از طريق يكي دوستان به جايي رو پيدا كردم كه آموزش رقص داره.اونم دونفره و اونم هر رقصي كه بخواي.مثلا سالسا، والس، اسپانيايي و ... .فقط هم بايد آشنا باشي و يه آشنا معرفيت كرده باشه كه قبول كنه و آموزش بده.فقط هم به پارتنرها آموزش ميده!
خيلي موقعيت خوبيه.اما يه مشكل كوچيك هست:من با كي برم و رقص ياد بگيرم؟!!!
اگه اين خبر رو يك سال پيش مي شنيدم كلي استفاده مي كردم از اين آشنا و پارتي بازيش براي ثبت نام توي اين كلاس و شايد هم خودم الان خودم معلم رقص دونفره بودم!ولي الان...
امسال تابستون دقیقا اتفاقهایی داره برام میوفته که پنج سال پیش تابستون هم برام اتفاق افتاد.مسیری که هر روز برای رفتن به شرکت طی می کنم، کلاسهایی که دنبالشون هستم، احساساتی که نسبت به اطرافیان نزدیکم دارم،ترسهایی که دارم، رنگ موهام و حتی ساعت و روز کلاس یوگام هم با تابستون پنج سال پیش یکیه و ...
بازم داره شهریور دوست داشتنی من میاد.بازم داریم به پاییز دوست داشتنی نزدیک میشم.دوباره هوا همون بوی جادویی رو میده.دوباره، دوباره، دوباره...
امشب پر از ترسم.لبریز از وحشت.خسته م.دیشب اصلا خوب نخوابیدم.هم کیفیت خوابم بد بود و هم کمیتش.تا ساعت هشت شب هم میخ شده بودم پشت کامپیوتر و توی شرکت دور از جون...جون می کندم.توی راه برگشت توی ترافیک می خواستم خودم رو بکشم.اصلا توان نداشتم حتی پام رو هم بلند کنم.از نظر فیزیکی هم حال و روز مناسبی نداشتم و هنوز هم ندارم.اومدم بخوابم که مثلا فردا صبح زود برم شرکت که هنوز خوابم هم نبرده...خلاصه که حس خوبی ندارم...
پ.ن:راستی ممنونم بابت اون لقمه نون و پنیر.راستش رو بخوای صبح انقدر عجله ای ماشین رو پارک کردم و دویدم سمت شرکت که حتی موبایلم رو هم یادم رفت ببرم، چه برسه به ساندویچ نون و پنیر!چند ساعت بعد آقای آبدارچی عزیز اومد و موبایلم رو از توی ماشین آورد.ولی اصلا یاد اون ساندویچ هم نبودم.ولی شب که خسته و هلاک و در عین حال بیهوش از شدت گرسنگی، سوار ماشین شدم، هیچ چیزی به اندازه اون ساندویچ نمی تونست خوشحالم کنه.اگه بدونی با چه ذوقی خوردمش و آی چسبید...آی چسبید...مثل همیشه به جا و به موقع بود.ممنونم...
خلق الانسان من علق
تا چند وقت پیش فکر می کردم معنی این آیه یعنی که ما انسان را از علق(نطفه)آفریدیم.ولی چند وقت پیش یه تفسیر زیبایی از این آیه شنیدم.علق هم خانواده علاقه هستش.پس تفسیر این آیه میشه:ما انسان را از علاقه و دوست داشتن آفریدیم.
چه تفسیر زیبایی...
پ.ن:همچین روی سرامیک های خیس لیز خوردم که تا چند لحظه حتی نفسم هم درنمیومد...الان هم پای راستم یه ذره ورم کرده و پای چپم هم هنوز از عروسی چند شب پیش و تبعاتش درد می کنه.خلاصه با حالی خراب و دلی همچین غمگین، لنگان لنگان می گذرانیم روز تعطیلمان را!
اگر پایمان اجازه دهد و یاری کند، باشد که دوشی بگیریم و رنگ و لعابی به صورتمان بزنیم و موهای نسبتا تازه هایلات شده مان را که بعد از هربار حمام کردن به رنگی جدید در می آید، را پیرایشی کنیم و رهسپار منزل گلی خانوم جانمان شویم تا شاید غم این روز تعطیل از وجود ما رخت بربندد!!!
چه حالی داره وقتی بعد از اینهمه مدت میری و میبینی توی خیلی از وبلاگهایی که قبلا لینکت کرده بودن، با اینکه یه مدتی ننوشتی و گفتی شاید هم دیگه ننویسم هنوزم لینکت هست.مرررسی.
چه ضد حالیه وقتی خونه تنهایی و پنجره رو بستی و تلفن رو گذاشتی روی پیغامگیر و زنگش رو هم بستی و موبایلت رو هم سایلنت کردی و کولر رو هم روشن کردی و پرده رو کنار زدی و چراغ رو هم خاموش کردی و ماه که قرصش کامله هم توی تیررس نگاهته و یه عود خوشبو هم روشن کردی و یه لباس راحت پوشیدی و یه موزیک ملایم هم گذاشتی و داری با آرامش یوگا می کنی و حسااابی رفتی توی حس، هی صدای زنگ آیفون بیاد.تو هم محل نذاری و بگی مهمون که قرار نیست بیاد (مهمون ناخوانده هم پشت در بمونه بهتره!)اهالی خونه هم کلید دارن و زنگ نمی زنن که.
دوباره سعی کنی افکارت رو متمرکز کنی و تنفست رو عمیق کنی و زوم کنی روی دم و بازدمت و دوباره صدای زنگ آیفون بیاد!
دوباره بیخیال بشی و تمرکزت رو سعی کنی که ادامه بدی و... دوباره صدای آیفون.دوباره و سه باره و ... بالاخره با عصبانیت بلند میشی و آروم میری سمت آیفون.توی مونیتور آیفون که کسی دیده نمیشه!گوشی رو بر می داری و میگی بله؟!
یه صدای نازک و فسقلی میگه میشه بگین سهیل بیاد و دوچرخه من رو پس بده؟!!!
تو هم میگی عزیزم اشتباه زنگ زدی.بچه سرتق هم چونه بزنه که درست زنگ زده.کلی طول بکشه تا قانعش کنی توی این ساختمون اصلا سهیل ندارین و اگه دارین هم حداقل تو نمی شناسیش...
بچه هم قبول کنه و بره و تو بیای دوباره دراز بکشی و یوگا کنی و سعی کنی تمرکز کنی که دوباره زنگ بزنه و ...
اصلا بیخیال یوگا شدم...همون نصفه یوگا کنم بهتره...
یکی از بزرگترین لذتهای زندگی اینه که بعد از عروسی، پاهای بیچاره ت رو که چند ساعت توی کفشهای پاشنه بلند و ناراحت مهمونی محبوس بودن رو دربیاری و ماساژشون بدی و زیرشون بالشت بذاری تا یه ذره استراحت کنن.
اصولا کفشهای مهمونی راحت نیستن.هیچ فرقی هم نمی کنه که از سندل فروشی پایین پله های ورودی بازار قائم خریده باشی یا از فلان دیزاینر معروف ایتالیایی یا آمریکایی!
البته پروسه بازگشت پاها به حالت اولیه یه چند روزی طول می کشه.ولی خوب رهایی از اون رنج کفش مهمونی هم خودش حس دلپذیریه که فقط شبهایی که از مهمونی برمی گردی می تونی حسش کنی!
توی عروسی امشب جات خالی بود.بدجوری هم جات خالی بود پارتنر رقص من.
یه اعتراف:از بس باهم رقصیدیم، دیگه نمی تونم رقصم رو با کسی هماهنگ کنم!!!
یه اتفاق جالب:عروس و داماد دوتا دوست داشتن که همنام اسمهای من و تو بودن.دقیقا مثل من و تو هم از اول تا آخر عروسی وسط بودن و می رقصیدن و اصلا براشون مهم نبود که پیست خلوته و یا شلوغ و یا دی جی چه آهنگی داره میزنه.همش توی حال و هوای خودشون و رقصشون بودن.درست مثل من و تو...
تنها فرقی که با من و تو داشتن این بود که خانم سبزه بود و آقا سفید.دقیقا برعکس من و تو...
هرچند حتی اگه روابط مثل قبل بود هم تو امشب نمی تونستی با من بیای عروسی.چون یه جورایی پر از فک و فامیل بود.ولی خوب کلی جات رو خالی کردم و با خودم مهمونیها و عروسیهایی که رفتیم رو مرور کردم و تجسم کردم اگه توی این عروسی هم با هم بودیم چه می کردیم...
با تموم آهنگهایی که زده شد هم یه دنیا خاطره و رقص و قر و حسهای خوب اومد سراغم...
جات خالی بود...
پ.ن:بالاخره ماراتن جشنهای عروسی(اعم از فامیلی و دوست دوران بچه گی و دوست مشترک و در و همسایه و بقال سرکوچه و دوست پسرخاله و …)که از شونزدهم تیر شروع شده بود، تموم شد.این آخریش (البته تا حالا) و نهمین عروسی بود.ایشالله خوشبخت بشن.تا باشه عروسی باشه و شادی!
جدا خسته نباشم که اینهمه عروسی رفتم…
كاش ما آدمها حداقل اونقدر با خودمون روراست بوديم كه براي دلتنگي دنبال بهانه هاي عجيب و غريب نمي گشتيم و خيلي راحت به هم مي گفتيم:بهت زنگ زدم چون دلم برات تنگ شده...
نه اينكه كلي فكر كنيم و دنيال هزار جور بهانه بگرديم كه به اون بهانه باهم تماس بگیریم...
پ.ن:قابل توجه خودم و خودت!
ما آدمها موجودات عجيب و غريبي هستيم.كلي وقت صرف مي كنيم و هزينه مي كنيم و احساساتمون رو خرج مي كنيم و بالا و پايين مي پريم تا كسي رو كه پيدا كرديم،بشناسيم.
بعد كه خوب شناختيمش و حسابي قلقش اومد دستمون و توي موقعيتهاي مختلف خوب شناختيمش، به راحتي آب خوردن از دست ميديمش و بعدش دست روي دست ميذاريم و ميشينيم نگاه مي كنيم كه از دست رفت...
دلم تنگ* میشه...
*:دلم بیشتر و بیشتر و بیشترها تنگ تر میشه...
اومدم همون سه تا پستی که هست رو هم بردارم، با همه گیجی که ناشی از قرص خوابه یه سری به نوشته های قدیمی زدم.خرداد پارسال رو خوندم.بیست خرداد پارسال رو با بیست خرداد امسال مقایسه کردم...یه چیزی به اندازه حجم سیصد و شصت و پنج روزی که از بیست خرداد پارسال گذشته، اومد و نشست روی سینه م و قلبم...نگفته بودم علاوه بر سادیسم مازوخیسم هم دارم(مازوخیسم رو که میدونستم دارم ولی سادیسم رو تازه چند وقته توی وجودم کشفش کردم!)
بعدش اون سه تا پست رو برداشتم و وبلاگم رو نگاه کردم.یه صفحه سبز با دو تا ستون کرم در طرفینش و بدون هیج ستون کرم رنگی در وسطش و بدون هیچ نوشته ای...دلم گرفت...من این قالبم رو خیلی دوست دارم.من اینجا رو دوست دارم.(صرف نظر از اتفاقهایی که این اواخر اینجا افتاد اینجا برای من یه سوپاپ بود.یه جای دنج و آروم)بازم به وبلاگ خالی نگاه کردم و دیدم نه اینطوری نمیتونم ببینمش...
نتیجه این شد که این نوشته رو نوشتم.نوشتم فقط برای خودم و برای اینکه یادم بمونه با خودم و زندگیم چه کردم و چه دارم می کنم...کجا بودم و الان به کجا رسیدم...و نمیدونم در آینده به کجا میرسم و آیا حسرت گذشته رو می خورم یا نه؟شاید هم یه جوری بشه که حسرت همین روزهای گندی رو بخورم که الان دارم...امیدورام که اصلا اینجوری نباشه...
من به نوشتن احتیاج دارم.یه جای دیگه ساختم که مثلا اونجا بنویسم.با اسم مستعارتر و کاملا قابل تمایز با اینجا، با سبکی کاملا متفاوت ازاینجا و البته با حداقل سانسور.کامنتدونیش رو هم بستم.ولی به دلم ننشسته...نمی دونم چه اصراری دارم که حتما آنلاین باشه نوشته هام.وقتی کامنتدونی رو می بندم چرا اصرار دارم توی وبلاگ بنویسم؟!خیلی راحت میتونم توی کامپیوترم بنویسم...خلاصه که از این مرضم در عجبم...
خلاصه کلام اینکه من هنوز اینجا رو خیلی دوست دارم.ولی به خاطر اتفاقاتی که افتاد و یه سری مسائلی که سری و یواشکی هستن، نمی تونم اینجا بنویسم.این اومدن و رفتنم هم نشونه همون تردیدمه که بنویسم اینجا یا نه ؟!
فعلا که تصمیمم اینه که اینجا ننویسم...
از اونجایی که این روزها زیاد تعادل ندارم، اگه اومدن و دیدین اینجا دوباره پر شده از نوشته های من، تعجب نکنین.به همون نسبت هم اگه اومدین و دیدین بعد از کلی نوشتن، اینجا رو حذف کردم بازم جا نخورین...
به این امید که وقتی بیست خرداد هشتاد و هشت اگه اومدم و اینجا رو خوندم(البته به شرطی که هنوز پابرجا بود) با خوندن نوشته امروزم بازم حالم تغییر کنه.مثل امروز که با خوندن نوشته پارسال حالم تغییر کرد.البته امیدوارم تغییر سال دیگه مثل امسال نباشه.امیدوارم تغییر حال سال دیگه م از خوشی باشه و از اینکه توی یک سال چقدر حال و روزم تغییر مثبت کرده.
خداییش عجب قرص خواب سرتقیه.از وقتی اومدم خونه (حدود ساعت نه و نیم)خوردمش و هنوز خوابم نبرده و فقط یه کوچولو گیج و منگم کرده...دیگه قرص خوابها هم ما رو به هیچ جاشون حساب نمی کنن و فقط گیجم می کنن و ظاهرا از خواب خبری نیست......اگه آنتی هیستامین خورده بودم فکر کنم تا حالا بیهوش شده بودم...هی هی هی روزگار...
پ.ن:اگه دیدم که دارم توی همون وبلاگی که گفتم ساختم، همچنان می نویسم و مثل الان با کمتر از ده تا پست، متروکه ولش نکردم، براتون میام و توی وبلاگهاتون آدرسش رو مینویسم.یکییتون داشته باشین بقیه هم پیدا می کنن.
به دلیل نداشتن تعادل، ممکنه اصلا آدرسش رو همینجا هم بنویسم...(البته بعید میدونم.حالم خرابه و گیج و منگم.ولی انقدر حواسم هست که بدونم اگه میخواستم ادرسش رو اینجا بنویسم، خوب اصلا نمی رفتم اونجا و همینجا می موندم!!!)
من حالم خیلی خوبه...اونقدر خوبه که امیدوارم حتی بدترین آدمهایی که میشناسم هم به این حال و روز نیوفتن...خدایا مردم از خوشی...امروز عصر دقیقا حال آدمی رو داشتم که داره سکته می کنه.طفلی مامانم هم قبل از اینکه سکته کنه یعنی انقدر حالش بد بوده؟!
خداحافظ.(فکر کنم برای بار n ام!!!)
در پناه حق