه عالمه فكرهاي ترسناك توي ذهنم بود.مامانم،خاله م،خودم،سسل ...با همه اون مصيبت يادم بود كه دارم به يه تاريخ ترسناك نزديك ميشم...اومدم بهشت زهرا.دلش رو نداشتم بيام توي غسالخانه و ببينمت.ميخواستم تصويرت همونجوري كه توي ذهنم بود بمونه.باورم نميشد اوني كه زير اون پارچه سفيد آروم دراز كشيده تويي.اون هيكل ظريف و كوچولو...هر لحظه احساس ميكردم داره به آرومي نفس مي كشه .ميدونستم كه اینا همه توهمات منه.ولي ته دلم آرزو داشتم واقعيت باشه...
گذشت اون روزهايي كه پر از ترس و حشت بودم.روزهايي كه خيلي سنگين بودم.وحشتناك احساس تنهايي ميكردم.يه خلا وحشتناك.خودم هم اصلا حال و روز درستي نداشتم.داغون بودم.توی اون همه مصیبتی که پارسال سرمون اومد رفتن تو دیگه اوجش بود...ولي هنوز به نبودنش عادت نكردم.ميدونم اون جاش خوبه.ميدونم خودش همين رو ميخواست.ولي من دلم براش تنگ شده.صداش همش توي گوشمه.خاطراتش و اون تلفنهای طولانی که باهم داشتیم همش توی ذهنم رژه میرن.اون شمالی که دسته جمعی چند سال پیش رفتیم...صبحها كه بيدار ميشم،عكسش كنار آيينه داره نگاهم مي كنه.گاهي باهاش حرف ميزنم.شبها گاهي باهاش دردردل مي كنم...
روزي نبوده كه يادش نيوفتم.دلم براش تنگ شده.حتي دلش رو ندارم برم سر مزارش.توي اين مدت همش چهار بار رفتم.ميدونم كه اگه قرار باشه دعايي بهش برسه، از همين راه دور هم ميرسه...
روحت شاد،يادت گرامي.اگه دستت ميرسه تو يه كاري بكن خاله جون.يه دعايي يه لطفي...
يادم باشه اول هر رابطه اي قانون بذارم:
بيرون رفتنهاي دونفره به دفعات زياد ممنوع.اس ام اس هاي شبانه ممنوع.تلفنهاي صبح و آخر شب ممنوع.كادوخريدنها بي مناسبت ممنوع.سورپرايز كردن ممنوع.دلسوز بودن ممنوع.ابراز علاقه ممنوع.راحت بودن با همديگه ممنوع.بي رودروايسي بودن ممنوع.نگران همديگه شدن ممنوع.هر دقيقه از حال همديگه خبر داشتن ممنوع.رفتن توي روياهاي همديگه ممنوع.دونستن جيك و پيك زندگي هم ممنوع.در آغوش گرفتن و بغل كردن ممنوع.قربون صدقه هم رفتن ممنوع.با هم خريد رفتن ممنوع.صبحونه خوردن با همديگه ممنوع.فيلم ديدن با همديگه ممنوع.براي خوشايند همديگه كاري رو انجام دادن ممنوع.دوست داشتن بيشتر از دو تا دوست عادي ممنوع.مهموني رفتنهاي زياد با همديگه ممنوع.مسافرت رفتن ممنوع.دست همديگه رو گرفتن ممنوع.برف بازي ممنوع.زير بارون با هم بودن و ياد همديگه كردن ممنوع.با هم آشپزي كردن ممنوع.گل خريدن براي همديگه ممنوع.اصطلاحات رمزي دست كردن ممنوع.احساس مسووليت نسبت به هم داشتن ممنوع.ياد همديگه افتادن ممنوع.احساسات عاشقانه ممنوع...
هر روز هم دهنمون رو بو كنيم كه يه وقت نگفته باشيم دوستت دارم...
...ممنوع...ممنوع...ممنوع...و هزاران هزار ممنوع ديگه!!!
وقتي اين قانون وضع بشه ديگه نه جاي گله و شكايتي باقي مي مونه و نه توقعي به وجود مياد!
پ.ن:رابطه اي كه اين بالايي ها و هزاران چيز ديگه توش نباشه به چه دردي ميخوره آخه؟!!همون بهتر كه اصلا رابطه اي نباشه!
من دلم میخواهد
آن چنان فریاد کنم
که تو از آن دورها
در سکوتی غمگین
فریاد مرا گوش دهی
گرچه پاسخ نیست
من محکومم...
به سکوتی غمگین
یک سکوت سنگین
انقدر حرف نگفته دارم که نمی دونم چیکارشون کنم.حرفهایی که نه میتونم به کسی بگمشون و اونقدر سنگینن که نه دیگه میتونم با خودم حملشون کنم.حرفهایی که چسبیده ن ته گلوم و حتی نمی ذارن که بندازمشون بیرون!
آخه من چیکار کنم پس؟!آی دلم واسه خودم میسوزخ.آی میسوزه و کبابه!!!
پ.ن:امشب رفته بودم ختم یکی از اقوام.توی اون هیروبیر خانوم اون آقای مرحوم من رو دیده و نه گذاشته و نه برداشته، در جواب تسلیت من برگشته میگه شما ازدواج نکردی؟!!!آخه باباجون تو شوهرت فوت کرده، الان باید ناراحت باشی.همدمت مرده.شوهر کردن من چه ربطی به الان و کلا چه ربطی به جنابعالی داره؟!فکر کن!!!
بعدش هم خواهرهای اون مرحوم و ...گیر دادن به ازدواج نکردن من!انقدر گفتن که وقتی اومدم بیرون باورم نمیشد بیست و هفت سالم باشه.سنم رو یه چیزی تو مایه های چهل تخمین میزدم!!!بیخیال بابا...زندگیتون رو بکنین...اه اه اه...
- انقدر ننوشتم كه الان نمي دونم چي بايد بنويسم!دلم ميخواد بنويسم ولي خوب حرفي كه قابل زدن در اينجا باشه ندارم!
- امروز صبح داشت تگرگ ميومد.بعد برف اومد.بعد بارون اومد.بعد آفتاب شد.بعد دوباره برف اومد.بعد دوباره ابر شد و الان هم يه آفتابي داره مي تابه كه من توي شركت هم بايد عينك آفتابي بزنم كه بتونم مانيتورم رو ببينم!
- آي انقده خوابم مياد كه حد نداره.سرم درد مي كنه و تمام صورتم هم تير مي كشه.دلم هم يه جور عجيب و غريبي درد مي كنه.
ـ يه جمله اي از خودم در آوردم كه خودم خيلي خوشم اومد:همه انگشتهام عسل بود ولي فقط روش عسل بود و زيرش انگاري زهر هلاهل بود.(در راستاي همون ضرب المثل كه مي گه اگه همه انگشتهات رو هم عسل كني و بذاري دهنش بازم گاز ميگيره!)
- انقدر از اينكه بايد توي زندگي سياست داشت بدم مياد كه حد نداره.خوب چي ميشه آدمها خودشون باشن؟خود واقعيشون.نه فيلم بازي كنن و نه سياست داشته باشن.هر كي هر چيزي ميخواد و هرچيزي توي دلشه رو راحت بگه.نه اينكه هي مجبور باشه سياست داشته باشه و همه چيز رو در لفافه بگه و انجام بده.بعدش هم طرف مقابل هي بشيته تفسير كنه كه اين يعني چي و اون يعني چي و البته خيلي وقتها هم سوءبرداشت بشه و ...كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.
- يكي ازهمكارهام هر موقع اومده طبقه ما، من توي دستشويي بودم و موقع بيرون اومدن از دستشويي باهم برخورد كرديم.آي لجم درمياد تا از در دستشويي ميام بيرون بايد با يكي سلام عليك كنم.آي لجم درمياد كه حد نداره!
- داشتم فكر مي كردم چند ماه پيش بعد از شنيدن يك حرفي كه خيلي برام سنگين بود،دقيقا يك روز تمام از شدت سردرد افتادم توي تخت و فقط ميتونستم كشون كشون خودم رو تا دستشويي بكشونم و گلاب به روتون...فرداش هم وضعم همين بود.بعد از رفع يكسري سوتفاهم ها،انگاري از خواب بيدار شدم.از اون روز به بعد شدم عين يه سيب زميني.پوستم خيلي كلفت شد.دلم خيلي خيلي شكست.ولي خوب...الان ديگه به راحتي نمي شکنم.اون حرفي كه فكر مي كردم اگه بشنوم ديگه كارم تمومه رو شنيدم.همون حرفي كه از شنيدنش وحشت داشتم.شنيدمش ولي نمردم.كارم هم تموم نشد.بلكه از چند روز بعدش خوش و خرم زندگيم رو كردم.انگاري شنيدن اون حرف من رو در مقابل خيلي چيزها واكسينه كرد.انقدر برام سنگين بود كه خيلي چيزهاي ديگه اصلا مقابلش به چشم نميان!خلاصه كه آدميزاد موجود غريبيه!(اين موضوع ربطي به ازدواج و اينكه ممكنه كسي ازدواج كرده باشه و يا يه رابطه جديدي رو شروع كرده باشه ربطي نداره!لطفا سوءبرداشت نشه.)
پ.ن:دلم تختم رو ميخواد.آرامش اتاقم و يه بغل مهربوني با پاستيل تمشكي و توت فرنگي و لواشك و كره بادام زميني ...
اضافه شده در ساعت ۱۵:۱۲:یه جمله دیگه که از خودم در کردم و الان یادم اومد:تا وقتی نخوای بری کسی بهت نمی گه بمون!!!
یک اصل کلی که تا وقتی سرم به سنگ لحد بخوره هم یادم می مونه:
وقتی با یه کسی مشکل دارم(هر کسی که میخواد باشه هیچ فرقی نمی کنه)فقط و فقط و فقط باید با خودش این مشکل رو حل کنم.یعنی توی یه ارتباط دونفره فقط و فقط باید همون دونفر باشن که راجع به مشکلشون حرف میزنن.همچین که پای نفر سوم(هرکسی میخواد باشه.از مشاور گرفته تا خاله و خانباجی)اومد وسط کار تمومه و گند زده میشه به همه چیز!!!
شخص سوم فقط میتونه راهنمایی کنه.هرگز و هرگز نباید سعی کرد که به جای نفر دوم رابطه با اون نفر سوم حرف زد.نفر سوم فقط باید بیرون از گود باشه.مثل یه داور که بیرون از تشک نگاه می کنه و نظاره میکنه و اگه لازم شد اخطار میده.ولی جای اون دونفر بازی نمی کنه!
جای نفر اول و دوم توی گوده.نفر سوم هرگز نباید بیاد توی گود.توی گود فقط جای دونفره.توی گود میشه خندید.میشه گریه کرد.میشه بغل کرد.میشه جنگ و دعوا کرد.میشه کشتی گرفت.هرکاری میشه انجام داد.میشه زندگی کرد.ولی یادم باشه توی گود فقط جای دونفره.همچین که نفر سوم هم اومد توی گود همه چیز به هم میریزه و جای همه جا به جا میشه!
دیروز یه روز عجیب بود.عجیب و به یاد ماندنی.دیروز بدون برنامه ریزی قبلی به همه اون چیزهایی که توی ذهنم بودن رسیدم.به همه اون چیزهایی که توی پست قبل نوشتم رسیدم.یه قرار ملاقاتی که خیلی وقت بود میخواستم بذارم و نشده بود یهو جور شد.در عرض پنج دقیقه اون برنامه جور شد و به اون قرار رسیدم.از اون لحظه ای که تصمیم گرفتم تا اون موقعی که سر قرار نشسته بودم همش یک ساعت طول کشید!!!
اون جشنی که میخواستم بگیرم رو هم گرفتم.البته همونجوری که میخواستم و با تمام اون شرایطی که فکر می کردم دم دست ندارم.اون شرایط یهو جور شد.با اون کسی که دلم میخواست باشم و به نظرم نشدنی بود هم بودم.هرچند که قبلش شرایط به نظرم خیلی غیرقابل دسترس بود ولی خوب در دسترسم شد!
به شهر کتاب و کتاب شعر علی صالحی هم رسیدم!
خلاصه که دیروز روز آرزوها بود.خیلی عجیب بود.به همه اون سه نقطه هایی که پست قبل نوشتم رسیدم!!!
تمام اون اتفاقاتی که ریز به ریز توی ذهنم دوسشون داشتم و میخواستم برام اتفاق بیفتن رسیدم و اتفاق افتادن.
خدایا شکرت!
پ.ن:اتفاقات دیروز یعنی اینکه خیلی از خواسته ها شدنی هستن.فقط باید راه درخواستشون رو بلد بود!
خوب اینم از این کار شارت مزخرفی که بالاخره تموم شد.یعنی رسما پدرم دراومد تا تموم شد.چند نا نار سفید به تارهای سفید قبلی هم اضافه شد.توی این تقریبا پونزده روزی که گیر این کار شارت بودم کلی فکر کردم.یعنی دستم و چشمهام مشغول بودن ولی فکرم جای دیگه ای بود.بهتره بگم جاهای دیگه ای بود.به خیلی چیزها فکر کردم و البته نتایج جالبی هم گرفتم.این هم یک تجربه بود که گذشت.ولی به وضوح فرسوده شدن رو حس کردم.هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی.صبحها هر روز با استرس و قبل از اینکه آلارم موبایلم صداش دربیاد بیدار میشدم و میپریدم سمت شرکت.شبها بعد از اینکه وارد پارکینگ خونه میشدم همین که از کنار ستون میپیچیدم و به پارکینگ خودمون میرسیدم میگفتم آخیش یه شب دیگه هم گذشت.بالاخره تموم شد.البته باید بگم خدا رو شکر.چون این یعنی که من کار دارم و بیکار نیستم و خودش موهبت خیلی بزرگیه.
دلم میخواد امشب رو برای خودم جشن بگیرم و اون کاری که دلم میخواد رو انجام بدم تا شاید یه ذره از این خستگیم دربره.ولی خوب متاسفانه نمی تونم.چون اون چیزی که توی ذهن منه یه شرایطی رو می طلبه که خوب من الان دم دستم ندارمش!!!
شاید به جاش برم و برای خودم کتاب بخرم.حتما یه کتاب شعر سید علی صالحی رو بخرم.شاید برم عطر بخرم و شاید هم به تلافی این دو هفته که ساعت ده شب از شرکت میومدم بیرون امروز ساعت چهار و نیم بیام بیرون.شاید خودم رو به یه سینما دعوت کنم.راستش حوصله دوست و در و همسایه رو ندارم.در نتیجه هر کاری بکنم به احتمال خیلی زیاد تنهایی انجامش میدم.البته راستش رو بخواین فقط حوصله یه نفر رو دارم و واقعا دلم میخواد ببینمش و باهاش حرف بزنم و وقتم رو باهاش بگذرونم که خوب...بگذریم...
علی الحساب خوش باشین دوستهای من...
پ.ن:راستی چرا بیشتر دخترهایی که تنها توی آژانس میشینن سرشون رو به شیشه تکیه میدن و غمگینن؟!این دفعه که یه دختری رو دیدین که توی آژانس نشسته بهش دقت کنین.اگه غمگین نبود؟بیشترشون غمگینن!
راستی یادم رفت میخواستم یه چیزی بگم...ظهر آقای آبدارچی نبود و رفته بود بانک.خانوم منشی هم طبق معول نبود!زنگ در رو زدن.همون موقع من داشتم میرفتم گلاب به روتون.خلاصه رفتم و در رو باز کردم.یه آقای جیگول بود که یه کیسه هم دستش بود.کاشف به عمل اومد که ایشون آقای دلیوری هستن و نهار بنده و یکی دیگه از همکاران رو آوردن.فیش غذا رو که بهم داد رفتم توی آتلیه که پول بیارم.وقتی برگشتم و پول رو بهش دادم ازم پرسید این غذا مال شماست؟گفتم بله.پول رو گرفتم و همراه با بقیه پول یه کارت ویزیت بهم داد.اول فکر کردم کارت رستورانه و نگاهش نکردم.ولی بعد با خودم گفتم کارت رستوران که به اندازه کارت ویزیت نیست.خلاصه به کارت نگاه کردم و دیدم نوشته:جینگول جینگولیان متخصص طراحی داخلی.دوتا هم شماره موبایل پایینش نوشته شده بود!با بهت که نگاهش کردم گفت اگه کار معماری داخلی داشتین حتما تماس بگیرین.یه جورایی هم همکار هستیم.منم فقط نگاهش کردم.دوباره گفت شما حالا زنگ بزنین با هم بیشتر صحبت کنیم!!!منم در جوابش فقط خیلی آهسته در رو بستم!
آقایی به اون جیگولی...دلیوری رستوران...کار معماری داخلی...ای خدا... همه رو برق میگیره من رو...